این نیز بگذرد
مخصوصا جشن ۱۱ فروردین. من از این جور کارای گروهی خیلی خوشم میاد، ولی متأسفانه توی رشته ای که درس می خونم این جور کارا برای بچه هاش تعریف نشده.
فقط یه کاری دیروز کردم که باعث شد آخر شب زیاد خوشحال نباشم.
خیلی ناخودآگاه این کار رو کردم. اصلا تصمیم نداشتم ولی شد دیگه.
از دست یکی ۶ ماه پیش ناراحت بودم ولی بعد از این مدت که دیدمش سلام نکردم.
از خودم ناراحتم که لااقل باید حق بزرگی ایشون رو به جا می آوردم ولی نشد. خوب حالا مهم نیست، دفعه ی بعد جبران می کنم.( البته به قول الهه چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
ولی شد دیگه).
همین که همه رو دیدم. دوستام، فرزانه که حاجی خانم شده، پروین، حتی همین ارشمیدوس خودمون که همون روز قبلش دیده بودم، روز جشن یه جور دیگه بود. همه چیز خوب بود. خوب خوب. از داشتن چنین دوستایی واقعا خوشحالم.
خدایا شکرت![]()
خدا به دادم برسه که ۱۷ م امتحان دارم. هیچی هم نخوندم. دعام کنین.
پینوشت: ساعت ۴۰: ۱۹ همین امروز: به خودم افتخار می کنم
( دلیلش بماند برای خودم)
افطاری
یه مدتی میشد اینجوری نخندیده بودم. خدا رو شکر میکنم بابت این دوستای خوب که با گذشت ۳ سال از اون دوران از هم دور که نشدیم هیچ نزدیک تر هم شدیم![]()
جای همه ی اونایی که نبودن خالی.![]()
![]()
![]()
![]()
سلامی چو بوی خوش آشنایی
ما
هم بنا به مصلحت و کوه نشینی و خلوت چند روزمون تصمیم بر این گرفتیم که از تضادها و بعضی دیگه گرفتاریای ناگهانی که تو این دو هفته اتفاق افتید و باعث ناراحتی بعضی آشنایان و بیشتر از همه خودم شد بیرون بیایم و..... بسم الله![]()
اول از همه انشاالله محبوب جون
امتحانتو خوب داده باشی و شبی هم به سلامت برسی یزد. از یه طرف .....(سانسور) که اقدر زودی کلاسات تموم شده
و از یه طرف دیه کاراتو جور کن و در پی تهیه ی کوپن باش که جمعه مخم برم در( البته چشم آب نموخوره)![]()
دوم الهه خانم با زبون خوش کارتا برا جمعه درست کن مگرنه من دوباره مرم تو حال عصب و اینا و اوخ خودت میدونی و ....![]()
سوم ماری خانم سفر به خیر
. ایشاالله خوش بگذره. طبق درخواست خودت یه لیست نه چندان بلندبالا از سوغاتی های مورد نیاز
در دست تهیه هست که به صورت خصوصی برات مذارم. لطف کن همشو تمام و کمال بیار مگرنه و اینا....
( البته الا یتا سوغاتی فکرش کرده جالب. حالا خودش بیشتون مگه
)
چهارم طبق خواسه ی دوستان بنه شد یتا خاطرای خش دوره پیش دانشگاهیا بنویسم ولی بیش خودوم فکر کردم که شروع به خاطره نویسی کل مدرسم بکنم که تو دفتر خاطرات زندگیم ثبت بشه. شاید برای خیلیا جالب نباشه ولی برا همه بچای خودون شیرین ترین دوران بود. تا حدی که هنوز هیچتامون از جمع بچای دبیرستان دور خو نشدم هیچ نزدیک تر هم شدم.![]()
اصا نفهمیدم به چه تندی و تیزی شدم سال بالایی مدرسه و باسی مشسم برا کنکور موخوندم. قبلناش وقتی مگفتن این دختره 17-18 سالشه مگفتم چقدر گنده
. آرزومون بود بشم 18 ساله که به اصطلاح مستقل بشم. ولی حالا 21 ساله هم شدم و هنوز نه بزرگ شدم و نه......![]()
یتا خشیای پیش دانشگاهی که آرزشا داشتم این بود که مجبور نبودم برم صف
. مثلتا مجبورون نمکردن برم که بیشینم درس بوخونم ولی چه آتیشایی تو همین یه ربع که نمیسوزوندم. مجلس شعر و آواز و ....
( دیه خودتون تا تهشو برت).3روز تو هفته هم خو تعطیل بودم.
یتا دیه تحولات سال پیش کیکایی بود که مدادنو
. ولی نمیدونم دست کدوم ابرقدرتی تو کار بود که همیشه به ماتجربیا میوه ای مدادن و به ریاضیا شکلاتی
. یخده وقت که گذشت دیدم نا نمشه این طر سر کنن
. بنه شد یتا قبل زنگ تفریح بره و سبدای کلاسا رو عوض کنه. ولی از اون روز همیشه 2 تا کیک کم میومد
. آخه هیش که یادش نبود کلاس ما 2 تا بیشتر از اون کلاسن. هر چی هم اعتراض مکردی که بابا کمه همه مذاشتن سر فرحناز که اون همشا موخوره. همش زیر سر این سپیدبرفی بود آخه اون باس سبدا رو جابجا مکرد ولی به این نکتش دقت نکرده بود. ![]()
زیستون آقای شاه ولی بودن. من یکی خو درصد کنکورمو مدیون ایشونم. کلاساشون عالی بود. به خصوص از وقتی فهمیده بودم که با اون سیبیلاشون فوتبالیستم بودن. چقدر بچا سر این قضیه خندیدن( خدا ببخشتمون. البته خودشون بخشیدنا. همیشه مگفتن این چیزا طبیعیه، من یتا مبخشم
)
فیزیک آقای موزه کش بودن. چقدر این الا مسخرش کرد و بیشش گفت " کفش کن"
. این الا دیه دست از سر رنگ موی استادم بر نمداشت. آخه خداییش جالب بود هر هفته رنگ موشون فرق مکرد. هنوز که هنوزه این الا مگتو مخنده
.مرد خوبی بود. خاطره تو کلاسش زیاد دارم. مخصوصا من یتا که یتا خاطره خش برام جا هش که تا عمر دارم وقیتی واکسن و آمپول مشنوم یادش مکنم
( حالا بعدش مگمتون)
شیمی آقای پور روستا بودن. البته بچا بیشتر از این که با ایشون خاطره داشته باشن با آقای ایزدپناه دارن. خاطیری 99% بچا آقای ایزدپناهو معلم خصوصی گرفته بودن. دیه آقای ایزدپناه با اون لهجه و کرداراشونم خو معرف حضور همه به خصوص سمپادیا هسن
( خیال نکنم جشنی تا حالا تو مدرسه برگزار شده باشه و یتا نمایش از کارای ایشون توش نبوده باشه مخصوصا نمایش سال خودون با اون زیرشلواری راه راه که نقش آقای ایزدپناهو فرزانه بازی مکرد)
ریاضی آقای امیرچقماقی بودن. چقدر بابت منصور سلطانی گف مزدن و ما هم مخندیدم. دیه آخرای سال که شده بود قضیه تکراری مگفتن ما هم زورکی باس مخندیدم مگرنه ده بار دیه تعریف مکردن
. شهرت "سوسی" نماد پیش دانشگاهی تجربیم خو از کلاس اوشون شروع شد( جا داره همین جا برای آمرزش روح سوسی یتا صلوات بفرسد. حالا این که سوسی کی بود باشه برای بعدا)
زبانو خانم سید ابریشمی بودن. من یکی دوسشون داشتم ولی بچا باهاشون نمساختن. چراشو بماند راز بین ما بچای تجربی اون سال.
زمین آقای کلانتری. عوضیکه بگم بیچاره اون مگم بیچاره ماها. نمیدونم چه طر بنه بله دونه دونمون سر پل صراط بگذرم( مخصوصا تو محبوبه خانم. خدا کنه جلو من نباشی که بنه گیر بیفتم)![]()
بالاخره رسیدم ادبیات فارسی جناب آقای راستی
. چه مرد نازی بود. هنوز بحثش در مورد "کاسه و نیم کاسه" یادمه. البته من باش مخالف بودم. اون مگفت درسش نیم کاسه زیر کاسه هه. دلیلشم این بود که مگفت کاسه رو پسکی ملم، زیرشم نیم کاسه ملم. ولی من مگفتم مگه باکیمونه که کاسه رو پسکی بلم. خوب مثه آدم ملم، توشم نیم کاسه ملم.![]()
از راهنمایی که پا تو مدرسه هشته بودم خانم صالحی- مدیرمون- مگفت شما بیش فعالت. انواع صفتا و اسمای خشم رومون هشته بود – تاتار،مغول و ...-![]()
دیه تو دبیرسان خو دو گروه تجربی – ریاضی شده بودم و هر چی نخبه ی خرابکاری بود اومده بود تجربی تا حدی که بعد یتا از کارای خیلی عادیمون که نمیدونم چرا برا مدیر جدیدمون اقدر عجیب اومده بود طی یه جلسه ی فوری تصمیم بر این شده بود که کلاس تجربی رو بیارن پهلوی دفتر مدرسه که نکنه این طر بیتونن کنترل کنن اینم زهی خیال باطل.
