تبليغاتX
یه کاسه آب، یه دنیا خواب

يك كتاب

قرار بود يك خاطره كه ديروز به يادم اومد رو بنويسم ولي ديدم حيفه اول اين كتاب رو معرفي نكنم. اونم رو انشاالله تا فردا ميذارم.

اين كتاب رو 2 روز پيش تموم كردم. كتابي به اسم « كيميا خاتون». كيميا خاتون دختر محمدشاه ايراني و كراخاتون يك دختر بسيار زيبارو كه مادرش بعد از مرگ پدر با مولانا ازدواج ميكنه. كيميا خاتون دوران كودكي و نوجواني خودشو توي خونه ي مولانا با يك فرهنگ كاملا متفاوت با زندگي قبليش ميگذرونه كه همين تضادها، زندگي رو براش سخت ميكنه و نهايتا هم به خواست مولانا به همسري شمس تبريزي_ يك مرد 70 – ساله در مياد.

توي اين كتاب ميشه به ابعاد ديگه اي از زندگي شمس و شايد مولانا كه هميشه پشت چهره ي عارفانشون پنهان شده پي برد.

من كه واقعا لذت بردم. حتي وقتي يه جاهاييشو ميخوندم قلقلك غلطيدن اشك رو گونه هامو حس ميكردم. به خدا اصلا نخواستم يه جمله ادبي به كار ببرم بلكه واقعا چنين حسي رو داشتم. يه حس غريب و مبهم، مبهم چون نميفهميدم كه چرا اشكم دراومده. آخه من كلا زياد گريه نميكنم مخصوصا با خوندن داستان يا ديدن فيلم و از طرفي هم اين داستان اصلا عاشقانه يا غمگين نيست. حتي براي من جذابيت داستاني( اونجوري كه به خاطر اينكه بفهمم آخرش چي شده بخوام بخونمش) هم نداشت. من بيشتر به خاطر اين ادامش ميدادم كه برام جالب بود كه ببينم يك مرد حتي از نوع شمس هم متأسفانه....  يك داستان از زندگي واقعي يك دختر كه خوشبختانه يا متأسفانه دختر خونده ي مولانا هم محسوب ميشه.

نوع نوشتار يك داستان تاريخي هست كه به صورت رمان نوشته شده و بيشتر جاهاي اون به صورت اول شخص از زبان كيميا خاتون بيان ميشه.  متن داستان پر از آرايه ي ادبيه. حتي بعضي تشبيهات اون به قدري نو و قشنگه كه شايد يه 10 باري روي جمله برگردي كه هم دركش كني و هم لذت ببري.

نويسنده ي كتاب خانم سعيده قدس هستند. كتابي كه من گرفتم نوبت چاپ 13شه و اولين چاپ اون زمستان 1383 بوده.

حالا يك پاراگراف از بخش آخر كتاب رو براتون مينويسم:

«.... بايد به او ميگفتم ايماني كه عشق را ممنوع كند، ايماني كه حق طلبي را خفه كند، خضوع به شيطان است. ايمان بايد زاينده ي عشق باشد. بايد موجب وصل شود. بايد موجب شادي باشد. راه به آشنايي بگشايد. ريشه ي مصيبت و فراق را بخشكاند. اف بر مومنان غافل از عشق. بايد از خداوندگار[مولانا] ميپرسيدم...

شايد او به من پاسخ ميداد كه چگونه است  كه خيل معلمان از جمله خود او، آن همه مست از باده ي عشق به زن، باز توانسته اند زن را آن همه حقير كنند. خود او چگونه ميتواند مادر مرا آن همه عاشقانه دوست بدارد.... پس چگونه است كه زن را مظروفي از همه ي ضعف ها متصور ميكند..... بايد از او ميپرسيدم به چه حقي مرا به شمس بخشيد....»

« داستان بيشتر انسان ها حديث آن آهوي ختن نيست كه رايحه خود باز ندانست، حكايت راسوي بيچاره ايست كه گند خود گم كرده بود و به اين و آن نسبت ميداد.....وادارشان كن كه فقط براي معرفت، براي دانستن، براي ديدن وراي رنگها دعا كنند و نه هيچ چيز ديگر. زيرا كه هرگز برابر نبودند، نيستند و نخواهند بود آنان كه ميدانند با آنان كه نميدانند.»

( اگه كتاب رو  خواستين ميتونم بهتون قرض بدم. البته فقط قرضا!!!)

 

!! نوشته شده توسط خاتون | 17:4 | سه شنبه 1387/03/28
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی