در بن بست هم راه آسمان باز است....
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم كوزه گر با خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم
كه از خاك گلویم سوتكی سازد
سوتكی باشم به دست كودكی گستاخ و بازیگوش
و او هر دم دم گرم خودش را در گلویم
سخت بفشارد
بدین سان بشكند عمری سكوت مرگبارم را
يك كتاب
قرار بود يك خاطره كه ديروز به يادم اومد رو بنويسم ولي ديدم حيفه اول اين كتاب رو معرفي نكنم. اونم رو انشاالله تا فردا ميذارم.
اين كتاب رو 2 روز پيش تموم كردم. كتابي به اسم « كيميا خاتون». كيميا خاتون دختر محمدشاه ايراني و كراخاتون يك دختر بسيار زيبارو كه مادرش بعد از مرگ پدر با مولانا ازدواج ميكنه. كيميا خاتون دوران كودكي و نوجواني خودشو توي خونه ي مولانا با يك فرهنگ كاملا متفاوت با زندگي قبليش ميگذرونه كه همين تضادها، زندگي رو براش سخت ميكنه و نهايتا هم به خواست مولانا به همسري شمس تبريزي_ يك مرد 70 – ساله در مياد.
توي اين كتاب ميشه به ابعاد ديگه اي از زندگي شمس و شايد مولانا كه هميشه پشت چهره ي عارفانشون پنهان شده پي برد.
من كه واقعا لذت بردم. حتي وقتي يه جاهاييشو ميخوندم قلقلك غلطيدن اشك رو گونه هامو حس ميكردم. به خدا اصلا نخواستم يه جمله ادبي به كار ببرم بلكه واقعا چنين حسي رو داشتم. يه حس غريب و مبهم، مبهم چون نميفهميدم كه چرا اشكم دراومده. آخه من كلا زياد گريه نميكنم مخصوصا با خوندن داستان يا ديدن فيلم و از طرفي هم اين داستان اصلا عاشقانه يا غمگين نيست. حتي براي من جذابيت داستاني( اونجوري كه به خاطر اينكه بفهمم آخرش چي شده بخوام بخونمش) هم نداشت. من بيشتر به خاطر اين ادامش ميدادم كه برام جالب بود كه ببينم يك مرد حتي از نوع شمس هم متأسفانه.... يك داستان از زندگي واقعي يك دختر كه خوشبختانه يا متأسفانه دختر خونده ي مولانا هم محسوب ميشه.
نوع نوشتار يك داستان تاريخي هست كه به صورت رمان نوشته شده و بيشتر جاهاي اون به صورت اول شخص از زبان كيميا خاتون بيان ميشه. متن داستان پر از آرايه ي ادبيه. حتي بعضي تشبيهات اون به قدري نو و قشنگه كه شايد يه 10 باري روي جمله برگردي كه هم دركش كني و هم لذت ببري.
نويسنده ي كتاب خانم سعيده قدس هستند. كتابي كه من گرفتم نوبت چاپ 13شه و اولين چاپ اون زمستان 1383 بوده.
حالا يك پاراگراف از بخش آخر كتاب رو براتون مينويسم:
«.... بايد به او ميگفتم ايماني كه عشق را ممنوع كند، ايماني كه حق طلبي را خفه كند، خضوع به شيطان است. ايمان بايد زاينده ي عشق باشد. بايد موجب وصل شود. بايد موجب شادي باشد. راه به آشنايي بگشايد. ريشه ي مصيبت و فراق را بخشكاند. اف بر مومنان غافل از عشق. بايد از خداوندگار[مولانا] ميپرسيدم...
شايد او به من پاسخ ميداد كه چگونه است كه خيل معلمان از جمله خود او، آن همه مست از باده ي عشق به زن، باز توانسته اند زن را آن همه حقير كنند. خود او چگونه ميتواند مادر مرا آن همه عاشقانه دوست بدارد.... پس چگونه است كه زن را مظروفي از همه ي ضعف ها متصور ميكند..... بايد از او ميپرسيدم به چه حقي مرا به شمس بخشيد....»