اینا رو گفتم که یتا ذره شهرت بچا و کلاس ما رو بیدونت که دیه وقتی یه چیزی تعریف کردم یا یجا ما رو با هم دیدت تعجب نکنت و نگت چرا اینا این طرن
.( تو این زمینه بد نیست به مسئول انتظامات 11 فروردین یادآوری کنم که پارسال که اقدر جنگو کردت دیدت این کارا ریشه در گذشته داشته؟ حالا نمخواد عذاب وجدان بیگیرت ما عادت داشتم
)
حالا برگردم سر ماجرای اصلی:
سه شنبا روز کتاب گرفتن بچای پیش بود. زنگ مدرسه که موخورد یه صدایی تو مدرسه بلند مشد که اگه تو اون لحظه قیامتم مشد کسی نمفهمید
. یتا مسابقه ی دوی مارتن سر کتاب گرفتم از طبقه ی بالا به پایین برگزار مشد که هر موجود زنده ای که سر راه شرکت کنندا قرار مگرفت بی شک ترجیح مداد خودش بره رو به قبله بخوابتو زندگی رو بدرود بگه
. تازه یتا مانع بزگم سر راهون هشته بودن. همون کیکایی که گفشو زدم
. بیبینت که باس در عرض 10 ثانیه سبد کیکا با ریاضیا عوض مشد، هر که هم پا از کلاس در مذاش یتا کیک برمداشت و به مسابقه ادامه مداد. خاطیری معلوم نبود وقتی برمگرده چیزی براش مونده باشه یا نه.![]()
ساات اول ما ادبیات داشتم و ریاضیا فیزیک با آقای صدر داشتن.
این آقای راستی اقدر نجیب و باکلاس بود که به جا سلام مگفت"درود"
( دیه خودتون عمق فاجعه رو برا ماها درک کنت) ما هم خو رومون بر نمیومد که جلو این طر آدمی مثه همیشه باشم. اقدر سکه و سامون و خش مشسم سر کلاس
. ولی حیف که ساات کلاسشون بد بود. نمشد این سیاست و حفظ کرد. آخرش چهره ی واقعیه ماها رو مشد.![]()
جلسه اول که تموم شد و زنگ خورد یهو بیچاره از همه جا بی خبر با هجوم بچا مواجه شد. اقدر تعجب کرده بود که دهنش وامونده بود و با چشای غلمبه به سیل بچا نگاه مکرد.![]()
بعدش که بچا اومدن سر کلاس همه فهمیدن چقدر زودی خودونا نیشون دادن. قرار هشتم بر این که این دفعه صبر کنم وقتی استاد پاشون رسید تو دفتر مسابقه رو شروع کنم. برا همین یتا کیشیک مداد که تا پای آقا به دفتر رسید فرمان حمله رو بده
. حالا از شانس ما از هفته بعدش که بنه بود همه عاقل معقول رفتار کنن، آقای صدر و آقای راستی خیال مکنی درن تو دشت یاس قدر مزنن و گفا عشقولانه بیش هم مگن. آروم آرومک با هم مرفتن تو دفتر
. البته برا ما فرقی نمکرد صدای شلیک گلوله که میومد حمله شروع مشد.![]()
یادش به خیر![]()
![]()
![]()
هر که با ما در افتاد ور افتاد!!!
دیروز توی روزنامه یک مطلب در مورد طرح امنیت ملی و اینکه چقدر پلیس در این زمینه موفق بوده خوندم. واقعا خنده ام گرفت که چقدر غلو توی کشور ما رایجه، تا حدی که روزنامه ها که باید کار ارکان حکومت رو انتقاد کنن فقط چاپلوسی و اغراق می کنن. البته قبول دارم که یه کارایی شده، ولی نه اون چیزی که توی یک کشور به ظاهر اسلامی باید بشه.
من به عنوان یک دختر توی شهر کوچیکی مثل یزد توی دور و برم انواع مزاحمت های خیابونی رو دیدم و شنیدم.
البته من توی این جور موقعیت ها دست به 110 زنگ زدنم خوبه
. به همه ی دخترای دور و برم هم این کار رو یاد دادم. البته بعضی از دوستام میگن این کار دیگه زیادیه ولی به نظر من کسی که راضی میشه حتی با یک متلک میزان امنیت اجتماعی رو پایین بیاره، حقشه که باهاش برخورد کنن.
البته یادم نمیاد تا حالا تنها بوده باشم و مزاحمت جدی برام پیش اومده باشه. در حد یک متلک که اینم به قول پری بذار این دیوونه ها هم دلشون رو به یک متلک خوش کنن.
فقط یک بار سال اول دانشگاه حدود ساعت 30/3 توی ماه رمضون داشتم از دانشگاه بر میگشتم خونه. اونقدر خسته و آشفته بودم که اصلا به اطرافم توجه نمیکردم. تازه قرار بود ساعت 4 یک مربی مرد بیاد و آخرین جلسه ی آموزش رانندگیم رو تا قبل از اذان!!! بهم آموزش بده. جلسات قبلش مربیم یک زن بود. ولی مامانم اصرار داشت که جلسه ی آخر رو با یک مرد برم که وقتی با سرهنگ مرد روبرو میشم هول نکنم
. حالا بگو مردم ترس داره که تازه از نوع سرهنگش داشته باشه؟ آخه مورچه چیه که کله پاچش باشه؟![]()
با خستگی داشتم میومدم خونه که وقتی به کوچه رسیدم یهو صدای یه موتور رو از پشت سرم شنیدم.![]()
یه نقطه ضعف دخترا که فکر کنم دیگه توشون به یک رفلکس فیزیولوژیک تبدیل شده باشه اینه که وقتی صدای یک موتور رو از پشت سر میشنون سریع خودشون رو کنار میکشن. منم وقتی صدای موتور رو شنیدم سریع دویدم توی پیاده رو و با سرعت رفتم به سمت خونه که یهو یه ماشین آموزش رانندگی پیچید توی کوچه. یک نفس راحت کشیدم
. آقای مربی از ماشین پیاده شد و افتاد به جون پسره.
پسره هم که 2 پا داشت، 2 تا دیگه هم قرض کرد و در رفت. بعدم اون آقا شرع کرد به نصیحت که یک دختر این وقت روز که نباید بیاد تو یک کوچه ی خلوت. مریض تو دنیا زیاد شده و .... اونقدر خسته بودم که حوصله نداشتم بهش بگم بابا اینجا خونمه. هر چی میگفت منم میگفتم شما راست میگین
. بعدم وایسادم تا رفت.
15 دقیقه بیشتر نمونده بود تا مربیم بیاد. سریع دویدم تو خونه و لباسامو عوض کردم و با مامانم اومدم دم در تا مربی بیاد. ماشین آموزش رانندگی که اومد دیدم که مربیم همون آقاهه هست
. هر دو تا لبخند زدیم ولی چیزی نگفتیم.![]()
و این تنها دفعه ای بود که یک مزاحم جدی داشتم.
حالا اینا رو گفتم که یک قضیه ی جالب رو براتون تعریف کنم البته به یزدی.
حدود یه ما(ه) پیش یتا پسین همراه ارشمیدوس رفته بودم مرکز شهر یه چیزی بخرم و بیم. وقتی داشتم بر مگشتم یتا خالک هوا رو به تاریکی مزد.
داشتم با هم گف مزدم و ارشمیدوس داشت کارایی که تو این 24 ساعتی که از هم بی خبر بودما کرده بود با آب و تاب برام مگفت که دیدم یه کسی دره برام چراغ مزنه.
گفتم: ارش یتا ماشین دره تعقیبون مکنه. ![]()
ارش گفت: چند تا پسرک توشه؟
- از کجا فهمیدی پسر توشه؟
- آخه غیر چار تا پسر الاف کی این وخت روز میاد دنبال ماشین ما؟ حالا بوگو بیبینم ماشینش چیچیه؟![]()
- دیه چه کار ماشینش داری؟
- مخوام بیبینم برق گرفتتمون یا چراغ موشی؟![]()
- یتا 206 قرمز.
پسرک بنا نداشت ول کنه. نمخواسم تا دم خونهامونم بیاد خو. مونده بودم چه کنم که یتا فکر به ذهن من رسید.![]()
گفتم: ارش کمربندتا ببند و بیبین چه کار بنه سرش بیارم.
- یهو نزنی گل ماشین بچک. مفهمی خو ماشین خودتم خراب مشه؟ گوش دراز بازی در نیاری!!!
منم یتا از اون نگاه های معروفم رو بیشش انداختم که خودش حساب کارشا بکنه.![]()
از یتا کوچه می پیچیدم تو یتا دیه کوچه. همه کوچه پس کوچا رو رفتم. البته با اجرای کامل قوانین. یعنی هر جا مرفتم راهنمامم مزدم.![]()
- خاتونک دیوونه شدی؟ مخای گمون کنه دیه چرا راهنما مزنی؟
- واسا. الدگی دارم راهنما مزنم. دندون رو جگر بذار.
