تغيير و تحول
تغييرات ميتونه فيزيكي و مادي باشه، ميتونه معنوي و فكري باشه، ميتونه....
به نظر من اولين تغيير معنوي توي دنيا با آفرينش انسان شروع شد. ولي نه اين كه آفرينش انسان اون تغيير باشه بلكه نافرماني شيطان يك تحول بزرگ توي دنيا بود. تا قبلش آفرينش طوري بود كه اختيار زياد معني نداشت يا اگه هم توي اجنه اختيار بود نافرماني نبود يا حداقل من نشنيدم.
البته خيلي به اين مسئله فكر كردم كه مخالفت همه ي عناصر طبيعت به جز خاك در پذيرفتن امانت الهي هم نوعي نافرماني بوده يا نه؟! ولي فكر ميكنم ميشه اولين مظهر اختيار رو همين جا ديد. چون اونقدر امانت سنگين بود كه خدا به عناصر طبيعت اين اختيار رو داد كه بپذيرن يا نه تا بعد ها جاي گله اي نباشه.
حالا اينكه ذات نافرماني شيطان بد بوده يا نه رو نميدونم ولي به نظر من نتيجش بد نبوده( البته با علم اينكه اينم تقدير الهي بوده و از علم خدا خارج نبوده)
با تحولي كه شيطان ايجاد كرد دنياي انسان هم تغيير كرد. از عالم بالا به عالم پايين. شايد ظاهر امر خوب نيست ولي به قولي : فضيلت آزادي نيست، براي آزادي جنگيدن است.
بعد از اون تحولات زيادي اتفاق افتاد كه همه از سر اختيار بود و بزرگترين اون ها نتيجه ي كار فرستاده هاي خدا. آدمايي كه اول تو قيامت صغري وجود خودشون موفق شدن، بعد قيامت كبري خدا رو روي دوشاشون حمل كردن.
توي دنياي امروز ما هم بنا بر اختيار انسان تحولات زياده. يك سري مثبت ، يك سري منفي. تغييرات علمي، تغييرات فرهنگي يا همين تغييراتي كه سياست هاي هر دولت توي يك كشور پياده مي كنن. تغييرات ميتونه منشأ پيشرفت باشه يا ميتونه باعث پسرفت.
تو همين كشور خودمون يك مثال ساده ي تحول كه مطمئنم اهميتش براي خيلي ها روشن نشده و نميشه، معاونت دكتر ابتكار در دولت آقاي خاتميه. توي كتاب « قدي بلندتر از ديوارهاي شهر» خوندم كه اون زمان وقتي بحث از اومدن يك زن توي كابينه شد علماي قم به شدت مخالفت كردن. به خصوص كه اين خانم چادر نميپوشيدن. ولي مقاومت يكسري آدم هايي كه اونقدر به رشد اجتماعي رسيده بودن تا براي رسيدن به تحول مورد نظرشون هر سختي رو تحمل كنن چنين تحولي رو به وجود آورد. تحولي كه دولت نهم هم - كه شواهدو اعمال نشون ميده كه به خصوص با سياست هاي دولت قبل در مورد زنان مخالف هست - رو مجبور كرد براي حفظ ظاهر هم شده، همون پست رو به يك زن بده.
توي تاريخ همه ي آدمايي كه مبدأ تحول بودن مورد قبول عامه و افرادي با اراده بودن. حتي هيتلر، هر چند به نظر خيلي ها ضد انسان بود ولي نميشه تكذيب كرد كه آدم بزرگي بوده.
توي زندگي كوچيك ما آدماي عادي هم تغيير و تحول زياده كه خيليهاش شايد نتيجه ي تصميم خودمون باشه و خيلي هاشم.... همين خود من، هرچند مدت يك بار يك تصميم بزرگ ميگيرم ولي فكر ميكنم هنوز به اندازه ي همه ي اونا بزرگ نشدم، چون اون قدر اراده ندارم كه همشون رو به نتيجه برسونم. البته توي زندگي دوستام و اطرافيانم هم زياد ديدم.
