تبليغاتX
یه کاسه آب، یه دنیا خواب

؟؟؟؟؟

بعضی حرفا خیلی روی ادم اثر می ذاره. حرفایی که به ظاهر اصلا اهمیتی ندارن ولی بدون اینکه کسی بفهمه تو رو داغون می کنه.

مثلا همین حرف شیما! ۲ ساعت از دستش ناراحت بودم، دقيقا ۲ ساعت، ولي بعد ديگه نه. هيچ ناراحتي ازش نداشتم. حتي كاري كردم كه اونم رو از عذاب وجدان در بيارم، ولي ۲ روزه هنوز ناراحتم. نميدونم از دست چي و از دست كي ولي از اين مي ترسم كه بايد از دست خودم ناراحت باشم و نيستم. شايدم هستم و نمي خوام به روي خودم بيارم!!!!

!! نوشته شده توسط خاتون | 15:42 | شنبه 1388/02/12

همين جوري!!!

امروز امتحانم عقب افتاد(البته با تصميم بچه ها نه استاد!!!) براي همين بعد از مدت ها اومدم وبلاگ گردي. همین جوری رفتم تو وبلاگ دولابی گروهی. نمیدونم چرا تصمیم گرفتم یه چیزی توش بنویسم( راستش وقتي ديدم اينقدر وقته هيچكي بهش سر نزده و چيزي ننوشته يه خورده دلم گرفت. حتی از اینکه خودمم user, password يادم نبود و مجبور شدم برم به نظرات خصوصيم سر بزنم و يه بار چك كنم دلگير شدم). دیوان حافظ رو به نیت یه شعر خوب برای نوشتن تو وبلاگ باز کردم، اين شعر اومد. ولي متأسفانه نشد وارد قسمت نويسندگان بشم. حكمتش رو نميدونم ولي چون قشنگ بود همين جا مي نويسم.


 
 

 
 

 

!! نوشته شده توسط خاتون | 14:27 | جمعه 1388/01/14

يه سال ديگه

یه سال دیگه هم گذشت. سالها میان و میرن ولی...

امسال برای من سال نسبتا خوبی بود. با ادمای زیادی آشنا شدم که بعضیهاشون اثر زیادی روی زندگیم گذاشتن.

اولای سال بود که با ماری خانم آشنا شدم. هر چند هنوز نديدمش ولي دوسش دارم.

آشنا شدن با لطيفه يكي از اتفاقات بزرگ زندگي من بود. تأثيري كه روي زندگيم گذاشت برام باورنكردنيه.

و ده ها آدم ديگه اي كه تو اين سال باهاشون آشنا شدم و با خيلياشون هنوز رابطه دارم و با خيليهاشونم نه

توي اين يه سال آدمايي هم بودن كه از آشتايي باهاشون - چه اين سال و چه سالاي قبل- چندان راضي نبودم و خوشبختانه و يا متأسفانه تأثير بدي روي من گذاشتن. باعث شدن ديگه به هر آدمي نگاه مي كنم، انسان كامل فرضش نكنم تا اينكه خلافش بهم ثابت بشه. اينجوري حداقل هيچ وقت از گذشتم پشيمون نميشم

يه چيزا و كسايي توي بيمارستان ديدم كه به ايمانم به خدا كمك كردن. آدمايي خيليهاشون درمان شدن و خيليهاشونم....

مادري ديدم كه وقتي بچش داشت دنيا ميومد، بدون هيچ توجهي به دردش فقط خدا و حضرت ابولفضل رو آروم صدا مي زد. عشق مادري رو ديدم كه تو لحظه ي دردش، اروم با بچه اي كه داشت دنيا ميومد حرف ميزد و وقتي متولد شد، همونجا اسمشو گذاشت ابولفضل.

دختري ديدم كه به خاطر بيماريش ۲۰ سال از مادرش پيرتر به نظر مي رسيد و بزرگترين درد مادرش اين بود كه بچمو كجا ببرم؟ من تو خونه تخت ندارم كه جگرگوشمو روش بخوابونم، تازه هيچ كسم نيست كه كمكم كنه. من تنهاي تنهام!!!