حتما پسرکم بیش خودش مگفت که اینا دیه چقدر گوش درازن که راهنما مزنن.
شما خیالتون مرسه من چه فکری تو سرم بود؟ مطمئنم نمیتونت حدس بزنت.![]()
از یتا کوچا که در اومدم، پیچیدم جلو ژاندارمری!!!
پسرک مونده بود چه کار کنه. اومد جلومون واسید. منم با غرور تمام از ماشین در اومدم و رفتم تو ژاندارمری
( البته الکیک. خاطیری میدونسم این پسرکا که ایچون مکنن یتا خالکم جرأت ندارن.)
بیچاره پسرک پاشو هش رو گازو در رفت.
ما خو بیش هر که مگم « هر که با ما در افته، ور افته» باورش نمشه هو حتما باسی یه کار سرش بیارم تا بفهمه. بید اینم نمونش. ![]()
![]()
طهران 4(پایان)
قبل از اينكه آخرين قسمت خاطرات تهران رو شروع كنم بذارين از يك تجربه ي با لهجه ي معيار حرف زدنم بگم:
من خيلي روي لهجه ي يزدي غيرت دارم و هيچ وقت دوست نداشتم لهجم رو تغيير بدم. حتي يك جا كه بايد جلوي يك عالمه دكتر و دانشجوي پزشكي غير يزدي توی تهران حرف ميزدم نتونستم و نخواستم به لهجه ي ديگه اي صحبت كنم كه اتفاقا خيلي هم همه خوششون اومد.
ولي دفعه ي قبل كه با الهه و سميرا اومده بودم تهران، توي كوپه اين دو تا با بهناز - يكي از دوستاي تهرانيم- با هم شده بودن كه به من لهجه ي معيار ياد بدن. نه كه ياد بدن، بهم ياد بدن چه جوري با ناز حرف نزنم. آخه همه ميگن وقتي دارم با لهجه ي معيار حرف ميزنم فكر ميكني دارم هزارتا ناز و كرشمه ميكنم!!!
اونقدر توي گوشم خوندن كه وقتي با لهجه حرف ميزني سرت كلاه ميذارن كه وقتي رسيديم تهران گفتم حالا بذار امتحان كنم. صبح كه ميخواستيم بريم سمينار قرار شد من آژانس بگيرم. رفتم توي اتاق و تلفن رو برداشتم و شماره رو گرفتم. داشتم حرف ميزدم(البته با لجه ی معیار
) كه يهو ديدم يه صداي خفه اي داره از پشت سرم مياد. نگاه كه كردم ، ديدم الهه و سميرا اونقدر با شدت ميخنديدن كه ديگه صداشون در نميومد
. سريع حرفم رو زدم و قبل از اينكه آبروريزي اي بكنم تلفن رو قطع كردم. بعدم اونقدر بهم خندیدن که بابا با پسرای مردم ایچون حرف نزن. گناهن خو.از اون روزم برای هر دوستی که توی تهران میدیدن تعریف کردن. دوستای منم که به ترک دیوار میخندن چه برسه به تغییر لهجه.![]()
تا لحظه ي برگشت كه هيچ، فكر كنم تا عمر دارم اين دو تا به هر كي كه برسن اين قضيه رو تعريف كنن و بخندن. ( اين موضوع تا يك ماه جك بين بچه ها بود. هر کی منو میدید میگفت یک جمله تهرانی برامون بگو)![]()
خوب برسيم به ماجراي خودمون(يادتون نره ها يزدي بخونين)
نمدونم چرا بعد نماز ديه خوابم نمبرد. حدوداي سآآت 30/7 از جام بلند شدم كه يه خورده خونه رو سكه سامون كنم و جمدونمم رو ببندم. آخه صبح كه از خونه در مرفتم ديه معلوم نبود كي بر مگردم. ظرفا رو شستم و وسيلا رو جمع كردم. حالا مگه اين الهه و سميرا ورميخيزيدن؟!
نمايشگاه سآآت 10 باز مشد. بيچاركا گناه بودن زودي بيدارشون كنم. كيفمو ورداشتم و رفتم كه نون و پنير و اگه هم هندونه پيدا كردم بخرم و بيام. يه خوردكم پرس و جو كنم نكنه يتا بانك جستم.
نونوايي از خونه يه ربع پياده روي داشت. فقط خداخدا مكردم كه نون تموم نشده باشه. خدا رو شكر، نه، هنو نون داشت.
يتا نون و يتا بسته پنير خريدم، ولي نه بانك جستم و نه هندونه. بر خودم گفتم يهو ديدي اينا بيدار شدن و نگرونم شدن!!!
باس زودي برگردم. وقتي برگشتم، 2تايي وخيزيده بودن. تازه چايي هم هشته بودن!!! نون بربري رو كه ديدن چشاشون يتا جرقك زد.
گناه بچكاي مردم خيلي وقت بود نون بربري نخورده بودن.
صبحونه رو كه خوردم، خودونا آرا گيرا كردم و رفتم در. نيره پيغوم داده بود كه رسيده تهرون و مخواد ماها رو بيبينه. تو نمايشگاه يه جايي واسّم كه هم بيبينم. دلون خش شد. يتا ديه بچا رو بنه بود بيبينم.
اين دو تا تنبلي كه همراه خود كرده بودم مگه مذاشتم مثّ آدم برم نمايشگاه؟ همش مخواستن آژانس بيگيرن. ديه با هر زوري بود بردمشون مترو. وقتي نداشتم كه تو ترافيك تهرونم هدرش بدم.![]()
تو مترو بالاخره يتا بانك جسّم. الهه و سميرا خاطيري باد يه خورده زحمت خود مدادن و از كمكي پله بالا ميمدن تا برسم به بانك همون جا واسيدن. منم تك و تنا رفتم كه پولو خرد كنم. تو بانك كه رفتم هيش كه نبود. اقدر دلم خش شد كه زودي كارم تموم مشه. رفتم جلوي يتا باجه و بيش خانمه گفتم: ببخشد خانم مشه چك پول منو خرد كنت؟ ولي خيالم مرسه خانمه كري چيزي بود. خاطيري اصلا و ابدا سرشا بالا نيرد. اقدر شش و دل بود كه بر خودم گفتم يكي دو ساآتي باد اينجا منتظر بمونم. يهو معجزه شد.
سرشو بالا اورد و گفت پشت نيويسي كنت بدت به من. پشت نيويسيش كردم و با كارت دانشجوييم به عنوان كار شناسايي بيشش دادم. يه نگاهي به كارتم كرد و گفت اين كارت خو اعتبار نداره! اقدر توم وارفت كه نمدونستم چيچي بگم
. خوبه دل خوش كردم كه دانشجو هستم اونوخ مگن اعتبار نداري. چه گفا دانشجو تو اين كشور اعتبار نداره؟؟؟
ما تو فكر خودون بودم كه خانمه گفت كارت ملي يا تصديقتو بده. حالا شانسم. هميشه اينا رو مهشتم تو كيفم ولي نميدونم كي و چرا در آورده بودم؟ ولي دوباره لهجم كمكم كرد. خانمه ديد غريبم و پول كاريش دارم، گفت غمت نباشه قبول مكنم.![]()
شانس ما تو مترو دوباره درخشيد. واگني كه ما سوآر شده بودم تهويه نداشت. اقدر اين الهه و سميرا سرم غر زدن که همش خاطیری تو هه که ما باد گرما بوخورم كه جاتون خالي. اگر ميتونستن تو اون شلوغي دسِّشونو بالا بيارن مطمئنم سرم از لطافت ناز دسّاشون بنه نبود جون سالم به در ببره.
بالاخره رسيدم به نمايشگاه. نيره دم در واسيده بود. مخصوصا وقتي منو ديد خيلي دلش خش شد. قند داشت تو دلش آب مشد
. همرا هم شدم و رفتم دنبال كار فرهنگي خريد كتاب
.
داشتم كتابا رو ميديدم كه يهو ديدم هيش تا بچا كنارم نيسن. ما خو مگي يادونم نبود
. رفتم دنبال كار خودون. محو كتابا بودم كه يهو تيليفونم زنگ زد. محبوب بود. گفت كجاهد كه تيليفوناتو آنتن نمده؟ گفتم اون دو تا رو نميدونم ولي من تو نمايشگاهم. اون گفت تو قسمت كتب پزشكيه و منم برم اونجا. زنگ سميرا و الهه زدم كه با هم برم ولي تيليفوناشون جواب نميداد. الهه قبلش بهم پيامك زده بود كه از سالن نمايشگاه در رفته و وقتي منم در رفتم زنگش بزنم. خاطيري همين به الا پيامك زدم كه من و محبوب جلو انتشارات تيمورزاده منتظرتونم. با سميرا وخين بيا. هر چي منتظرشون موندم نيومدن. محبوبه داشت ديرش مشد و مخواست چند تا كتاب غير درسي هم بخره. برا همين رفتم قسمت عمومي.