ولي اينو به عينه ديدم كه يك تصميم گيري درست، هر چند هم كوچيك باشه ميتونه ما رو تو جاده ي اصليه زندگي بندازه، طوري كه با غلتيدن و بزرگ شدنش وقتي به آخر جاده ميرسيم شايد به يكي از اون آرزوهاي دست نايافتني رسيده باشيم.
پي نوشت: تصميم داشتم از اين به بعد كتابايي رو كه ميخونم و به نظرم جالبه رو بهتون معرفي كنم. اينجا اسم يك كتاب رو آوردم. بد نيست از همين جا شروع كنم(البته بعد در مورد اين تصميمم توي پست مربوط به خودش توضيح ميدم). كتاب «قدي بلند تر از ديوارهاي شهر» يك كتاب در مورد دوران رياست جمهوري سيد محمد خاتمي هست كه نويسنده ي اون آقاي محسن دلاويزه. اين همون كتابيه كه اگه شنيده باشين آخراي دوران رياست جمهوري خود ايشون مجوز گرفت. چون ميترسيدن بعد به اون مجوز انتشار رو ندن.
اولين چاپش به نمايشگاه كتاب پارسال رسيد كه من هم از همون جا گرفتم. فكر ميكنم حالا هم ديگه چاپ نشه- البته مطمئن نيستم- چون امسال كه رفتم توي غرفه ي انتشاراتش پيداش نكردم. ولي وقت هم نشد كه از مسئول اونجا بپرسم.
اگه خواستين من دارم. بهم بگين خوشحال ميشم بدم تا بخونيد. ارزش يك بار خوندن رو داره.
طهران 4(پایان)
قبل از اينكه آخرين قسمت خاطرات تهران رو شروع كنم بذارين از يك تجربه ي با لهجه ي معيار حرف زدنم بگم:
من خيلي روي لهجه ي يزدي غيرت دارم و هيچ وقت دوست نداشتم لهجم رو تغيير بدم. حتي يك جا كه بايد جلوي يك عالمه دكتر و دانشجوي پزشكي غير يزدي توی تهران حرف ميزدم نتونستم و نخواستم به لهجه ي ديگه اي صحبت كنم كه اتفاقا خيلي هم همه خوششون اومد.
ولي دفعه ي قبل كه با الهه و سميرا اومده بودم تهران، توي كوپه اين دو تا با بهناز - يكي از دوستاي تهرانيم- با هم شده بودن كه به من لهجه ي معيار ياد بدن. نه كه ياد بدن، بهم ياد بدن چه جوري با ناز حرف نزنم. آخه همه ميگن وقتي دارم با لهجه ي معيار حرف ميزنم فكر ميكني دارم هزارتا ناز و كرشمه ميكنم!!!
اونقدر توي گوشم خوندن كه وقتي با لهجه حرف ميزني سرت كلاه ميذارن كه وقتي رسيديم تهران گفتم حالا بذار امتحان كنم. صبح كه ميخواستيم بريم سمينار قرار شد من آژانس بگيرم. رفتم توي اتاق و تلفن رو برداشتم و شماره رو گرفتم. داشتم حرف ميزدم(البته با لجه ی معیار
) كه يهو ديدم يه صداي خفه اي داره از پشت سرم مياد. نگاه كه كردم ، ديدم الهه و سميرا اونقدر با شدت ميخنديدن كه ديگه صداشون در نميومد
. سريع حرفم رو زدم و قبل از اينكه آبروريزي اي بكنم تلفن رو قطع كردم. بعدم اونقدر بهم خندیدن که بابا با پسرای مردم ایچون حرف نزن. گناهن خو.از اون روزم برای هر دوستی که توی تهران میدیدن تعریف کردن. دوستای منم که به ترک دیوار میخندن چه برسه به تغییر لهجه.![]()
تا لحظه ي برگشت كه هيچ، فكر كنم تا عمر دارم اين دو تا به هر كي كه برسن اين قضيه رو تعريف كنن و بخندن. ( اين موضوع تا يك ماه جك بين بچه ها بود. هر کی منو میدید میگفت یک جمله تهرانی برامون بگو)![]()
خوب برسيم به ماجراي خودمون(يادتون نره ها يزدي بخونين)
نمدونم چرا بعد نماز ديه خوابم نمبرد. حدوداي سآآت 30/7 از جام بلند شدم كه يه خورده خونه رو سكه سامون كنم و جمدونمم رو ببندم. آخه صبح كه از خونه در مرفتم ديه معلوم نبود كي بر مگردم. ظرفا رو شستم و وسيلا رو جمع كردم. حالا مگه اين الهه و سميرا ورميخيزيدن؟!