مادري ديدم كه با نفت سوخته بود ولي نيومده بود بيمارستان تا بچش دنيا بياد ولي بعد از دنيا اومدنش ديگه نديده بودش و تنها آرزوش اين بود كه اونو ببينه و بتونه بهش شير بده و تنها چيزي كه خوشحالش مي كرد اين بود كه دردي نداشت و فكر مي كرد كه اين نشونه ي خوبي هست و خبر نداشت كه اين بدترين نشونه ي ممكنه.

هيچ كدوم از اون لحظاتي كه با دوستام خنديدم تكرار نميشه، اون لحظاتي كه شيما و ليلا ليواناي آبشونو روم خالي كردن و من نميدونستم چه چوري با اون وضع برم سر كلاس. لحظه اي كه خبر انتقالي شيما رو بهمون دادن، لحظه اي كه اختتاميه همايشي كه شب و روز براش زحمت كشيده بوديم به خير و خوشي تموم شد و ....

تمام لحظات تلخ و شيرين امسال گذشت و همشون يه عالمه خاطره برامون ساختن.

من كه همه ي اونايي كه بهم بدي كردنو بخشيدم. اگه منم به كسي بدي كردم لطفا منو ببخشه.

و يه خواهش ديگه، لطفا يادتون نره لحظه ي تحويل سال براي دوست از دست رفتمون "مريم"، پدربزگ سميرا و پدربزرگ بهناز يه فاتحه بخونين.

سال نو همگي مبارك

!! نوشته شده توسط خاتون | 9:33 | جمعه 1387/12/30

وقتی کتاب هدیه می دین تو صفحه ی اولش چی می نویسین؟؟

داشتم به یه هدیه فکر می کردم. من معمولا کتاب هدیه میدم، معمولا هم بقيه برام كتاب ميارن.

هر كي بهم يه كتاب ميده، اولش يه چيزي برام مينويسه. منم هميشه يه چيزي مي نويسم.

اولين كتابي كه هنوز خاطره ي هديه گرفتنش تو ذهنم مونده، از معلم كلاس دوم دبستانمه. اون به همه ي بچه ها يه قرآن هديه داد. اولشم با خط خودش براي هممون آرزوي خوشبختي كرده بود. يكي از دلايلي كه هنوز به يادشم، همين يادگاري هست كه بهم داده. هنوز اونو دارم.

همين دو هفته پيش داشتم كتاب شرح منطق الطير عطار رو كه رويا بهم داده بود ميخوندم كه يهو چشمم به جمله ي اول كتاب افتاد. يهو دلم واسش تنگ شد و يه sms پر و پيمون واسش فرستادم.

بامزه ترين چيزي كه اول كتاب براي يكي نوشتم كتابي بود كه به شيما دادم. متنش دقيق يادم نيست، ولي يادمه كه يه اتفاقي اون نزديكيا افتاده بود كه اونجا نوشته بودم.

آخرين بارم امروز سر كلاس دكتر وحيدي وقتي داشت اون عكساي ايران شناسي!!! رو نشون ميداد توي دفتر همه ي هم رديفيام نوشتم. حالا چي نوشتم بماند.

همه ي اينا رو براي اين گفتم چون امروز داشتم از كتابي كه ساجده براي تولدم حدود 5 سال پيش كادو داده يه شعر انتخاب مي كردم كه هيچ جمله اي اولش نديدم. يادم اومد كه چند بار ازم قول گرفت كه ببرم پيشش تا برام يه چيزي بنويسه ولي من يادم رفت. اين ننوشتنم خودش يه مثل خيلي از نوشتنا موندگار شد.