اگر بگم چه كتابايي خريد!!!
يتا كتاب آموزش آشپزي، يتا هم .... گفتمش بابا شيريني پزي هم بخر بيشتر جواب مده ها!
ولي نخريد. تازه مخواس گولم هم بزنه كه مامانش گفتنش كه بخره. ما خو هيچي نگفتم ولي محبوبه خانم نمخواد ديه ما رو گول بزني. ما خودن ختم اين چيزا هسم.(البته الهه تو اين وقتا يتا ضرب المثل داره كه خداييش جاش اينجا خاليه ولي دلم ور نمداره حرف زشت يادتون بدم
)
وقتي محبوب به هدف شومش ( خريد ايچون كتابايي) رسيد اومدم برم در كه سميرا رو ديدم. خيلي دلش خش شد. خوبه فقط 2 ساعت از من دور شده بود.
هر چي زنگ الهه مزدم مگه پيدا مشد؟ محبوبه باد مرفت. كلاس داشت. خداحافظي كرد و ما رو با الهه تنها هشت. با سميرا رفتم جلو انتشارات تيمورزاده واسيدم كه نكنه اومد اونجا. ولي هيش طري نميومد. ديه اين دفعه تصميم داشتم وقتي ديدمش كلشو بكنم
. به هيچ وجه هم قرار نبود تصمیمم رو عوض كنم. نشستيم رو زمين و من شروع به خوردن نون و پنيرم كردم. نا، بنا نداشت بياد. سميرا موبايلشو ورداشته بود و هي بيشش زنگ مزد. يهو ديدم سميرا داره مپره بالا و پايين كه آخ جون گرفت
. مثي كه اون ور گوشي الهه داشت حرف مزد. سميرا داشت بيشش مگفت كه ما كجا هسّم. ولي نميدونم الهه بيشش چيچي گفته بود كه سميرا بر من گفت بيا برم تا دوباره گمش نكردم
.
از پلا رفتم بالا. الهه اونجا واسيده بود رنگش شده بود اینوهو گچ
. گفتم چته؟؟؟
گفت نميدونم يتا پسرك، كرد بود، لر بود، كجايي بود، اومد ازم خواستگاري كرد.گیر داده من از شما خوشم اومده . مگه هيش طري ولم مکنه. یه بدیختی دسش در رفتم . .
ايرا نگاه كردم، نبود. اورا نگاه كردم، نبود. گفتم، ني خو. او هم اطرافشو جست، و گفت هان. مثي كه رفته.
خيلي خندم گرفت. بيش سميرا گفتم: ميبيني سميرا، نميدونم پسرك بدبخت چيچي تو ما ديده كه در رفته. تازه خوبه خبر نداشته كه مخوام چه كار سرش بيارم كه ديه مزاحم يتا دختر يزّي نشه. نميدونم ما چرا اقدر پسر فرار ده هسّم؟!![]()
بچا گشنشون شده بود. رفتم كه ناهار بوخورم. همش ساندويچ و اينا بود. اون دو تا غذا گرفتن ولي من اينا نمخواسم. ناهارشون رو كه خوردن دوباره رفتم تو نمايشگاه. اين الهه تصميم داشت تو اين سه روز يتا شاخه مو تو سر ماها جا نذاره.
هي مرفت ايرا دنبال کتاب، هي مرفت اورا. ما هم از ترس اينكه دوباره گمش نكنم مدوييدم دنبالش. با هر زحمتي بود راضيش كردم كه برم خونه.
سآآت حدود 30/4 بود. دوباره اين دو تا گير دادن كه آژانس بيگيرم ولي خيلي دير بود. اگر مخواسم با آژانس برم دير مشد. گفتم چتونه كه نميتوند با مترو بيد؟ گفتن خيلي خسته هسم و نميتونم تا دم مترو راه بيم
. چاره اي نبود. كيفم رو انداختم رو دوشم و كيساي سميرا هم رو گرفتم و تند تند راه رفتم
. ولي دوباره همش عقب بودن. ولي ديه نميتونستم خو بذارمشون رو دوشم و ببرمشون
.
بالاخره رسيدم مترو. هد اورا هم رفتم خونه. بچا شروع به جمع كردن وسيلاشون كردن منم باقيه خونه رو تميز كردم.
3 روز الهه رو كشتم كه يخردك شعر آروم بذار گوش بدم. نذاشت، حالا هم مگه ولون مكرد؟ دم آخري همش شعر داريوش هش. (خيالم مرسه عاشق شده بود
) برا شامم ديدم غذاي قطار خش نيس. تازه همش جوجه كبابه كه الهه دوست نداره. چاره اي نبود با سميرا رفتم كه برا اين دو تا ساندويچ بيگيرم. ديه باس در ميومدم. دير شده بود. يه خرده عكس از خودامون و ساكامو گرفتم و اومدم در
.
جلوي كوچه ساكا رو هشتم پهلو اون دو تا و رفتم ماشين بيگيرم. دست بالا داشتم و يتا ماشين واسوندم. بدشم بيش بچا گفتم بيان.
دم آقاي راننده گرم. اقدر خش ماشين مبرد كه دلون وا شد. الهه زير صندلي بود . خودشا نفرین مکردو به زمین و زمان فحش مداد
من و سميرا هم غش خنده
. هر چي مگفتي بابا وخين. زشته! چرا ايرو مكني؟ ولي از ترس داشت ممرد.
يه ربع به حركت قطار رسيدم. تندي جسّم تو قطار.
هم كوپه اي هاي اين دفعمون سه تا دختر جوون بودن كه اتفاقا خيلي هم آروم و سكه سامون بودن. ولي ما خو نميتونسم سكه باشم
. چند دقيقه اي خودون رو كنترل كردم ولي ديه داشتم خفه مشدم
. شروع كردم تعريف خاطرات سفرمون و خنده. يتا از اون 3 تا كه يه خردكم فضول بود زودي اومد تو راه و تو گف ماها قاطي شد.يتاشونم خو خيال مكني بادش كرده بودن. اقدر قر و فيس داشت. تمام نقشامون برا تو راه آوردنش به شكست منتهي شد
. ديه بيبينت چه طر بود كه الهه هم نتونست بخندونتش. اون يتا دختره هم همش داشت گريه مكرد
.
قطار كه حركت كرد، سه تايي شروع كردم حساب دخل و خرج اين سه روزمون. اقدر شلوغ كردم و الا وی وشور کرد كه همكوپه ايهامونم ديه نتونستن جلوي خودشون رو بيگيرن و با ما مخنديدن. حتي اون دختره ي افاده اي.
بيچاره الهه هر چي اين سه روز پول نداده بود از حلقومش كشيدم بيرون. هی مگف این پولا که از من میسونت خوردن نداره خرج دکتر و مریضخونه مشه
ولی ما....

حساب كتابامون كه تموم شد بچا مخواستن شام بوخورن. ديدم تو كوپه بنه بو راه بيفته، برا همين رفتم رستوران. ولي رستوران پر آدم بود. تازه همه سرباز بودن. ديدم درست نيست برم بين اين همه مرد
.
داشتم برمگشتم كه يهو از يتا كوپا يتا پسرك ناخش گفت: پپپپپپپپپخ
. من خو همون جا حقش هشتم كف دسّش. ولي اين الهه همه ي چيزي كه رشته بودم پنبه كرد. آخه من عصباني يهو ديدم صدا خنده مياد. بله ديدم الهه خانم غش خنده هسن كه خيلي باحال بود
.( البته قبول دارم خيلي باحال بود ولي نباد خو جلو خود پسرك مخنديد)
تو كوپه كه رفتم خانم افاده ايه رفته بود خوابيده بود. اون خانمه هم هنوز داشت گريه مكرد. معلوم بود با يتا پسر جنگ كرده. آخه هي تيليفونش زنگ موخورد اون هم هي فحش مداد. خانم فوضوله هم هي گوشه كنايه ميومد كه شايد بفهمه چه خبره؟ ولي اينجا هم هيش كه استعداد الهه رو نداشت. يه طري باب حرف رو وا كرد كه خانمه همه چيزو گفت. بعدشم هي نصيحتو مكرد كه زودي شوأر(شوهر) نكنت.
مخصوصا كه شماها بنه دكتر بشد و .... ما هم ديدم ول نمكنه خو گفتم حالا كو شوأر و يه عالمه مسخره بازي در اوردم.
ولي خانمه ول كن نبود، حرفامونو جدي گرفته بود. الهه هم از رو نمرفت. شروع كرد يتا سخنراني خش و خوب در مورد ازدواج كه دوره زمونه بد شده و كسي گوش دراز!!! نمشه. هر وقت يه كسي اومد باد سريع خفتش كرد. تا بخواي بگي باد برام ايرو كني و اورو تغيير كني، پريده
. هر چي الهه مگفت خانمه جدي ور مداشت. بالاخره اقدر الهه چرت و پرت گفت كه خانمه گريش تموم شد. (دست الهه واقعا مریزاد. دختر مردم و از غصه در آورد.
