<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یه کاسه آب، یه دنیا خواب</title>
<link>http://shulioparok.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 13 Jun 2009 17:27:39 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>درود بر دموكراسي ايراني!</title>
<link>http://shulioparok.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>http://ghalamnews.ir/  هم فيلتر شد!</description>
<pubDate>Sat, 13 Jun 2009 17:27:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shulioparok&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>shulioparok</dc:creator>
<guid>http://shulioparok.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>؟؟؟؟؟</title>
<link>http://shulioparok.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>بعضی حرفا خیلی روی ادم اثر می ذاره. حرفایی که به ظاهر اصلا اهمیتی ندارن ولی بدون اینکه کسی بفهمه تو رو داغون می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثلا همین حرف شیما! ۲ ساعت از دستش ناراحت بودم، دقيقا ۲ ساعت، ولي بعد ديگه نه. هيچ ناراحتي ازش نداشتم. حتي كاري كردم كه اونم رو از عذاب وجدان در بيارم، ولي ۲ روزه هنوز ناراحتم. نميدونم از دست چي و از دست كي ولي از اين مي ترسم كه بايد از دست خودم ناراحت باشم و نيستم. شايدم هستم و نمي خوام به روي خودم بيارم!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 May 2009 12:11:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shulioparok&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>shulioparok</dc:creator>
<guid>http://shulioparok.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همين جوري!!!</title>
<link>http://shulioparok.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;FORM id=Form1 name=Form1 action=fall.aspx method=post&gt;
&lt;DIV&gt;امروز امتحانم عقب افتاد(البته با تصميم بچه ها نه استاد!!!) براي همين بعد از مدت ها اومدم وبلاگ گردي. همین جوری رفتم تو وبلاگ دولابی گروهی. نمیدونم چرا تصمیم گرفتم یه چیزی توش بنویسم( راستش وقتي ديدم اينقدر وقته هيچكي بهش سر نزده و چيزي ننوشته يه خورده دلم گرفت. حتی از اینکه خودمم user, password يادم نبود و مجبور شدم برم به نظرات خصوصيم سر بزنم و يه بار چك كنم دلگير شدم). دیوان حافظ رو به نیت یه شعر خوب برای نوشتن تو وبلاگ باز کردم، اين شعر اومد. ولي متأسفانه نشد وارد قسمت نويسندگان بشم. حكمتش رو نميدونم ولي چون قشنگ بود همين جا مي نويسم.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;TABLE id=AutoNumber1 style=&quot;BORDER-COLLAPSE: collapse&quot; borderColor=#111111 cellSpacing=0 cellPadding=0 width=450 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD align=middle width=&quot;100%&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;TABLE id=AutoNumber2 style=&quot;BORDER-COLLAPSE: collapse&quot; borderColor=#111111 cellSpacing=0 cellPadding=0 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD align=right width=138&gt;&lt;IMG height=128 src=&quot;http://fallhafez.zanrooz.com/images/Untitled-1.jpg&quot; width=138 align=right border=0&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD align=middle width=328&gt; &lt;/TD&gt;
&lt;TD align=left width=138&gt;&lt;IMG height=128 src=&quot;http://fallhafez.zanrooz.com/images/Untitled-4.jpg&quot; width=138 border=0&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD align=right width=276 colSpan=3&gt;
&lt;TABLE id=AutoNumber3 style=&quot;BORDER-COLLAPSE: collapse&quot; borderColor=#111111 cellSpacing=0 cellPadding=0 width=450 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD align=middle width=&quot;100%&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://fallhafez.zanrooz.com/fal/53.gif&quot; border=0&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD align=right width=138&gt;&lt;IMG height=128 src=&quot;http://fallhafez.zanrooz.com/images/Untitled-2.jpg&quot; width=141 align=right border=0&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD align=middle width=328&gt; &lt;/TD&gt;