!! نوشته شده توسط خاتون | 21:1 | یکشنبه 1387/08/19

زندگی مرگ است بی دیدار خویش

چقدر دنیا بی ارزشه. امروز خبر فوت یکی از همکلاسیهامون کلاس رو به هم ریخت. هرچند من زیاد باهاش حرف نزده بودم و باهاش آشنانبودم ـچون این ترم به دانشگاه ما اومده بود ـ ولی ناخوداگاه چشمام خیس شدن.

کاش ما آدما میفهمیدیم یکی از همین ثانیه هایی که پشتشون رو به ما کردن و ما میدویم تا ازشون پیشی بگیریم, لحظه ی مرگ ماست و وقتی رفتیم دیگه دستی برای چسبوندن دلای شکسته نداریم.

با یک نگاه دل میشکنیم, با یک حرف آبرو میبریم, با یک دست خونه ی امن یک آدمو ویرونه میکنیم....

به خدا دنیا اینقدرا ارزش نداره. این دختر دیروز کنار من نشسته بود. با هم حرف زدیم. اصلا فکر نمیکردم امروز دیگه نباشه.

صعود قشنگه ولی نه روی استخوان های متعفن آدمای دیگه, مگه خدا خودش برامون نردبون نذاشته؟!

من میترسم, از کارای کرده و نکردم میترسم, کاش می تونستم بفهمم الآن کسی به حق از دستم ناراحته یا نه؟ کاش خدا همیشه توفیق بخشش رو بهم بده.

اگه من جای اون بودم با این همه گناه چی کار میکردم؟ چرا باید این همه آدمای کثیف زنده بمونن و از زندگیشون لذت ببرن ولی یک دختر ۲۰ ساله که پاکی از وجودش منشا می گرفت نباشه. کاش گناهام با این قطره های اشک از وجودم پاک می شدن.

قسم به خدای بالای سرتون اگه یکیتون از دست من ناراحته(البته به حق) بهم بگه. هر کاری برای راضی شدنش میکنم. اگه یک فردایی دیگه نبودم.....

حرف برای گفتن زیاد دارم ولی الآن نمیتونم بنویسم. لطفا برای همکلاسیم فاتحه بخونین....

خدا بیامرزتش 

!! نوشته شده توسط خاتون | 13:44 | دوشنبه 1387/02/23

بي عنوان

تا حالا شده توي كاراي اجتماعيتون به بن بست بخوريد؟؟؟
من امشب خوردم. نمي خوام كم بيارم ولي به قول يك از دوستام گاهي بايد بين بد و بدتر يكي رو انتخاب كرد.
نميدونم از مسئوليت شونه خالي كنم و مثل بقيه بشينم كنار گود و فوق كاري كه بكنم انتقاد بي اساس باشه يا اينكه خودمو به نفهمي بزنم و به كارم ادامه بدم؟؟؟
نميدونم!!!
 
!! نوشته شده توسط خاتون | 23:28 | یکشنبه 1387/02/15

به قول حضرت حافظ: چون نیک بنگری همه تزویر میکنند

خیلی وقتا میشه با یک سری آدمایی روبرو میشی و فکر میکنی با بقیه آدما از قماش خودشون فرق دارن. میتونی به چیزی که میگن اعتماد کنی هر چند احتیاجی به اون آدما نداری ولی خوب آدم در کنار آدم معنی میشه. ولی ساعت ها و روزهای زندگی هستن که بهت نشون میدن اصالت هیچ کس به این راحتیا تغییر نمیکنه و باید بقیه زندگیت بیشتر دقت کنی. همه ی آدما ارزش اعتماد و صداقتو ندارن!!!
 ولی هر چند تا سنگ سنگین زندگی تو سرت نخوره هیچ وقت برات درس نمیشه و هردفعه که از این آدما ضربه میخوری یک جوری خودتو راضی میکنی.
من همیشه تو این موقعیت ها که کم هم نیستن این بیت شعر یادم میاد:

من از روییدن خار سر دیوار دانستم

که ناکس کس نمیگردد بدین بالانشینی ها!!!