« داستان بيشتر انسان ها حديث آن آهوي ختن نيست كه رايحه خود باز ندانست، حكايت راسوي بيچاره ايست كه گند خود گم كرده بود و به اين و آن نسبت ميداد.....وادارشان كن كه فقط براي معرفت، براي دانستن، براي ديدن وراي رنگها دعا كنند و نه هيچ چيز ديگر. زيرا كه هرگز برابر نبودند، نيستند و نخواهند بود آنان كه ميدانند با آنان كه نميدانند.»
( اگه كتاب رو خواستين ميتونم بهتون قرض بدم. البته فقط قرضا!!!
)
بی عنوان
اشک کباب موجب طغیان آتش است!!!
فاطمه فاطمه است
توصیه میکنم بعد از خوندن این چکیده اگه تا حالا این کتاب رو نخوندید حتما بخونید.
نمی دانم از او چه بگویم ؟ چگونه بگویم ؟ خواستم از بوسوئه تقلید کنم ، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی ، از مریم سخن می گفت.گفت هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم ، داد سخن داده اند.هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب ، ارزش های مریم را بیان کرده اند.هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان ، در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاه شان را بکار گرفته اند.هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان ، چهره نگاران و پیکره سازان بشر ، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند.اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار ، به اندازه این کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را بازگویند که :
((مریم مادر عیسی است))
و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم ، باز درماندم :
خواستم بگویم
فاطمه دختر خدیجه بزرگ است
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم
فاطمه دختر محمد (ص) است
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم
فاطمه همسر علی (ع) است
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم
فاطمه مادر حسنین است
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم
فاطمه مادر زینب است
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه ، فاطمه است.
پینوشت۱: دلم نیومد کتاب "شهر گمشده" (فاطمه چه گفت؟ مدینه چه شد؟) نوشته "محمدحسن زورق" رو هم بهتون معرفی نکنم. یک تکه ای از مقدمه اش رو براتون مینویسم:
فاطمه چه گفت؟ قرآن - علي، عدالت - انسان ...
مدينه چه شد؟ سراپا لرزه و استماع ...
آن لحظات چه لحظاتي بوده است، و فاطمه (س) چه شخصيتي بوده و چه كرده است. اگرچه فاطمه نتوانست علي را دوباره تا ستيغ بلند غدير، ستيغ آسماني «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» برآورد، و قرآن را، در كنار چشمه خورشيد، به دست علي، بر همه جامعهها بتاباند و امت واحد قرآني بسازد، ليكن توانست علي را از قبر ساخته سياست سفياني بيرون آورد، و در معبر تاريخ قرار دهد، تا دست كم روزي، اگرچه براي مدتي كوتاه و پرمخاطره، حكومت قرآني واقعي بتواند تشكيل شود، و مدينة النبي يك نمونه از خود به جاي بگذارد، و نهجالبلاغه آفريده شود...
پینوشت ۲: یه مدتیه برای یک سری تغییرات دنبال یک شنبه میگردم که اگه خدا کمکم کنه فردا هم از نظر تقویم و هم از نظر مقدس بودنش روز خوبیه. نمیدونم اراده ام تا کجا میکشه ولی دعام کنید که موفق بشم. خودمم برای فاطمه ی زهرا نذر میکنم که کمکم کنه تا بتونم مثل خودش...
راستی اینم برای اطلاعات عمومیتون بگم که اصلا از اون جمله ی من برداشت علافی نمیشد. منظورم این بود که مسئولیت جدی نداریم که بازم به دلایل ذکر شده جواب ندادم[خونسرد]. هر چند بازم سعی میکنم جواب ندم ولی دیگه قول نمیدم....