)
سآآت حدود 2-1 بود. هنوز مخواسم گف زنم كه خانم افاده ايه زد به ديوار كه بخوابد ديه، چرا ايرو سرم ميارد؟، دست از سرم ور دارد....![]()
دوباره براي هزارمين بار يكي دعوامون كرد و مجبورون كرد بخوابم. حالا بدم نشد. صبح باد مرفتم سر كلاس.
سآآت 30/4 – 5 رسيدم. بعد سه روز همسفر بودن از هم جدا شدم. اين روزاي خوبم گذشت، ولي خاطرات زيباش هنوزم تو ذهن هر سه تامون هست.![]()
چند تا نتيجه گيري:
1- راست مگن تو سفره كه مشه دوستاتو بشناسي. دوستاي من هموني بودن كه خيالم مرسيد. پشتيبان و همراه تو همه ي لحظه ها.![]()
2- هر كه با الهه مره مسافرت چند تا نكته رو باد بيدونه كه يهو غافلگير نشه( بيشتر برا ماري خانم مگم كه بنه ني بلم از دست الهه در بره. هر طر شده يه جايي همراه هم مفرسمشون).
الف- هر وقت صداش مزني باد بيدوني جواب نمشنوي!!!!!!!!!
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خاطيري خوابه. صبح: الهه؟ خررررررررر، پفففففففففففففففففففف
ظهر: الهه؟ خررررررررر، پففففففففففففففففففففف
شب: الهه؟ خررررررررر، پفففففففففففففففففففف
ديه باقي سآآتا رو خودتون اضافه كنت.![]()
ب- راه رفتن لاك پشتي رو باد ياد بيگيرت. خاطيري همش مگه آروم تر راه برت، خسته شدم.( ديه از حالا به بعد گلين باره هم گرفته و بونش كامله)
ج- يك ماهي قبل سفر گوشتون رو به انواع موسيقي هاي مفسده دار عادت بدت.
د- به جاي دو تا دست 11 تا دست داشته باشد.![]()
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
يه تاشو برا كاراي خودتون. 10 تاي بقيه هم براي كارا و وسيلاي الهه.
ه- اگر شوكولات گيرون، آجيل، نون بربريو ... دارد و مخد تموم نشه حتما هفت تا سوراخ قايم كند. ولي اگه مخد دلشو به دست بيارد حتما اينا تو كيفتون باشه.
و....
3- اگر قراره كس خاصي رو بيبينت كه باش رودرباسي دارت هو مخد جلوش شخصيت حفظ كنت، اصلا همراه بيش از 2 نفر از بچاي ما نباشت. خاطيري چنان بي شخصيتتون مكنن كه ديه...( زياد تو اين مورد تجربه داشتم. واقعا تو اين زمينه ريسك نكنت)
4- تمام.
طهران3
با اینکه معمولا بعد از نماز صبح نمی خوابم ولی اونقدر خوابم میومد که چادر نمازمو دور خودم پیچوندم و خواب رفتم(یادتون که هست؟ اون شب من پتو نداشتم!!!).
نزدیکای ساعت 7 سمیرا که تا صبح خوابش نبرده بود منو بیدار کرد. خیلی دیر بود. بلند شدم چایی گذاشتم. سمیرا هم تشک دست ساختمون رو جمع کرد. محبوبه و الهه هنوز خواب بودن. با اینکه سعی کردیم آروم کارا رو انجام بدیم ولی محبوبه به خطر سر و صدای ما بیدار شد. صدای موزیک الهه هم نشون میداد که اونم بیدار شده.![]()
من و سمیرا صبحونه رو آماده کردیم.
اگه اون روز صبح سمینار نبود همراه بچه های سمپاد میرفتیم توچال. ولی مثلا به اسم سمینار اومده بودیم تهران. وجدانمون نذاشت نریم سمینار.![]()
محبوبه ناهار خونه ی عمه اش دعوت داشت. قرار شد صبح همراه ما بیاد سمینار و از اون جا بره خونه ی عمه اش. الهه هم که با دختر خالش قرار داشت و هر چی اصرارش کردیم که لااقل ساعت 2-1 بیا که certificate رو بگیر گوشش بدهکار نبود. کلید خونه رو دادیم به اون و اومدیم بیرون.
اون روز قرار بود یکی از آقایون همکلاسی که اتفاقا مدت نسبتا طولانی با هم کار تحقیقاتی انجام داده بودیم بیان سمینار. ما نمیدونستیم باید چه رفتاری بکنیم. آخه قبلا که گفتم، خانم ها و آقایون توی دانشگاه ما رفتارشون از 2 تا غریبه هم غریبه تره. ولی ما تصمیم گرفتیم رفتار خوبی نشون بدیم. حتما همتون تجربه کردین که مثلا توی یک شهر غریب حتی وقتی میبینی یکی داره به لهجه ی یزدی صحبت میکنه با اینکه از نظر آشنایی با بقیه ی مردم برات هیچ فرقی نمیکنه ولی ناخودآگاه یک لبخند میاد روی لبات. حالا ماها چند نفر بودیم. تازه روز قبلش همه ی دوستامون رو دیده بودیم و زیاد حس غریبی نداشتیم ولی گفتیم ایشون تنها هستن. شاید خجالت بکشن که بیان جلو و زشته که ما مثل یک غریبه باهاشون رفتار کنیم پس تصمیم گرفتیم که حتما بریم جلو و سلام کنیم. اصلا هم انتظار نداشته باشیم که ایشون بیان جلو!
توی رست سمینار دیدیمشون و سلام کردیم. ولی بهتره رفتار ایشون رو توصیف نکنم!!! سمیرا خیلی ناراحت شد. باورش نمیشد که جواب رفتار مودبانش که فقط میخواست حق آشنایی رو به جا بیاره این باشه. ولی من پیش بینی میکردم و انتظار این برخورد رو داشتم برای همین هم زیاد بهم بر نخورد. بهش دلداری دادم. همون جا از محبوبه هم خواستیم که اصلا به کسی نگه که چی شد. آخه این چیزا تف سربالاست برای خودمون.![]()
بعد از رست، محبوبه باید میرفت. برای فردا توی نمایشگاه کتاب قرار گذاشتیم و خداحافظی کردیم.موضوعات اون روز سمینار عالی بود. شاید چون ما سرحال بودیم و بهتر گوش میدادیم به نظرمون جالب تر اومد.![]()
آخر سمینار رفتیم که certificate رو بگیریم. من خیلی از دست الهه کفری بودم. چون حتی یک زنگم نزد که چی کار میکنین. لااقل جواب SMS منو نداد که پرسیده بودم میای یا نه؟ آخه من کلا اگه از کسی چیزی بپرسم یا جوری حرف بزنم که به جواب نیاز داشته باشه حالا به هر صورتی، اگه جواب نده ناراحت میشم. برای همین هم تا حالا نشده به سوال کسی جواب ندم.![]()
هر جور قسم و خواهشی که فرض کنین به زبونمون اومد تا تونستیم مدرک اونم رو بگیریم. البته چیزی که الآن گفتم تا حالا به خودش نگفتیم و اونم با خوندن این متن قراره بفهمه(اینجا خصوصیه لطفا نخونید: الهه جون اصلا نیازی به تشکر نیست. تشکر نکنیا!!! فقط اگه بدونی من اون روز چقدر از دست تو حرص خوردم
)
بعد از اتمام سمینار به پیشنهاد سمیرا رفتیم یک رستوران باکلاس. خیلی شلوغ بود. وایساده بودیم که یهو سمیرا پرید بالا که نگاه کن، نصرتیه!!!. من که نفهمیدم چی میگه فقط دیدم یهو مردم پریدن جلوی در و شروع به عکس گرفتن کردن.![]()
نگاه که کردم چهرش برام آشنا بود. گفتم سمیرا این فوتبالیسته نه؟(آخه من زیاد فوتبال نمیبینم ولی سمیرا خیلی فوتبال دوست داره). سمیرا یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد که خودم حساب کارم رو کردم.![]()
آقای نصرتی با یک همراه درست اومد کنار ما وایساد که غذا سفارش بده( آخه ما هم داشتیم غذا سفارش میدادیم) اون آقایی که همراش بود یک نگاهی به ما انداخت که اومدم یک چیزی بهش بگم ولی جلوی خودمو گرفتم. مثلا انتظار داشت ازش یک امضا بگیریم یا حداقل یک سلام بکنیم!!!
اونا باقالی پلو با مرغ و روغن کرمانشاهی سفارش دادن.سمیرا گفت حتما غذاش خوبه که اونا سفارش دادن بیا ما هم همینو سفارش بدیم.
خداییش خوشمزه بود ولی اونقدر چرب بود که من نتونستم بیشتر از 2 قاشق از برنجشو بخورم.
غذامون که تموم شد حدودا ساعت 30/2 بود. حالا ظهر جمعه مگه ماشین پیدا میشد. بالاخره تونستیم یک ماشین دربست گیر بیاریم. واقعا خسته بودیم. فقط از خدا میخواستم الهه رسیده باشه خونه.