&lt;TD align=left width=138&gt;&lt;IMG height=128 src=&quot;http://fallhafez.zanrooz.com/images/1.JPG&quot; width=141 border=0&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;HR width=&quot;80%&quot; color=#000000&gt;

&lt;TABLE style=&quot;BORDER-COLLAPSE: collapse&quot; borderColor=#111111 cellSpacing=0 cellPadding=0 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD align=right width=138&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD align=middle width=328&gt; &lt;/TD&gt;
&lt;TD align=left width=138&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD align=right width=276 colSpan=3&gt;
&lt;TABLE id=AutoNumber4 style=&quot;BORDER-COLLAPSE: collapse&quot; borderColor=#111111 cellSpacing=0 cellPadding=0 width=450 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD align=middle width=&quot;100%&quot;&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD align=right width=138&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD align=middle width=328&gt; &lt;/TD&gt;
&lt;TD align=left width=138&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/FORM&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Apr 2009 10:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shulioparok&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>shulioparok</dc:creator>
<guid>http://shulioparok.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این نیز بگذرد</title>
<link>http://shulioparok.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>دیگه رسیدیم به آخرای تعطیلات. تعطیلات بدی نبود. خوش گذشت. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مخصوصا جشن ۱۱ فروردین. من از این جور کارای گروهی خیلی خوشم میاد، ولی متأسفانه توی رشته ای که درس می خونم این جور کارا برای بچه هاش تعریف نشده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط یه کاری دیروز کردم که باعث شد آخر شب زیاد خوشحال نباشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی ناخودآگاه این کار رو کردم. اصلا تصمیم نداشتم ولی شد دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دست یکی ۶ ماه پیش ناراحت بودم ولی بعد از این مدت که دیدمش سلام نکردم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از خودم ناراحتم که لااقل باید حق بزرگی ایشون رو به جا می آوردم ولی نشد. خوب حالا مهم نیست، دفعه ی بعد جبران می کنم.( البته به قول الهه چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt; ولی شد دیگه).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین که همه رو دیدم. دوستام، فرزانه که حاجی خانم شده، پروین، حتی همین ارشمیدوس خودمون که همون روز قبلش دیده بودم، روز جشن یه جور دیگه بود. همه چیز خوب بود. خوب خوب. از داشتن چنین دوستایی واقعا خوشحالم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا شکرت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا به دادم برسه که ۱۷ م امتحان دارم. هیچی هم نخوندم. دعام کنین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پینوشت:  ساعت ۴۰: ۱۹ همین امروز: به خودم افتخار می کنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;( دلیلش بماند برای خودم)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Apr 2009 07:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shulioparok&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>shulioparok</dc:creator>
<guid>http://shulioparok.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يه سال ديگه</title>
<link>http://shulioparok.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>یه سال دیگه هم گذشت. سالها میان و میرن ولی... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال برای من سال نسبتا خوبی بود. با ادمای زیادی آشنا شدم که بعضیهاشون اثر زیادی روی زندگیم گذاشتن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولای سال بود که با ماری خانم آشنا شدم. هر چند هنوز نديدمش ولي دوسش دارم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آشنا شدن با لطيفه يكي از اتفاقات بزرگ زندگي من بود. تأثيري كه روي زندگيم گذاشت برام باورنكردنيه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ده ها آدم ديگه اي كه تو اين سال باهاشون آشنا شدم و با خيلياشون هنوز رابطه دارم و با خيليهاشونم نه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توي اين يه سال آدمايي هم بودن كه از آشتايي باهاشون - چه اين سال و چه سالاي قبل- چندان راضي نبودم و خوشبختانه و يا متأسفانه تأثير بدي روي من گذاشتن. باعث شدن ديگه به هر آدمي نگاه مي كنم، انسان كامل فرضش نكنم تا اينكه خلافش بهم ثابت بشه. اينجوري حداقل هيچ وقت از گذشتم پشيمون نميشم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه چيزا و كسايي توي بيمارستان ديدم كه به ايمانم به خدا كمك كردن. آدمايي خيليهاشون درمان شدن و خيليهاشونم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادري ديدم كه وقتي بچش داشت دنيا ميومد، بدون هيچ توجهي به دردش فقط خدا و حضرت ابولفضل رو آروم صدا مي زد. عشق مادري رو ديدم كه تو لحظه ي دردش، اروم با بچه اي كه داشت دنيا ميومد حرف ميزد و وقتي متولد شد، همونجا اسمشو گذاشت ابولفضل.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختري ديدم كه به خاطر بيماريش ۲۰ سال از مادرش پيرتر به نظر مي رسيد و بزرگترين درد مادرش اين بود كه بچمو كجا ببرم؟ من تو خونه تخت ندارم كه جگرگوشمو روش بخوابونم، تازه هيچ كسم نيست كه كمكم كنه. من تنهاي تنهام!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادري ديدم كه با نفت سوخته بود ولي نيومده بود بيمارستان تا بچش دنيا بياد ولي بعد از دنيا اومدنش ديگه نديده بودش و تنها آرزوش اين بود كه اونو ببينه و بتونه بهش شير بده و تنها چيزي كه خوشحالش مي كرد اين بود كه دردي نداشت و فكر مي كرد كه اين نشونه ي خوبي هست و خبر نداشت كه اين بدترين نشونه ي ممكنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هيچ كدوم از اون لحظاتي كه با دوستام خنديدم تكرار نميشه، اون لحظاتي كه شيما و ليلا ليواناي آبشونو روم خالي كردن و من نميدونستم چه چوري با اون وضع برم سر كلاس. لحظه اي كه خبر انتقالي شيما رو بهمون دادن، لحظه اي كه اختتاميه همايشي كه شب و روز براش زحمت كشيده بوديم به خير و خوشي تموم شد و ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام لحظات تلخ و شيرين امسال گذشت و همشون يه عالمه خاطره برامون ساختن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من كه همه ي اونايي كه بهم بدي كردنو بخشيدم. اگه منم به كسي بدي كردم لطفا منو ببخشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و يه خواهش ديگه، لطفا يادتون نره لحظه ي تحويل سال براي دوست از دست رفتمون &quot;مريم&quot;، پدربزگ سميرا و پدربزرگ بهناز يه فاتحه بخونين.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال نو همگي مبارك&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Mar 2009 06:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shulioparok&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>shulioparok</dc:creator>
<guid>http://shulioparok.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و من هنوز حیرانم.........!!!!!</title>
<link>http://shulioparok.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>این ترمم تموم شد ولی به جای خوشحالی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدربزرگ سمیرا سه شنبه فوت کردن........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدربزرگ بهناز دیروز...........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارغوان رفت.........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی بازم می خواد اتفاقی بیفته؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#ff0000 size=3&gt;چه ساده در میان گریستن خویش زنده میشویم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#ff0000 size=3&gt;و چه ساده در میان گریستن دیگران میمیریم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#ff0000 size=3&gt;و در فاصله دو سادگی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#ff0000 size=3&gt;چه معمایی میسازیم به نامه زندگی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Feb 2009 06:35:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shulioparok&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>shulioparok</dc:creator>
<guid>http://shulioparok.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كيا ميان لنگ لنگ بازي؟</title>