درسته که همین تجربه های زندگین که زندگی رو میسازن ولی...

 

!! نوشته شده توسط خاتون | 0:27 | یکشنبه 1387/02/08

قضاوت

دیروز برای یک از بهترین دوستام اتفاقی افتاد که برام جالب بود. دوستم حق داشت ولی برخورد مناسب طرف مقابلشم یک اشتباه ۲۴ ساعته رو تموم کرد( الآن خبر آشتی کنون رو شنیدم خیلی خوشحال شدم و بلافاصله اینو نوشتم و اینجا گذاشتم)

البته اون ماجرا اونقدر بزرگ نبود که بشه به این متن ربطش داد ولی یک ایده برای من شد!

وقتی کلمه ی قضاوتو میشنوم اولین تصویری که توی ذهنم میاد یک ترازوی ۲ کفه ای زنگ زده ای هست که توی هر عطاری قدیمی میشه دید.

اون سنگای ترازو که معیار عقل ترازواند و و اون کفه های زنگ زده ای که جر و بحثشون با سنگای ترازو هنگام برخوردشون به هم صدای عدالتو ترسیم میکنه.

چقدر دردناکه وقتی حس میکنی به ناحق داری زیر سنگای ترازوی قانون های نوشته و نانوشته ی بشری له میشی و صدای شکستن استخوان های تنت میشه آهنگ دنیات و خودتم بهش عادت میکنی و لباتو میدوزی که نکنه صدات آهنگ زندگیتو عوض کنه.

از همه دردناک تر وقتی هست که خودت سنگ میشی برای دیگران و نمیدونی که سنگی. میزنی ریشه ی وجود یک آدمو میخشکونی. وقتی میفهمی که هرچقدرم با دستات براش آب بیاری دیگه دیر شده! دیگه ریشه ای نیست که بتونه جوونه بزنه.

دریاچه ی نمک با اون پرباریش هیچ وقت چیزی رو به ناحق تو خودش غرق نمیکنه و آسمون با اون دل بزرگش هرچقدرم دریا بهش ظلم کنه و قطرات آبی که حقش هستو براش نفرسته بازم اون میبخشه. هرچی داره میبخشه!!!

وقتی به گذشتم نگاه میکنم خیلی خوشحالم. من معصوم نیستم ولی هیچ وقت حرفی نزدم که دل یکی رو به ناحق بشکنه. همیشه یک باریکه ای برای برگشت جاگذاشتم و معذرت خواهی رو ریشه ی غرورم دونستم نه تبر اون.

ظلم کسی رو بی جواب نذاشتم و در عین حال همون جا بخشیدمش هرچند این کارو برای اون نکردم، برای آرامش خودم کردم.

جا داره بهم تبریک بگینا!

آخه شبی احساس سبکی میکنم

خیلی خوشحالم!!!

 

!! نوشته شده توسط خاتون | 3:10 | شنبه 1387/01/31

بخشش

آيا درسته همه ي خوبي هاي يه آدمو به يك بدي اون بخشيد؟؟؟

 لحظه هاي زندگي وقتي پشت هم قطار ميشن و ساعت ها و روزهاي عمر رو ميدزدند و اون رد پاي شيشه اي رو توي قاب هاي روي ديوار زندگيمون باقي ميگذارن خاطرات شيريني رو برامون زنده ميكنن كه حتي تلخ ترين اون ها الآن هم كه به يادمون مياد لبخنده كه رو لبامون نقش ميبنده.

آدمايي هر روز كنارمون رد ميشن و فقط بعضي هاشون رد پايي تو زندگيمون جا ميذارن. چه تلخ و چه شيرين اين، آدما بودن كه لحظه هاي زندگي رو برامون پر كردن، كه تهي بودن هيچ وقت نميتونه پله اي باشه براي آدم تا پا روي سكوي بعدي بذاره.