وقتی رسیدیم خونه هرچی زنگ زدیم کسی در رو باز نکرد. ![]()
من رو فرض کنین که از عصبانیت سرخ شده بودم. فقط میخواستم الهه رو ببینم. گفتم حتما خوابه. به تلفنش زنگ زدم. گفت: اِاِاِ رسیدین؟ من سر کوچه ام. الآن میام. 5 دقیقه ای که طول کشید تا برسه دم خونه داشتم فکر میکردم الآن باید باهاش چه برخوردی بکنم؟؟!!![]()
حدس بزنین چی کار کردم.............................................................!!!!!!!!
وقتی دیدمش بعد از سلام و احوال پرسی ازش خواستم در رو باز کنه. همین!!!(حالا خودتون بگین آدم به خونسردی و مهربونی من دیدین؟!؟!؟!)
هرسه مون خسته بودیم. نمازمون رو خوندیم و نشستیم جلوی تلویزیون. سمیرا هوس هندوانه کرده بود. ولی اون وقت روز کجا هندوانه پیدا میشد؟؟؟![]()
یه مقدار پرتغال و سیب توی یخچال بود. سمیرا و الهه اونقدر خسته بودن که نمیتونستن جم بخورن. چاره ای نبود، از جام بلند شدم چایی ریختم و برای بچه ها و خودم میوه پوست کندم. سه تایی یکی دو ساعت ساعت با هم گفتیم و خندیدیم.
وقت برای استراحت بیشتر نبود. بعد از ظهر میخواستیم بریم خرید. ولی اگه دیر میرفتیم برگشتمون هم دیروقت میشد. ساعت 5 از خونه رفتیم بیرون. تصمیم داشتیم بریم میدون ولی عصر.
ما که همه جا شانس داریم! اینجا هم یک ماشین گیرمون اومد که تا برسونتمون مقصد جونمون رو گرفت. یک پیکان که هیچ چی نداشت جز 4 تا چرخ، یک مقدار پارچه و فنر که یعنی صندلی بود(وقتی میگم فنر یعنی دونه دونه فنراش مشخص بود) و یک فرمون.
بدنه اش که داشت تو هم در میرفت. کفشم که سوراخ بود. رادیو و آینه و ... هم که فکر کنم به نظر راننده از مظاهر طاغت بوده و منافی منافع جمهوری اسلامی و باید به نوعی معدوم میشده. چون به نظر میرسید که جلوی ماشین طی یک عملیات انتحاری نابود شده و بعدا فرمون رو با آدامس چسبوندن. خدا دوستمون داشت که به مقصد رسیدیم.![]()
معمولا آقایون از خرید رفتن با خانما یک جوری در میرن، مگه اینکه.... (این رو نمیگم چون میدونم هیچ آقای متأهلی این متن رو نمیخونه). من اگه به جای این جور خانم ها بودم برای اینکه طرفمو ادب کنم تا قدر عافیت رو بدونه یه جوری مجبورش میکردم با الهه بره خرید! البته خداییش این دفعه زیاد گیر نداد که این کارشم دلیل داشت و بعد از خوندن ادامه ی متن خودتون میفهمین ولی یهو داغ دلم از سفر قبلی تازه شد.
توی سفر قبلی من و سمیرا و الهه و هپی رفته بودیم خرید. توی هر مغازه ای که میرفتیم با 2 تا کیسه میومدیم بیرون که البته هر 2 تاش برای الهه بود و دریغ از یک کیسه که دستای الهه رو لمس کرده باشه. فکر میکردی بارکش استخدام کرده. حالا فکر کنید ولی عصر به این بزرگی و هر مغازه 2 کیسه. دیگه دستامو احساس نمیکردم. تازه وسط راه یهو دیدم سمیرا و هپی نیستن. زنگ زدم که کجا در رفتین؟ گفتن ما ماشین گرفتیم و رفتیم پیش بقیه ی بچه ها تو هم بیا.با این حرفشون یک سطل آب سرد روم خالی کردن. آخه هنوز امید داشتم که یکی دو تا کیسه رو هم اونا بیارن.( الهی امید هیچ کی ناامید نشه!)![]()
گاهی یک بارم که الهه دلش واسم میسوخت و 2 تا از کیسه ها رو میگرفت وقتی وارد مغازه ی بعدی میشدیم و می خواست که پرو کنه دوباره میداد دستم.....![]()
بگذریم و برگردیم سر همین سفر!
توی سفر قبلی الهه یک نقره فروشی رو نشون کرده بود که یک دفعه دیگه بیاد ازش خرید کنه. من و سمیرا فقط خدا خدا میکردیم که در نقره فروشی رو تخته کرده باشن ولی زهی خیال باطل. همون جا بود بدون هیچ ذره تغییر!![]()
بعد از 1 ساعت 90 هزار تومن از اونجا جنس برداشت.حالا فهمیدین دیگه چرا توی هر مغازه ای نمیرفت؟؟؟ چون دیگه پول خرد براش نمونده بود. تازه هنوز یک روز دیگه باید توی تهرون سر میبردیم. پول خرد هممون روی هم 50 هزار تومن هم نبود. من یک چک پول 100 هزار تومنی هم داشتم که هیچ مغازه داری بر نمیداشت و میگفت پول نداره بقیشو بده. چاره ای نبود که توی یک بانک خردش میکردیم. حالا مگه تو این شهر بانک پیدا میشد. نه به ابوذر ما که از همه رنگ بانکی داره نه به این تهرون. تازه اگه هم پیدا میشد اونوقت شب که باز نبود.
قرار شد صبح قبل از اینکه بریم نمایشگاه یک بانک پیدا کنیم و چک پول رو خرد کنیم. مگرنه برای خرید کتاب پول نداشتیم.
سمیرا عجله داشت بریم خونه که سریال شهریار رو ببینه. اونم چه قسمتی!!!
تا ساعت 12 نشستیم دور هم آجیل خوردیم و حرف زدیم. بعدم الهه رفت خوابید. من میخواستم فیلم ببینم ولی دیدم سمیرا خیلی خسته هست، پس ترجیح دادم برم بخوابم.
اون شب هم بدون پتو خوابیدم چون یکی دست سمیرا بود، یکی الهه. البته یک پیشرفت داشتم. زیر سرم یک بالش بود.![]()
اون شب با اینکه خوابم نمیومد ولی به زور خوابیدم....
طهران2
سريع صبحونمون رو خورديم و آماده شديم. حدوداي ساعت 45/7 دقيقه از خونه بيرون اومديم. از همون جا سوء استفاده از لهجه ي من شروع شد.
چون هر راننده اي كه لهجه ي من رو ميشنيد سعي ميكرد بهمون كمك كنه. بالاخره پرسون پرسون مسيرمون رو پيدا كرديم. 20 دقيقه اي طول كشيد تا رسيديم به بيمارستان. حتما همتون اون جك بي مزه رو شنيدين كه يزديه ميره تهرون ميگه ببين چقدر سيلو اينجاست!
منظورم از تعريف كردن اين جك اصلا اين نبود كه اون ساختمون خيلي برامون عظمت داشتا!!! فقط از شباهتش با بيمارستان فرخي تعجب كرديم!!! فكر كنم معمار هر دو جا اسُا حسين گل كار باشه
.
يك عالمه راه رفتيم تا رسيديم به محل برگزاري همايش. خداييش صحنه ي بعدي رو كه شرح ميدم برامون تازگي داشت. آخه ما قبلا هم توي سمينارهاي ديگه شركت كرده بوديم ولي همه ي اونها به محيط فرهنگي ايران يك شباهت هاي ناچيزي داشتن ولي اينجا....![]()
وقتي در شيشه اي طبقه ي اول بيمارستان باز شد اولين قدمو توي سالن بيمارستان گذاشتيم. تا اينجاش چيز غير عادي اي نبود. يك عالمه دختر، پسر جوون و مسن با روپوش سفيد كه ميتونستن از آشپز و خدمتكار بيمارستان باشن تا دانشجو و انترن و دكتر. هر قدم كه به سمت سالن اصلي برميداشتيم تعداد اين سفيدپوشان كم ميشد و .... بالاخره وارد قسمت مربوط به سمينار شديم.
واي همه ي اونا همسن پدربزرگ، مادربزرگاي ما بودن.
البته از حق نگذرم يه چندتاييشونم هم سن و سال پدر مادرامون بودن
. اگه اونجا بيمارستان نبود و ساعتم 8 صبح نبود شايد شك ميكرديم كه اونجا يك مراسم عروسيه يا سمينار علمي. همه ي آقايون با كراوات و خانها هم كه همه تازه از آرايشگاه بيرون اومده بودن.
رفتيم به مسئول پذيرش حضورمون رو اطلاع بديم كه با يك صحنه ي كاملا عجيب روبرو شديم. حالا يا ما از ده رفته بوديم پايتخت يا اون خانم از مريخ اومده بود تهران!!! توي اون روز هر دفعه نگام به اون خانم مي افتاد به قول الهه برام غم دل بود.