<link>http://shulioparok.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>یه مدتیه از دیدن فیلم و تلویزیون خیلی لذت نمیبرم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه مدتیه صبحای جمعه وقتی صدای عمو فتیلیه ها رو میشنوم از جام نمیپرم که ببینمشون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی وقته برای کسی sms غير كاري نفرستادم، نميدونم ديگه بقيه هم چرا برام نميفرستن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند ماهي ميشه دست به كتاباي شاه و پريوني كه تو بچگيم هر كدومو 100 بار بيشتر خوندم و حتي تا چند ماه پيشم وقتي به بي كتابي ميرسيدم يا از اون كتاباي غلمبه سلمبه خسته ميشدم، مخفيانه يه نگاهي به اونا مينداختم، نزدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتي شور و شوق نوشتن، كه يه زماني آرزوم بود بنويسم و يه نويسنده ي بزرگ بشم هم داره تو سرم كم رنگ ميشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شايد همه ي اينا خوب باشه. نشونه هايي از بزرگي. نشونه هايي از گذشتن از دوران كودكي و بزرگ شدن فكر و دنيام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولي گه گاه تو خلوت خودم به اين فكر ميكنم  كه همه ي اينا يعني دارم از دوران پاك و راحت كودكي جدا ميشم. دوراني كه همه ي فكر و ذهنم آرزوهاي بزرگي بود كه الآن كه بهش فكر ميكنم از بزگيشون ميترسم. دوراني كه نه از كسي بدم ميومد و نه كسي از من بدش ميومد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوج دعوايي كه داشتيم سر اين بود كه بغل دستي، روي پاكنمون نقاشي كشيده،اون وقت بود كه با چشاي اشكي رو ميكرديم طرفشو ميگفتيم« قهر، قهر، تا روز قيامت» ولي اونقدر دلمون كوچيك بود و آسونمون بلند كه صبح اول صبح، صف صبحگاهيمون ميشد روز قيامت و خدا خودش از ته دل آشتيمون ميداد، بدون اين كه خودمون بفهميم. تازه توي زنگ تفريح دوم يادمون ميومد كه ديروز قهر كرديم، زير لبي ميخنديديم و از پسته هايي كه مامان تو جيبمون ريخته بود، به هم تعارف ميكرديم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولي حالا چي؟ الكي، الكي كاري ميكنيم كه اون يكي ناراحت بشه. حالا يا باحرف يا با يه sms!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از اينا است كه تصميم ميگيرم از فردا حتما سر ساعت 4 بشينم عمو پورنگ ببينم. آقاجون سليمونم شيرينه! ولي نميدونم چرا يادم ميره....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شايد طبيعت زندگي اينه. همراه روزا و زندگي، خيلي چيزاي ديگه هم ميگذره. نميخوام بگم با پير شدن پاكي و مهربوني محو ميشه، ولي ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدايا يعني ميشه يه بار ديگه تو زندگيم از لنگ لنگ بازي به اندازه ي...... لذت ببرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پينوشت: راستش به جاي اون چند نقطه هر چي خواستم بنويسم چيزي به ذهنم نيومد. شايد به اين دليل كه هر چي بزرگتر ميشيم لذت واقعي رو از دست ميديم تا حدي كه مصداق عيني نميتونيم نام ببريم. دل خودمونو به يه چيزاي ظاهري خوش ميكنيم. حداقل خوبه كه يه عده اي دلشون رو به چيزياي ظاهري مثبت خوش ميكنن. يه عده كه كمم نيستن و هر روزم ميبينمشون، دل خودشونو به يه سري گناهي كه هم عقل و هم شرع ميگه گناهه، خوش كردن. بعدم ميگيم چرا يه انسانايي با وجود عقل و پيغمبر در آن واحد بت ميپرستيدن؟؟؟ خنده داره نه؟؟؟؟!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Dec 2008 21:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shulioparok&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>shulioparok</dc:creator>
<guid>http://shulioparok.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به به!!</title>
<link>http://shulioparok.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>بالاخره روز همایشم گذشت. با همه ی خوبی ها و بدیهاش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاطره های خیلی قشنگی برامون به جا گذاشت، خاطره هايي كه در كنار ثانيه به ثانيش يه تجربه ي بزگ آفريده شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام سعي هممون اين بود كه به خوبي بگذره، و خدا رو شكر براي تجربه ي اول كه نه در مقايسه با خيلي از همايشا عالي بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط توي ثانيه هاي آخرش ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يكي از بهترين قسمتهايش پيتزاي آخر شبش بود. جاتون خالي به دل هممون نشت. از همه نوعي پيتزايي سفارش داديم و يه عالمه خورديم. البته در طي اون يه جلسه ي بعد از همايش گذاشتيم كه ... باشه تا نتيجش كه معلوم شد ميگم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست همه ي بچه ها درد نكنه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Dec 2008 07:27:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shulioparok&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>shulioparok</dc:creator>