نمايشگاه سآآت 10 باز مشد. بيچاركا گناه بودن زودي بيدارشون كنم. كيفمو ورداشتم و رفتم كه نون و پنير و اگه هم هندونه پيدا كردم بخرم و بيام. يه خوردكم پرس و جو كنم نكنه يتا بانك جستم.
نونوايي از خونه يه ربع پياده روي داشت. فقط خداخدا مكردم كه نون تموم نشده باشه. خدا رو شكر، نه، هنو نون داشت.
يتا نون و يتا بسته پنير خريدم، ولي نه بانك جستم و نه هندونه. بر خودم گفتم يهو ديدي اينا بيدار شدن و نگرونم شدن!!!
باس زودي برگردم. وقتي برگشتم، 2تايي وخيزيده بودن. تازه چايي هم هشته بودن!!! نون بربري رو كه ديدن چشاشون يتا جرقك زد.
گناه بچكاي مردم خيلي وقت بود نون بربري نخورده بودن.
صبحونه رو كه خوردم، خودونا آرا گيرا كردم و رفتم در. نيره پيغوم داده بود كه رسيده تهرون و مخواد ماها رو بيبينه. تو نمايشگاه يه جايي واسّم كه هم بيبينم. دلون خش شد. يتا ديه بچا رو بنه بود بيبينم.
اين دو تا تنبلي كه همراه خود كرده بودم مگه مذاشتم مثّ آدم برم نمايشگاه؟ همش مخواستن آژانس بيگيرن. ديه با هر زوري بود بردمشون مترو. وقتي نداشتم كه تو ترافيك تهرونم هدرش بدم.![]()
تو مترو بالاخره يتا بانك جسّم. الهه و سميرا خاطيري باد يه خورده زحمت خود مدادن و از كمكي پله بالا ميمدن تا برسم به بانك همون جا واسيدن. منم تك و تنا رفتم كه پولو خرد كنم. تو بانك كه رفتم هيش كه نبود. اقدر دلم خش شد كه زودي كارم تموم مشه. رفتم جلوي يتا باجه و بيش خانمه گفتم: ببخشد خانم مشه چك پول منو خرد كنت؟ ولي خيالم مرسه خانمه كري چيزي بود. خاطيري اصلا و ابدا سرشا بالا نيرد. اقدر شش و دل بود كه بر خودم گفتم يكي دو ساآتي باد اينجا منتظر بمونم. يهو معجزه شد.
سرشو بالا اورد و گفت پشت نيويسي كنت بدت به من. پشت نيويسيش كردم و با كارت دانشجوييم به عنوان كار شناسايي بيشش دادم. يه نگاهي به كارتم كرد و گفت اين كارت خو اعتبار نداره! اقدر توم وارفت كه نمدونستم چيچي بگم
. خوبه دل خوش كردم كه دانشجو هستم اونوخ مگن اعتبار نداري. چه گفا دانشجو تو اين كشور اعتبار نداره؟؟؟
ما تو فكر خودون بودم كه خانمه گفت كارت ملي يا تصديقتو بده. حالا شانسم. هميشه اينا رو مهشتم تو كيفم ولي نميدونم كي و چرا در آورده بودم؟ ولي دوباره لهجم كمكم كرد. خانمه ديد غريبم و پول كاريش دارم، گفت غمت نباشه قبول مكنم.![]()
شانس ما تو مترو دوباره درخشيد. واگني كه ما سوآر شده بودم تهويه نداشت. اقدر اين الهه و سميرا سرم غر زدن که همش خاطیری تو هه که ما باد گرما بوخورم كه جاتون خالي. اگر ميتونستن تو اون شلوغي دسِّشونو بالا بيارن مطمئنم سرم از لطافت ناز دسّاشون بنه نبود جون سالم به در ببره.