من هيچوقت به حجاب و عقايد كسي اعتراض نميكنم چون اين موارد از خصوصي ترين مسايل يك آدمه. اينجا هم اصلا مشكلم حجاب اين خانم نبود،مد بي پايه اي رو كه رعايت كرده بود اونم توي يك محيط علمي برام جالب بود. مثل اين ميمونه كه رييس جمهور مملكت با يك تي شرت قرمز با خطاي زرد بره سازمان ملل سخنراني
( البته فكر كنم تا يك سال ديگه رييس جمهور ما اين بدعت رو بذاره از بس كه نترسه
)
حدوداي 9 سمينار رسميت پيدا كرد. من واقعا خسته بودم. اصلا نميتونستم چشمامو باز نگه دارم. سرمو گذاشتم روي شونه ي الهه و چشمامو بستم. اگه روم ميشد كه خوابم ميرفتم ولي....
30/10 وقت رست سمينار بود. از اينكه ميتونستم از جام بلند بشم خيلي خوشحال بودم. سه تايي رفتيم بيرون. من يك ليوان پر چايي براي خودم ريختم با يك نصفه كيك. وقت رست حدود 30 دقيقه بود. چايي كار خودشو كرد. واقعا سرحال شدم.![]()
نیمه ی دوم سمينار رو به خوبي گوش دادم. در مورد مسائل جالبي بحث ميكردن. ايندفعه الهه خوابش گرفته بود. مدام دم گوش من ميگفت بيا بريم بسه ديگه.
واقعا راسته كه هر چي قديميا ميگن حقيقته. شايد شما هم اگه پدر بزرگ مادربزرگتون خيلي مسن باشن توي دوران تحصيلتون بهتون گفتن نميخواد زياد درس بخوني، موهات ميريزه. نمود اين مسئله رو ميشد توي اين سمينار ديد. حتما ميگين منظورم چيه؟؟؟
نصف + 1 مرداي اين جمع كه البته سن همشون بالاي 50 سال ميخورد در حدود 100 تار مو هم نداشتن.
يكيشون كه خيلي جالب بود. حتي درزاي استخوانهاي جمجمشم پيدا بود. فكر نكنيد كه ماها هميشه اينقدر توجهمون به ظاهر افراده. توجه ما دليل داشت. يك از دوستاي ما به اسم سپيدبرفي به مرداي كچل ارادت خاصي داره( ناخودآگاه بهشون احترام ميذاره) نه تازه همه جور كچلي. كچلي كه سرش بدرخشه. نخنديد به خدا راست ميگم
. اين جور آدمي وجود داره. تو اون لحظه يهو من به ياد سپيدبرفي افتادم و سه تايي خيلي جاشو خالي كرديم.
حدوداي ساعت 2 روز اول سمينار تموم شد. از سالن سمينار كه دراومديم اول رفتيم كه نمازمون رو بخونيم. توي نمازخونه سپيدبرفي بهمون زنگ زد. ما هم شروع كرديم از يكي از اون آقاي كچل كه اتفاقا فرانسوي هم بود باهاش حرف زدن كه چون اصلا لهجه ي من ضايع نيست يهو يك خانم كه نميدونم وسط نماز توجهش به نمازش بود يا به ماها اومد جلو و چشماشو انداخت تو چشاي من و شروع به تعريف از يزد كرد و اينكه اگه اون فرانسوي رو دعوت كنين يزد با سر مياد. حالا من خنده ام گرفته بود ولي نميتونستم توي روش بخندم فقط خدا رو شكر ميكردم كه نفهميده ما در مورد چي داشتيم صحبت ميكرديم.
هر جوري بود ازش خداحافظي كرديم و اومديم بيرون.
قبل از حركت به سمت تهران سميرا به همه ي دوستاي مشتركمون خبر داده بود كه ما داريم ميايم و همه مشتاقانه منتظر ديدار ما بودن
. براي بعد از ظهر خوابگاه دانشگاه بهشتي قرار داشتيم. پس وقتي نبود بريم خونه براي ناهار. از بوفه ي بيمارستان ساندويچ گرفتيم و قرار شد تو بيمارستان يه جاي خوب پيدا كنيم و ناهارمون رو بخوريم و بعد بريم خوابگاه. توي محوطه ي بيمارستان يك جاي نسبتا خوب پيدا كرديم ولي چون در شأن الهه خانم نبود به ناچار از بيمارستان اومديم بيرون و شروع كرديم به پياده روي كه نكنه يك آباداني پيدا كنيم كه بشه توش ناهار خورد. ولي دريغ از يك علف هرز. الهه هم كه از صبح ورد برداشته بود كه من نميام خوابگاه و با دختر خالم قرار دارم، فرصت رو غنيمت شمرد و گفت من ميخوام برم خونه. سميرا هم اونقدر از دستش عصباني بود كه ناهارشو بهش داد و گفت برو.![]()
از همون جا راهمون از هم جدا شد. هيچ وقت اون صحنه اي كه الهه از ما دور ميشد رو يادم نميره. ما از يك طرف، اون از يك طرف ديگه
. نگاه هامون در هم تلاقي داشت و نميتونستيم چشم از هم برداريم كه سميرا گفت بسه ديگه، سوسول، بيا بريم.
يه صد قدمي كه جلو رفتيم به يك ساختمون كه اين يكي خيلي شبيه دانشگامون بود رسيديم!!! سر درش نوشته بود دانشكده پزشكي دانشگاه بهشتي. سميرا گفت بيا بريم تو دانشگاه ناهار رو ميخوريم و ميريم. اگه هم گير دادن ميگيم اومديم ديدن يكي از دوستامون( البته توي اون لحظه به ذهنمون نرسيد كه روز پنجشنبه دوست ما توي دانشگاه چي كار ميكنه؟!) رفتيم داخل. خدا رو شكر هيچ كي بهمون گير نداد. يهو تلفن من شروع كرد به داد و فرياد كه منو بردار. الهه بود. خدا میدونه چی شده بودکه الهه خانم از روي ناچاري به ياد دوستان افتاده بودن. وايساديم تا اومد.
نگهبان بهش گير داد كه خانم شما؟؟ اونم گفت آقا من دانشجو هستم
.(از اينجا به بعد در طول داستان يك قسمت سانسوري مشترك وجود داره كه پايش از همين جا گذاشته شد).
ناهارمون رو خورديم، بعدم يك ماشين گرفتيم تا خوابگاه. توي خوابگاه رفتيم اتاق پروين. كم كم همه ي بچه ها اومدن. همه هر جور بود خودشون رو رسونده بودن. خيلي حس خوبيه وقتي حس ميكني اين همه دوست خوب داري كه ميتوني توي يك شهر غريب بهشون تكيه كني. يك عالمه حرف زديم. ما از يزد گفتيم، اونا هم از اوضاشون توي تهران، از پاتوق هفته ي قبل سمپاد تو تهران و ... تو اون 4-3 ساعت كلي با هم خنديديم، حتي گريه هم كرديم. مرگ خانم افضل، باباي مريم، پرستار الهه كه از فاميلاي پروينم بود...، سكوت دل بچه ها رو شكست و همه يا گريه كردن يا سعي ميكردن خيسي چشماشون رو يه جوري مخفي كنن.![]()
بعد از ظهر همه با هم رفتيم پارك ملت. صحنه ها جالب بود. همه ي زن و شوهراي جوون!!!
كنار هم نشسته بودن. پروين هر كدومو كه بيشتر محو حرف زدن بودن گير مياورد و از خانمه خواهش ميكرد از ما عكس بگيره. اول دختره اونقدر بهت زده ميشد كه نميفهميد چي ميگيم ولي آخرش مجبور ميشد بياد و از ما عكس بگيره. خيلي خوش گذشت.( حرفايي كه اينجا رد و بدل شد جزء قسمتاي سانسوري ماجراست چون قابل بازگو كردن نيست) بعد 2-1 ساعت همه از هم جدا شديم.
محبوبه اون شب همراه ما اومد. قبل از رفتن به خونه رفتيم كه من و سميرا كفش بگيريم. همون جا من و محبوبه يك جفت كفش عين هم انتخاب كرديم. حالا براي چه استفاده اي بماند.
ديگه هوا تاريك شده بود و بايد برميگشتيم خونه. اونجا بود كه خود محبوبه فهميد بهتره آبرومندانه تا ما مجبورش نكرديم برامون شام بگيره
.
وقتي رسيديم خونه چون الهه خسته بود با سميرا دوتايي رفتن خونه. من و محبوبه هم رفتيم پيتزا بگيريم. جالب ترين اتفاق اون شب همبن جا افتاد. محبوبه منوي مغازه رو كه گرفت يهو زد زير خنده.