یک عاشقانه آرام
قشنگترین خاطره ی من و البته بیشتر بچه های تجربی جملات قشنگش بعد از هر فصل کتاب گربه هست. یادش به خیر.
خدایش بیامرزاد![]()
![]()
![]()
بارون
باران باش، هیچ کس به باران عادت نمیکند. هر وقت می باری همه خیس می شوند.
خیلی قشنگ بود ولی وقتی به عمقش فکر میکنم، به حقیقتش شک می کنم یا شایدم من حقیقتش رو درک نکردم.
تا اونجا که من میدونم باران نماد پاکی و بخششه. بارون خوبه، بارون بودن بهتر. ولی اینکه هیچ کس فراموشت نمیکنه؟؟؟
خیلی ها وقتی یک مدت براشون بباری و خیسشون کنی، عادت میکنن. دیگه نمیفهمند که میتونه از آسمون به جای بارون سنگ بباره یا حداقل هیچی نباره و خشکشون کنه....
و عادت پایه ی فراموشی....
هر که با ما در افتاد ور افتاد!!!
دیروز توی روزنامه یک مطلب در مورد طرح امنیت ملی و اینکه چقدر پلیس در این زمینه موفق بوده خوندم. واقعا خنده ام گرفت که چقدر غلو توی کشور ما رایجه، تا حدی که روزنامه ها که باید کار ارکان حکومت رو انتقاد کنن فقط چاپلوسی و اغراق می کنن. البته قبول دارم که یه کارایی شده، ولی نه اون چیزی که توی یک کشور به ظاهر اسلامی باید بشه.
من به عنوان یک دختر توی شهر کوچیکی مثل یزد توی دور و برم انواع مزاحمت های خیابونی رو دیدم و شنیدم.
البته من توی این جور موقعیت ها دست به 110 زنگ زدنم خوبه
. به همه ی دخترای دور و برم هم این کار رو یاد دادم. البته بعضی از دوستام میگن این کار دیگه زیادیه ولی به نظر من کسی که راضی میشه حتی با یک متلک میزان امنیت اجتماعی رو پایین بیاره، حقشه که باهاش برخورد کنن.
البته یادم نمیاد تا حالا تنها بوده باشم و مزاحمت جدی برام پیش اومده باشه. در حد یک متلک که اینم به قول پری بذار این دیوونه ها هم دلشون رو به یک متلک خوش کنن.
فقط یک بار سال اول دانشگاه حدود ساعت 30/3 توی ماه رمضون داشتم از دانشگاه بر میگشتم خونه. اونقدر خسته و آشفته بودم که اصلا به اطرافم توجه نمیکردم. تازه قرار بود ساعت 4 یک مربی مرد بیاد و آخرین جلسه ی آموزش رانندگیم رو تا قبل از اذان!!! بهم آموزش بده. جلسات قبلش مربیم یک زن بود. ولی مامانم اصرار داشت که جلسه ی آخر رو با یک مرد برم که وقتی با سرهنگ مرد روبرو میشم هول نکنم
. حالا بگو مردم ترس داره که تازه از نوع سرهنگش داشته باشه؟ آخه مورچه چیه که کله پاچش باشه؟![]()
با خستگی داشتم میومدم خونه که وقتی به کوچه رسیدم یهو صدای یه موتور رو از پشت سرم شنیدم.![]()
یه نقطه ضعف دخترا که فکر کنم دیگه توشون به یک رفلکس فیزیولوژیک تبدیل شده باشه اینه که وقتی صدای یک موتور رو از پشت سر میشنون سریع خودشون رو کنار میکشن. منم وقتی صدای موتور رو شنیدم سریع دویدم توی پیاده رو و با سرعت رفتم به سمت خونه که یهو یه ماشین آموزش رانندگی پیچید توی کوچه. یک نفس راحت کشیدم
. آقای مربی از ماشین پیاده شد و افتاد به جون پسره.
پسره هم که 2 پا داشت، 2 تا دیگه هم قرض کرد و در رفت. بعدم اون آقا شرع کرد به نصیحت که یک دختر این وقت روز که نباید بیاد تو یک کوچه ی خلوت. مریض تو دنیا زیاد شده و .... اونقدر خسته بودم که حوصله نداشتم بهش بگم بابا اینجا خونمه. هر چی میگفت منم میگفتم شما راست میگین
. بعدم وایسادم تا رفت.
15 دقیقه بیشتر نمونده بود تا مربیم بیاد. سریع دویدم تو خونه و لباسامو عوض کردم و با مامانم اومدم دم در تا مربی بیاد. ماشین آموزش رانندگی که اومد دیدم که مربیم همون آقاهه هست
. هر دو تا لبخند زدیم ولی چیزی نگفتیم.![]()
و این تنها دفعه ای بود که یک مزاحم جدی داشتم.
حالا اینا رو گفتم که یک قضیه ی جالب رو براتون تعریف کنم البته به یزدی.
حدود یه ما(ه) پیش یتا پسین همراه ارشمیدوس رفته بودم مرکز شهر یه چیزی بخرم و بیم. وقتی داشتم بر مگشتم یتا خالک هوا رو به تاریکی مزد.
داشتم با هم گف مزدم و ارشمیدوس داشت کارایی که تو این 24 ساعتی که از هم بی خبر بودما کرده بود با آب و تاب برام مگفت که دیدم یه کسی دره برام چراغ مزنه.
گفتم: ارش یتا ماشین دره تعقیبون مکنه. ![]()
ارش گفت: چند تا پسرک توشه؟
- از کجا فهمیدی پسر توشه؟
- آخه غیر چار تا پسر الاف کی این وخت روز میاد دنبال ماشین ما؟ حالا بوگو بیبینم ماشینش چیچیه؟![]()
- دیه چه کار ماشینش داری؟
- مخوام بیبینم برق گرفتتمون یا چراغ موشی؟![]()
- یتا 206 قرمز.
پسرک بنا نداشت ول کنه. نمخواسم تا دم خونهامونم بیاد خو. مونده بودم چه کنم که یتا فکر به ذهن من رسید.![]()
گفتم: ارش کمربندتا ببند و بیبین چه کار بنه سرش بیارم.
- یهو نزنی گل ماشین بچک. مفهمی خو ماشین خودتم خراب مشه؟ گوش دراز بازی در نیاری!!!
منم یتا از اون نگاه های معروفم رو بیشش انداختم که خودش حساب کارشا بکنه.![]()
از یتا کوچه می پیچیدم تو یتا دیه کوچه. همه کوچه پس کوچا رو رفتم. البته با اجرای کامل قوانین. یعنی هر جا مرفتم راهنمامم مزدم.![]()
- خاتونک دیوونه شدی؟ مخای گمون کنه دیه چرا راهنما مزنی؟
- واسا. الدگی دارم راهنما مزنم. دندون رو جگر بذار.
حتما پسرکم بیش خودش مگفت که اینا دیه چقدر گوش درازن که راهنما مزنن.
شما خیالتون مرسه من چه فکری تو سرم بود؟ مطمئنم نمیتونت حدس بزنت.![]()
از یتا کوچا که در اومدم، پیچیدم جلو ژاندارمری!!!
پسرک مونده بود چه کار کنه. اومد جلومون واسید. منم با غرور تمام از ماشین در اومدم و رفتم تو ژاندارمری
( البته الکیک. خاطیری میدونسم این پسرکا که ایچون مکنن یتا خالکم جرأت ندارن.)
بیچاره پسرک پاشو هش رو گازو در رفت.
ما خو بیش هر که مگم « هر که با ما در افته، ور افته» باورش نمشه هو حتما باسی یه کار سرش بیارم تا بفهمه. بید اینم نمونش. ![]()
![]()