<guid>http://shulioparok.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی کتاب هدیه می دین تو صفحه ی اولش چی می نویسین؟؟</title>
<link>http://shulioparok.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>داشتم به یه هدیه فکر می کردم. من معمولا کتاب هدیه میدم، معمولا هم بقيه برام كتاب ميارن. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر كي بهم يه كتاب ميده، اولش يه چيزي برام مينويسه. منم هميشه يه چيزي مي نويسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولين كتابي كه هنوز خاطره ي هديه گرفتنش تو ذهنم مونده، از معلم كلاس دوم دبستانمه. اون به همه ي بچه ها يه قرآن هديه داد. اولشم با خط خودش براي هممون آرزوي خوشبختي كرده بود. يكي از دلايلي كه هنوز به يادشم، همين يادگاري هست كه بهم داده. هنوز اونو دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همين دو هفته پيش داشتم كتاب شرح منطق الطير عطار رو كه رويا بهم داده بود ميخوندم كه يهو چشمم به جمله ي اول كتاب افتاد. يهو دلم واسش تنگ شد و يه sms پر و پيمون واسش فرستادم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بامزه ترين چيزي كه اول كتاب براي يكي نوشتم كتابي بود كه به شيما دادم. متنش دقيق يادم نيست، ولي يادمه كه يه اتفاقي اون نزديكيا افتاده بود كه اونجا نوشته بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرين بارم امروز سر كلاس دكتر وحيدي وقتي داشت اون عكساي ايران شناسي!!! رو نشون ميداد توي دفتر همه ي هم رديفيام نوشتم. حالا چي نوشتم بماند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه ي اينا رو براي اين گفتم چون امروز داشتم از كتابي كه ساجده براي تولدم حدود 5 سال پيش كادو داده يه شعر انتخاب مي كردم كه هيچ جمله اي اولش نديدم. يادم اومد كه چند بار ازم قول گرفت كه ببرم پيشش تا برام يه چيزي بنويسه ولي من يادم رفت. اين ننوشتنم خودش يه مثل خيلي از نوشتنا موندگار شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Nov 2008 17:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shulioparok&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>shulioparok</dc:creator>
<guid>http://shulioparok.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shulioparok.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>سلام. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه زود یه ماه گذشتا. همه خوبید؟ محبوب، مهرناز، سميرا. تو چي ماري خانم، اون طرفا خيلي داره بهت خوش ميگذره ها&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt; بابا زود برگرد. الهه چي شده كه نيستي؟ حالا بعدا با هم حرف ميزنيم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش خيلي سرم شلوغ شده.يه چند تا كار نيمه تموم كه دارم، يه خورده هم جوگير شدم رفتم كلاس خارج از دانشگاه ثبت نام كردم از يه طف ديگه هم ADSLام تموم شده بود، هيچ جوريم وقت نميكردم برم تمديد تا اين كه امروز رفتم. اين شد كه نميومدم. البته حالا هم زياد وقت نميكنم بيام ولي خوب نه ديگه به اين درازا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين جمله رو مهناز گلم ديشب برام فرستاد. جالب بود. راستي همه دعاش كنين فوق ليسانس قبول بشه، هرچند احتمالا بدون آزمون بتونه بره ادامه بده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;If you don&apos;t know what port you are sailing to ,no wind is favorable&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;SENECA&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Oct 2008 09:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shulioparok&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>shulioparok</dc:creator>
<guid>http://shulioparok.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