پرسيدم چي شد؟ گفت خاتون جون كي تا حالا اينجا پيتزا ميپزي؟؟؟![]()
امان از دست اين وبلاگ. نه كه من اسم كم داشتم يكي ديگه هم بهم اضافه كرده. بالاخره شام رو گرفتيم و رفتيم خونه.( از اين جا به بعد موزيك متن MP4 الهه هم رو به داستان اضافه كنين) من كه زياد نخوردم چون كلا از fast food خوشم نمياد. اون سه روز هم در حد يك ساندويچ خوردم. هميشه نون و پنيرم تو كيفم هست كه اگه گرسنه شدم مجبور نشم تنقلات يا fast food بخورم. (حرفاي اون شب هم سانسوريه. لطفا تقاضا نكنيد بگم)
توي خونه يك تخت 2نفره بود با 2 تا پتو و 3 تا بالش و چندتايي ملحفه. الهه كه به منوال گذشته رفت روي تخت و يك بالش گذاشت زير سرشو، خودشم رو توي يك پتو پيچوند و خواب رفت. ما 3 تا مونديم و 2 بالش، يك پتو و چند تا ملحفه. ميخواستيم محبوبه رو كه مهمونه بفرستيم روي تخت ولي پتو نداشتيم. ديديم سنگين تره روي زمين يا كاناپه بخوابه. با اون يك پتو و ملحفه ها يك تشك ساختيم كه محبوبه و سميرا اونجا خوابيدن. منم كه يعني صاحب خونه بودم و بايد آبروداري ميكردم بدون بالش و پتو رفتم روي تخت. ديدين ميگن كاخ ها در كنار كوخ ها. دقيقا همين بود. الهه با تمام امكانات و من...!!!![]()
اون شب از بس خسته بودم زود خواب رفتم....
طهران1
هفته ی قبل از مسافرت اصلا هفته ی خوبی برام نبود. یک سری افکار منفی و بیهوده که شرایط محیطی مجبورم کرده بود بهشون فکر کنم که متأسفانه همراه شده بودند با امتحانی که حتی یک صفحشو هم نخونده بودم. ولی خدا رو شکر که گذشت و به خوبی هم گذشت.![]()
بالاخره بعد یک هفته ی بد روز حرکت رسید. چهارشنبه 1387/2/11 یک روز پر مشغله برای من بود. صبح که به منوال همیشه دانشگاه، بعدم رفتم اقبال برای کارای جشن علوم پایه، بعدشم یک اتفاق پیش بینی نشده که مجبور شدم ۴ ساعت براش وقت بذارم که البته پشیمون نیستم و تا ۵ بعدازظهر درگیرش بودم. بعدم قرار بود برای مراسم عذاداری بابای یک از دوستام که شب قبلش توی یک تصادف فوت کرده بودن برم که چون اصلا هیچ چیزی برای سفر آماده نکرده بودم مجبور شدم کنسلش کنم.![]()
بلیط ساعت9/20 بود. من ساعت ۹ از خونه اومدم بیرون. خدا رو شکر به موقع رسیدم. بلیطا دست سمیرا بود. وقتی وارد سالن شدم سمیرا و الهه کنار هم نشسته بودن
. این اولین باری بود که دیرتر از الهه به جایی میرسیدم![]()
من که رسیدم سه تایی رفتیم توی قطار...
بالاخره قطار حرکت کرد اما بدون هیچ هم کوپه ای. خیلی خوشحال بودیم. بیشتر از این میترسیدیم که همکوپه ای بداخلاق گیرمون بیاد و مجبور بشیم تا صبح ساکت بمونیم. به ایستگاه میبد که رسیدیم صدایی شبیه حمله ی بوفالوها بلند شد.با گذشت هر ثانيه صدا نزدیک تر و بلندتر میشد. صدا تا پشت در کوپه ی ما اومد. سایه هایی پشت در ما حرکت میکردن که معلوم بود میخوان وارد کوپه ی ما بشن.
خدایا یعنی اینا کی بودن؟؟؟
یهو در کوپه باز شد و یک ۷-۸ تا خانم با هیکلای مردانه پشت در نمایان شدن. ماشاالله چه سروصدایی داشتن. همشون میخواستن بیان توی کوپه ی ما. ما سه تا اونقدر متعجب بودیم که هیچی نمیگفتیم و فقط بهت زده بهشون نگاه میکردیم. همهمشون هیچ جوری تموم نمیشد تا بالاخره رییس قطار اومد. بلیطاشون رو نگاه کرد و به هر سختی بود بهشون فهموند که فقط جای سه تاشون توی این کوپه هست و بقیه باید برن یه کوپه ی دیگه.
یه خورده صداها خوابید. البته فقط یه خورده چون فکر کنم اون سه تا همکوپه ای ما اصل صداهای اون جمع بودن. باورم نمیشد همکوپه ای بدتر از ما هم پیدا بشه!!!
یه خورده که به صداهاشون عادت کردیم شروع کردیم به بحث خودمون، آخه قرار بود من یک متن طنز برای جشن علوم پایه بنویسم و از الهه و سمیرا خواسته بودم در مورد ویژگی های خاص هر کدوم از بچه های کلاس نظرشون رو بدن. هرچند الهه همکلاسی ما نیست ولی خوب فکر کنم بهتر از همه، بچه های ما رو بشناسه
. ما غرق بحث بودیم که یهو یک ظرف پر از آجیل اومد جلوی رومون؛ که بفرمایید،ما هیچ کدوم بر نداشتیم ولی همین یک ظرف آجیل باب آشنایی دو گروه بود. ما گفتیم دانشجوی پزشکی هستیم و برای یک سمینار میریم تهران. اون سه خانم وقتی کلمه ی سمینار رو شنیدن گفتن اتفاقا اونا هم دارن برای یک سمینار میرن تهران، ولی اگه بگم چه سمیناری فکر نکنم بتونید جلوی خندتونو بگیرین. دقیقا همون کاری که ما نتونستیم بکنیم. سمینار یک روزه ی پرخوران گمنام! ![]()
یه خورده در مورد این سمینار و انجمنی به همین نام که اونها از اعضای اون بودن پرسیدیم. فکر کنم زیادی ازشون حرف کشیدیم آخه یهو مثل ماشینی که بنزینش تموم شده باشه و رانندش باعجله دنبال پمپ بنزین میگرده، مغزشون به دستاشون فرمان داد که زیپ کیفاشونو باز کنن و هر سه یک بسته آجیل از اون کیفای کوچیک! بیرون بیارن.
من از تعجب دهنم باز مونده بود. گفتم مگه شماها رژیم ندارین ؟؟؟ گفتن چرا ولی آجیل مشکلی نداره
. تئوری جالبی داشتن. میگفتن طی این سالهای چاقی به این نتیجه رسیدن که اگه با لذت و به آرامی غذا بخورن چاق نمیشن. چند دقيقه اي بيش طول نكشيد كه اون كيسه هاي بدبخت خالي شدن.
من که هیچی نمیگفتم آخه فکر بعدشو میکردم که اگه دعوا بشه ما سه تایی با هم حریف یکیشونم نمیشيم.
ولی سمیرا ول کن نبود اونقدر انجمن پرخوران گمنام رو تو سرشون زد که ساکت شدن.
اتفاق جالب دیگه ای توی قطار نیافتاد فقط مشکل اساسی این سه روز من و سمیرا که از همینجا خودشو نشون داد MP4 الهه بود. خدایا نمیدونم اون عذاب ما بود یا ما عذاب اون. ولی فکر کنم اولیش به واقعیت نزدیکتر بود. آخه هرچند ما بهش زیاد غر میزدیم ولی دریغ از یک ثانیه خجالت کشیدن که شاید خاموش کنه. تازه اونقدر به ماگفت غم دل که دهنمون رو بست.
ما که از پس الهه که تازه با اون سه تا خانم هم همراه شده بود بر نیومدیم به قول پریناز( یک از همکلاسی ها) افتادیم تو خودمونو شروع کردیم به شعر خوندن و تنها نفرینی که میتونستیم بکنیم این بود که الهی ششت ورم کنه(=پنومونی بگیری که یک نوع سرماخوردگی شدیده). ![]()
ولی این کار فرهنگی ما هم زیاد طول نکشید. صدای موسیقی الهه با صدای دوستای جدیدش کوپه بغلی رو وادار کرده بود یه جوری به مابفهمونن که اگه نخوابین....
ما هم اجبارا در سکوت قطار!!!! دراز کشیدیم و ساکت شدیم.
نزدیکای صبح سمیرا من رو برای نماز صبح بیدار کرد. پا رو که از قطار بیرون گذاشتیم با نم نم بارون مواجه شدیم. من مست بوی اطلسی های ایستگاه شده بودم که با همراهی رطوبت ناشی از چکه های بارون طراوت خاصی به روحیه ی آدم میداد.مخصوصا اون سیل عظیم آدمایی که برای نماز میرفتن به سمت نمازخونه حس همراه داشتن و برام تازه کرد. نمازمون رو خوندیم و برگشتیم.
ماجراهای شب گذشته رو فراموش کرده بودیم که یهو در کوپه باز شد و یه خانم مسن هرچی از دهنش دراومد(البته باادبانه) به خاطر سروصدای شب قبلش گفت
. البته ما عادت داشتیم آخه نشده با هم جایی بریم و یکی به خاطر سروصدا دعوامون نکنه.
حدودای 5/30 رسیدیم تهران. به منوال همیشه سبک ترین چیزا دست الهه بود و سنگین ترین چیزا بین من و سمیرا تقسیم شد. یک تاکسی گرفتیم و رفتیم به سمت سه روز از بهترین روزای زندگی...