بخشش شيرينه. كينه قبل از اينكه راهي باشه براي انتقام هيزم آتش وجود خودمون ميشه كه تكه تكه ميسوزونه و تنها چيزي كه به جا ميذاره تنفره. تنفري كه لحظه هاي زندگي رو پر ميكنه و نميذاره وجودمون شكوفه بزنه تا شايد يك زموني يك شاپرك بشينه رو سرمون و عطر گل یاس زندگیمون رو پر کنه. تمام لحظه هاي شيريني كه يك آدم تو زندگي برامون ساخته با يك بدي نميسوزه، اگه ميسوخت ديگه هيچ آلبوم عكسي شيريني خاطرات رو برامون زنده نميكرد.

بدي هم يك بيراهه براي رسيدن به خوبي پس قابل گذشته! ولي هميشه براي من يك ولي ميمونه!!!

ولي مگه خدا همه ي خوبي هاي شيطانو به يك بدي اون نبخشيد؟؟؟ 

http://doulabi.wordpress.com/

!! نوشته شده توسط خاتون | 11:45 | پنجشنبه 1387/01/29

عشق

تمثیل عشق برای هرکسی متفاوته، تا قلب پاکه و هنوز فرصتی برای سخت شدن و سنگ شدن پیدا نکرده مظهر عشق مادره. هرچقدر قلب سیاه تر میشه عشق کوچکتر و سطحی تر میشه ولی هیچ وقت، هیچ نمیشه.

                                     تا قلب هست عشق هم هست.

هر جسمی حرمی دارد و حرم، حرمت. حرمت عشق پرده ی حریر اشکی که خیلی راحت پاره میشه.

کاش یاد می گرفتیم اشک حرمت داره و هرگز حاضر نمیشدیم قداست حجاب چشم کسی رو زغال کرسیهای هوس کنیم.

                                               انسانیت شایسته ی وجودتان 

(این مطلب رو برای وبلاگ http://doulabi.wordpress.com/ نوشتم ولی دوستام خواستند توی وبلاگ شخصی خودم هم بذارم. امیدوارم خوشتون بیاد)

!! نوشته شده توسط خاتون | 22:13 | پنجشنبه 1387/01/22

یا حافظ شیرازی...

یکی از کتابایی که توی خونه ی هر فارسی زبان وجود داره دیوان حافظه. این کتاب یادآور خاطرات پاک کودکی هر ایرانی و هر شعر اون یادآور شکفتن یک غنچه امید در تاریکترین لحظه های زندگیمونه که با یک تفال به اون انگار راه کور شده ی زندگیمون باز میشه. نمیدونم چه سری توی کلام حافظ هست که باعث شده سر سفره ی هفت سین، در کنار کلام خدا برای ما حکم سین هشتم رو داشته باشه و اگه نباشه انگار ثانیه ها پیش نمیرن تا سال جدید رو شروع کنیم!

           ای حافظ شیرازی....

و به هر سنگ که آید نزدیک

بزند فالی و کسب نظری خواهد کرد

همه این است ولی

هیچ کس نیست که گوید نظر پروین چیست؟

یا که سهراب چه گفت؟

یا که در تنگ لب دوخته ی این شاعر یزد، لب فرخ چه بگفت؟

یا که فکر و نظر ایرج و سعدی چون بود؟

هیچ کس نیست که گوید با من

سهروردی چه کم از خیام است؟

ولی اما من نه

نه به حافظ نه ز آن

بلکه از لذت شعری که همه سهراب است

دوش خواندم از او

<<قایقی باید ساخت>>

گفت این را او صد!

قایقی ساخته ام و به دریای پر از موج دل انداخته ام

به امیدی که به شهری بروم کو سهراب

خبر از پنجره و نور و تجلی دارد

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

و به دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتی را بینم و بفهمم آن را

و چو سوغات به شهر دل خود راه دهم

در همین اندیشه رود را پیمودم

و به پشتوانه ی شعر و غزل ناب رهی

به سرآغاز همان شهر رسیدم من هم

شهرکی زیبا بود

دست من در دهن بازشده ماند و زمن

آمد این گفته به ساز

<<پشت دریا شهری است

قایقی باید ساخت>>

                                                   خاتون

!! نوشته شده توسط خاتون | 16:8 | سه شنبه 1387/01/20

سُک سُک بالاخره منم رسیدم!!!

بالاخره منم رسیدم:

خیلی وقت بود که می خواستم افکارمو با همه تقسیم کنم ولی یه وقتایی پیش میاد که تنبلی خودشو پشت بهترین بودن مخفی می کنه(حالا اینکه معنی این جمله فلسفی چیه بماند تا شاید یه زمانی توضیح دادم!)

توی روزگاری نه چندان دور مغبچه ای بودم تو دیر نویسنده ها، همون موقع ها بود که به خودم جرئت دادم یه خورده نوشته هامو منظم تر کنم و شیرینی شعر و هم زیر دندونام مزمزه کنم، ولی همون طوری که خیلی از آدما هرچه سن تقویمیشون بیشتر میشه استعدادشون آب میره منم وقتی سیب نیوتون خورد تو سرم و به یکی از بزرگترین آرزوهای کوچک دنیا یعنی قبولی تو دانشگاه رسیدم به جای اینکه قانون جاذبه ی کلام رو کشف کنم چند تا گنجشک دور سرم پرواز کردن و بیهوش شدم.

تو دانشگاه نه دیگه کلاس انشایی بود و نه استاد ادبیاتی که مشوقم باشه.

ولی تصمیم گرفتم دوباره دست به قلم بشم. اینه که از این به بعد این وبلاگ کلاس انشامه و شماها هم استادامین. خوشحال میشم بهم نمره بدین!

اگه حال زندگیم رو بخواین دارم تو مکتب دکاتیر! شاگردی میکنم تا شاید اگه خدا بخواد یه زمونی بتونم محرم دل و جان خیلی ها باشم.

آرزوهای زیادی تو زندگیم دارم، آرزوهایی که به قول دوستام از آرمانم بالاتره. گاهی خودم هم ناآمید میشم و فکر می کنم چرا من به هیچ آرزویی نمیرسم؟! ولی همیشه تو تنهاییام یادم میاد که همین بودنم و همینی که هستم بزرگترین آرزوی یه روزایی از عمرم بوده و همیشه خدا رو شکر می کنم.

برای خیلی ها سنگ صبور بودم، ولی هیچ وقت نتونستم سنگ باشم. خیلی وقتا اشک دوستام از چشم من جاری شده و لبخندشون بهترین لحظه ی زندگیم بوده. هیچ وقت نفهمیدم به خاطر این موهبت باید خوشحال باشم یا ناراحت، ولی خدا رو شکر میکنم.

هرگز نتونستم از کسی متنفر باشم، هیچ وقت نتونستم برای انتقام نقشه بکشم، البته قبول دارم که خیلی ها رو اذیت کردم ولی نه از روی قصد ولی اینم بگم که هیچ وقت از کارام پشیمون نشدم، نه اینکه از ناراحتی کسی لذت برده باشم ، نه، کلا هیچ وقت پشیمون نمیشم چون عقیده دارم کاری که تموم شد، شد دیگه کاری نمیشه کرد و عادت کردم قبل از هر کاری همه ی فکرامو بکنم تا....

بگذریم اینارو گفتم که بگم منم یکی هستم مثل همه اونایی که هر روز تو خیابون از کنارتون می گذرند و اگه ازشون بپرسی ساعت چنده؟؟!! وا میایستند و ساعتشونو نگاه می کنند، بهتون جواب می دن و در جواب تشکر شما لبخند می زنن و میرن. میرن تا شاید یک روز دیگه که معلوم نیست کی می رسه از کنار شما رد بشن و از شما ساعت بپرسن و شما جواب لبخند آن روزشونو با یک لبخند بدین

!! نوشته شده توسط خاتون | 14:43 | یکشنبه 1387/01/18
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی