خدایا تو دانی که کسی جز تو ندارم
درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی
بارون
ولي همين چكه هاي گاه گاه بارونم لذتي داره كه....
خدايا شكرت![]()
![]()
![]()
دریای فضایلی مطهر دارد
همتای علی نخواهد آمد والله
صدبار اگر کعبه ترک بردارد
تولد حضرت علي و روز پدر رو به همه و مخصوصا آقايون جمع( كه البته فكر نكنم هيچ كدوم پدر شده باشن)تبريك ميگم. ![]()
![]()
![]()
دنیای تضاد........
قرار بود يه پست در مورد اين كه اون 2 هفته كجا بودم و چرا نبودم بنويسم كه امروز بعد از مدتها وقت كافي پيدا كردم.![]()
اگه بخوام راست راستشو بگم فقط به خاطر يه احساس ترجيح دادم 2 هفته اي برناممو طوري بچينم كه فرصت بيشتري براي فكر كردن داشته باشم.![]()
يه مدتي ميشد كه حس مي كردم دارم توي زندگيم درجا ميزنم و بهتره تا دير نشده يه تصميمايي براي زندگيم بگيرم.![]()
ذهنم زيادي شلوغ شده بود. افكاري كه هيچ كدوم نتيجه اي در پي نداشت.![]()
از دوستام خواستم كه هر فكري در مورد من ميكنن بگن و اين كه توي چه كاراييم بايد تجديد نظر كنم.
از نظر دوستام خيلي خوشحال شدم ولي قانعم نكرد. البته اصلا از زندگيم پشيمون نيستم ولي تازگيا يه تضادهايي توي زندگيم به وجود اومده. يه جور دوگانگي.
مثلا مدتهاست در مورد حجاب مي خونم. مطالعاتم با يك سري تجربيات خودم و برخوردام با آقايون باعث شد تو سرم بيفته كه دين بدم نميگه. اصلا دين رو هم بذاريم كنار، وجدان خودمونم كمي.... تا راهنمايي – دبيرستان بودم (البته اون موقع ها خيلي فمينيسم بودم و يه عالمه در مورد تاريخ فمينيسم در دنيا و اهداف آن مطالعه كردم
) ميگفتم چرا ما بايد خودمون رو بپوشونيم و اذيت كنيم كه يه عده ديگه.... ولي الآن كه بزرگتر شدم به اين نتيجه رسيدم كه نهايتش ميشه توي خلقت خدا گله آورد ولي بالاخره چيزي كه هست همينه. مثلا توي جاهايي كه 6 ماه شبه، مردم نميتونن به خاطر اينكه جاهايي هم تو دنيا وجود داره كه كه توي 24 ساعت هم شب دارن و هم روز از چراغ استفاده نكنن و زندگي رو براي خودشون تلخ كنن كه خدا چرا به اونا ظلم كرده. درسته كه هيچي نور طبيعي نميشه ولي دنياي مادي دنياي تبعيضه. هنر انسانم مبارزه براي برقراري مساوات ولي جاهايي هم ديگه دست انسان نيست. خلقت خداست. ![]()
بالاخره همه ي اين افكار باعث شده مدام سر حجاب خودم با خودم درگير باشم
( البته دوستام مدام دعوام ميكنن كه تو كه خيلي خوبي چرا خودتو اذيت ميكني ولي چي كار كنم فكره ديگه
) ولي نميدونم با همه ي سعيم چرا بهتر از اين نميشه. ![]()
يا اينكه چرا بعضي كارايي رو كه ميخوام بكنم به خاطر دختر بودنم و جامعه ي يزد يا بايد انجام ندم( كه چون اصلا زير بار حرف زور نميرم انجام ميدم) يا بدون اجازه ي خانوادم انجام بدم كه تا مدتها بايد از عذاب وجدانش با خودم درگير بشم. آخه چرا كاري كه مخالف دين و اخلاق نيست بايد مخالف عرف باشه؟؟؟؟
مگه حتما يكي بايد ازدواج كنه كه يه سري كارا براش بد نباشه؟ آخه اون موقع هم كه دوباره يه سري محدوديت ديگه درست ميكنن... تا حالا تصميم داشتم كه كاري كه به نظرم بد نيست رو انجام بدم، به نظر بقيه هم كاري نداشته باشم ولي تازگيا شك كردم كه نكنه اين كار اشتباه باشه. نكنه دارم براي خودم مشكل درست ميكنم. نميدونم. اين يه تضاد![]()
تا حالا از ديد دوستام يه دختر فعالي بودم كه همه ي كاراي زندگيشو خودش انجام ميده، روابط عموميشم بالاست و خيلي چيزاي ديگه و از ديد آدمايي هم كه رابطه ي نزديكي باهام ندارن و فقط از دور منو ديدن يه دختر مغرور و ...( يه چيزاي ديگه اي هم شنيدم ولي بهتره از زبون خودم ديگه نشنوين....) تا اين سنم كارايي كردم كه براي خيلي از دختراي هم سنم يك چيز غير ممكن يا به عبارتي آرماني ولي شايد اونا كار درستو ميكنن و من دارم اشتباه ميكنم كه به خودم اجازه ميدم قانوناي اجتماعي رو كه با نظراتم مخالفه رو بشكنم.اينم يه تضاد ديگه.![]()
اتفاقا توي اين دو هفته ناخواسته اتفاقاتي افتاد كه مجبورم كرد واقع بين تر باشم. هر چند زياد خوشايند نبود ولي براي كسب يك سري تجربيات لازم بود. خداييش بعد يكي از اتفاقات يه پشيموني برام به وجود اومد. اونم اين بود كه چرا من بلد نيستم حرفاي بي ادبانه به كسي بزنم
.شايد تأثيرش بيشتره. با همه كه نميشه با منطق و ادب حرف زد ولي شايدم هميني كه بلد نيستم يه حسنم باشه. اينم يه تضاد ديگه![]()
يه اتفاق جالب ديگه تو اين 2 هفته اين بود كه: يادتونه يكي از همكلاسيام اولاي ترم فوت كرد كه گفتم تازه اومده بود و من اصلا باهاش حرف نزده بودم؟ روز امتحان پاتولوژي عملي وقتي يكي يكي اسم بچه ها رو ميخوندن كه برن داخل اسم يكي رو خوندن كه ما اصلا توي كلاس نداشتيم. فكر همه رفت به سمت اينكه اسم كدوم از بچه ها رو اينجوري اشتباه شنيدن و داشتيم با شيطنتاي دانشجويي سر اين اسم ميخنديديم كه يهو يادمون اومد اسم اون دوست از دست رفتمونه. آخه اون 2 جلسه اي رو توي اين كلاس شركت كرده بود و اسمش توي ليست بود. واقعا قلب من يكي كه فرو ريخت. چه قدر زود همه فراموش ميشن و تنها راه اينكه ديگران به ياد آدم بيافتن كارايي هست كه خود آدم كرده. مثل اين دوستم كه با 2 جلسه شركتش توي يه كلاس فاتحه ي يه عده اي آدمو هديه گرفت(لطفا الآن براش يه فاتحه بخونيد)![]()
تضاد زياده. بالاخره همه ي اينا رو گفتم كه بگم توي اين يكي دو هفته به خيلي چيزا فكر كردم ولي راستشو بخواين زياد به نتيجه نرسيدم كه هيچ بيشتر گيج شدم
. واقعا هم نياز شديدي به همفكري دارم. ولي نميدونم با كي حرف بزنم. با خودم گفتم شايد بهتر باشه اول به يك مشاور خوب فكر كنم تا به حل مشكلات. آخه اينا چيزي نيستم كه با فكر يه نفر حل بشه.![]()
فعلا هم من موندم و يه دنيا تضاد.....
يا رب....
اين شعر رو امروز خوندم. به دلم نشست. ساده و روان بود و خيلي...![]()
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق، آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الحقش کرده بود
سجده ای زد زیر لبِ درگاه او
پر زلیلا شد دل پرآه او
گفت یارب از چه خوارم کرده ای؟؟؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای؟؟؟
نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست، آنم میزنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا وپنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من در کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آواره ي صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یاربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم: بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم ....
من هنوز برنگشتم!!!
من همين الآن از خانه ي ارواح اومدم
. ميگين يعني چه؟ حالا ميگم:
من و همكار تحقيقاتيم هر روز صبح ساعت ۷ ميريم دانشگاه براي تزريق حتي روزاي تعطيل. امروز استثنا صبح حوصله ي بلند شدن نداشتم. دوستمم كه فكر ميكرد من رفتم كوه بهم زنگ نزد. اين شد كه نرفتيم، نرفتيم تا ساعت ۷ بعد از ظهر.
وقتي رفتيم گفتن مسئول خانه ي حيوانات كليد رو برده. ولي ما چاره اي نداشتيم گفتيم الآن بهش زنگ بزنيد كه بياره. ما هم تا ۸ بر ميگرديم.![]()
ولي آقا تا ۸.۳۰ زودتر نيومدن( از بس وقت همه تو اين كشور ارزش داره!!!)
اگه ديده باشين خيابون بوعلي همين طوريش تاريك و خلوته ديگه چه برسه به اون وقت شب. دانشگاه ما هم كه يه باغ بزرگه كه البته يه قسمت نيمه ساخت ته تهش داره كه به عنوان سالن امتحانات ازش استفاده ميشه. ديگه از اون ته تر يه خرابه به اسم خانه ي حيوانات كه موشا توش ويراژ ميدن. حالا كاش موشاي سوري ول بودن، يه عالمه موش رت( از همون موشاي صحرايي بزرگ با چشاي پر از خون)
از زير پاهات رد ميشن( البته ۲ هفته اي هست به قول خودشون منظم كردن و ديگه موش نيست. براي همينم ما راحت اون وقت شب ميخواستيم بريم اون تو)
البته توي پرانتز بگم كه فكر نكيند يه آزمايشگاه همه جا همين طوره ها. نه!! مسئولين دانشگاه ما چون ميخوان حس شجاعت دانشجويان رو تقويت كنن خلاف خواستشون چنين امكاناتي رو برامون فراهم كردن![]()
وارد دانشگاه كه شديم نگهبان بهمون گفت اگه ميترسين باهاتون بيام. فايزه تا اومد بگه آره من ديدم خيلي ضايعه كه ما بترسيم گفتم: نه آقا مگه تاريكيم ترس داره؟
گفت آخه موشا؟؟!! ![]()
گفتم : ما صد تا اينا رو حريفيم![]()
گفت: هيچ تا چراغ تو مسيرتون نيستا!!خود دانيد.
بالاخره راه افتاديم. فايزه هي ميگفت: تو ديوونه اي. اخه بنده خدا ميومد چي ميشد؟
حالا نميشه يه جا نشون ندي ديوونه اي؟
گفتم بابا خانمي( البته اينو گفتم كه آروم بشه
) بيا بريم چيزي نميشه.
وارد خانه ي حيوانات كه شديم من رفتم داروها رو درست كنم اونم سبد موشا رو بياره. يهو ديدم صداي خش خش مياد. بله يه موش رت داشت توي كمد راه ميرفت
. خدا خدا ميكردم فايزه نفهمه مگرنه خفم ميكرد
.
بالاخره فايزه اومد. ولي آخه نميدونم چي كار كمد داشت كه رفت درشو باز كرد. منم ديدم گناه داره يهو با موش مواجه بشه. گفتم فايزه اون تو يه موشه
( حركت بعدي رو سانسور ميكنم!!!)
بالاخره با هر زوري بود تزريقا رو كرديم و اومديم بريم. خيلي هوسم شده بود توي شب برم تو اون ساختمون نيمه كاره كه توش امتحان ميديم.
از من اصرار از فايزه انكار. ديگه راضي شد كه وايسه تا من برم تو و بيام بيرون.
واقعا صحنه ي جالبي بود. ظلمات ظلمات. جاتون خالي. دقيقا خانه ي ارواح كه ميگن همين جا بود. صداي خش خش كه احتمالا بر اثر برخورد پاي سوسكاي عزيز( خروسوك خودون) با خاك ته سالن بود صحنه رو رومانتيك تر كرده بود![]()
بيرون كه اومدم فايزه گفت: خل بازيات تموم شد؟ بيا بريم.![]()
وقتي رفتيم كليد رو به نگهباني پس بديم گفت بابا پسرا بايد بيان جلوي شماها لنگ بندازن![]()
منم گفتم از لنگ يه چيزي فراتر، قاليچه ي ابريشمي![]()
![]()
بالاخره هر چند صبح نرفتم كوه ولي بسي هيجان بردم.(آخه من كوه رو هم به خاطر هيجانش دوست دارم
ولي خداييش هيجانش به اندازه ي يه اتاق خرابه با يه موش كه زير پات جير جير ميكنه و راه ميره و يه دنيا تاريكي جلوي روت نميشه. خدا نصيب شماها هم بكنه)
دوباره خداحافظ تا همون يه زمان نه چندان دور![]()
![]()
سنگيني ياس
گفتي غزل بگو! چه بگويم؟ مجال كو؟
شيرين من براي غزل شور و حال كو؟
پر ميزند دلم به هواي غزل
ولي
گيرم هواي پرزدنم هست، بال كو؟
گيرم به فال نيك بگيرم بهار را
چشم و دلي براي تماشا و فال كو؟
تقويم چهار فصل دلم را ورق زدم
آن برگهاي سبز سراغاز سال كو؟
رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
حال سؤال و حوصله ي قيل و قال كو؟
فعلا خداحافظ تا یه وقتی نه چندان دور![]()
( هويجوري
)