بالاخره رسيدم به نمايشگاه. نيره دم در واسيده بود. مخصوصا وقتي منو ديد خيلي دلش خش شد. قند داشت تو دلش آب مشد
. همرا هم شدم و رفتم دنبال كار فرهنگي خريد كتاب
.
داشتم كتابا رو ميديدم كه يهو ديدم هيش تا بچا كنارم نيسن. ما خو مگي يادونم نبود
. رفتم دنبال كار خودون. محو كتابا بودم كه يهو تيليفونم زنگ زد. محبوب بود. گفت كجاهد كه تيليفوناتو آنتن نمده؟ گفتم اون دو تا رو نميدونم ولي من تو نمايشگاهم. اون گفت تو قسمت كتب پزشكيه و منم برم اونجا. زنگ سميرا و الهه زدم كه با هم برم ولي تيليفوناشون جواب نميداد. الهه قبلش بهم پيامك زده بود كه از سالن نمايشگاه در رفته و وقتي منم در رفتم زنگش بزنم. خاطيري همين به الا پيامك زدم كه من و محبوب جلو انتشارات تيمورزاده منتظرتونم. با سميرا وخين بيا. هر چي منتظرشون موندم نيومدن. محبوبه داشت ديرش مشد و مخواست چند تا كتاب غير درسي هم بخره. برا همين رفتم قسمت عمومي.
اگر بگم چه كتابايي خريد!!!
يتا كتاب آموزش آشپزي، يتا هم .... گفتمش بابا شيريني پزي هم بخر بيشتر جواب مده ها!
ولي نخريد. تازه مخواس گولم هم بزنه كه مامانش گفتنش كه بخره. ما خو هيچي نگفتم ولي محبوبه خانم نمخواد ديه ما رو گول بزني. ما خودن ختم اين چيزا هسم.(البته الهه تو اين وقتا يتا ضرب المثل داره كه خداييش جاش اينجا خاليه ولي دلم ور نمداره حرف زشت يادتون بدم
)
وقتي محبوب به هدف شومش ( خريد ايچون كتابايي) رسيد اومدم برم در كه سميرا رو ديدم. خيلي دلش خش شد. خوبه فقط 2 ساعت از من دور شده بود.
هر چي زنگ الهه مزدم مگه پيدا مشد؟ محبوبه باد مرفت. كلاس داشت. خداحافظي كرد و ما رو با الهه تنها هشت. با سميرا رفتم جلو انتشارات تيمورزاده واسيدم كه نكنه اومد اونجا. ولي هيش طري نميومد. ديه اين دفعه تصميم داشتم وقتي ديدمش كلشو بكنم
. به هيچ وجه هم قرار نبود تصمیمم رو عوض كنم. نشستيم رو زمين و من شروع به خوردن نون و پنيرم كردم. نا، بنا نداشت بياد. سميرا موبايلشو ورداشته بود و هي بيشش زنگ مزد. يهو ديدم سميرا داره مپره بالا و پايين كه آخ جون گرفت
. مثي كه اون ور گوشي الهه داشت حرف مزد. سميرا داشت بيشش مگفت كه ما كجا هسّم. ولي نميدونم الهه بيشش چيچي گفته بود كه سميرا بر من گفت بيا برم تا دوباره گمش نكردم
.
از پلا رفتم بالا. الهه اونجا واسيده بود رنگش شده بود اینوهو گچ
. گفتم چته؟؟؟
گفت نميدونم يتا پسرك، كرد بود، لر بود، كجايي بود، اومد ازم خواستگاري كرد.گیر داده من از شما خوشم اومده . مگه هيش طري ولم مکنه. یه بدیختی دسش در رفتم . .
ايرا نگاه كردم، نبود. اورا نگاه كردم، نبود. گفتم، ني خو. او هم اطرافشو جست، و گفت هان. مثي كه رفته.
خيلي خندم گرفت. بيش سميرا گفتم: ميبيني سميرا، نميدونم پسرك بدبخت چيچي تو ما ديده كه در رفته. تازه خوبه خبر نداشته كه مخوام چه كار سرش بيارم كه ديه مزاحم يتا دختر يزّي نشه. نميدونم ما چرا اقدر پسر فرار ده هسّم؟!![]()
بچا گشنشون شده بود. رفتم كه ناهار بوخورم. همش ساندويچ و اينا بود. اون دو تا غذا گرفتن ولي من اينا نمخواسم. ناهارشون رو كه خوردن دوباره رفتم تو نمايشگاه. اين الهه تصميم داشت تو اين سه روز يتا شاخه مو تو سر ماها جا نذاره.
هي مرفت ايرا دنبال کتاب، هي مرفت اورا. ما هم از ترس اينكه دوباره گمش نكنم مدوييدم دنبالش. با هر زحمتي بود راضيش كردم كه برم خونه.
سآآت حدود 30/4 بود. دوباره اين دو تا گير دادن كه آژانس بيگيرم ولي خيلي دير بود. اگر مخواسم با آژانس برم دير مشد. گفتم چتونه كه نميتوند با مترو بيد؟ گفتن خيلي خسته هسم و نميتونم تا دم مترو راه بيم
. چاره اي نبود. كيفم رو انداختم رو دوشم و كيساي سميرا هم رو گرفتم و تند تند راه رفتم
. ولي دوباره همش عقب بودن. ولي ديه نميتونستم خو بذارمشون رو دوشم و ببرمشون
.
بالاخره رسيدم مترو. هد اورا هم رفتم خونه. بچا شروع به جمع كردن وسيلاشون كردن منم باقيه خونه رو تميز كردم.
3 روز الهه رو كشتم كه يخردك شعر آروم بذار گوش بدم. نذاشت، حالا هم مگه ولون مكرد؟ دم آخري همش شعر داريوش هش. (خيالم مرسه عاشق شده بود
) برا شامم ديدم غذاي قطار خش نيس. تازه همش جوجه كبابه كه الهه دوست نداره. چاره اي نبود با سميرا رفتم كه برا اين دو تا ساندويچ بيگيرم. ديه باس در ميومدم. دير شده بود. يه خرده عكس از خودامون و ساكامو گرفتم و اومدم در
.
جلوي كوچه ساكا رو هشتم پهلو اون دو تا و رفتم ماشين بيگيرم. دست بالا داشتم و يتا ماشين واسوندم. بدشم بيش بچا گفتم بيان.
دم آقاي راننده گرم. اقدر خش ماشين مبرد كه دلون وا شد. الهه زير صندلي بود . خودشا نفرین مکردو به زمین و زمان فحش مداد
من و سميرا هم غش خنده
. هر چي مگفتي بابا وخين. زشته! چرا ايرو مكني؟ ولي از ترس داشت ممرد.
يه ربع به حركت قطار رسيدم. تندي جسّم تو قطار.
هم كوپه اي هاي اين دفعمون سه تا دختر جوون بودن كه اتفاقا خيلي هم آروم و سكه سامون بودن. ولي ما خو نميتونسم سكه باشم
. چند دقيقه اي خودون رو كنترل كردم ولي ديه داشتم خفه مشدم
. شروع كردم تعريف خاطرات سفرمون و خنده. يتا از اون 3 تا كه يه خردكم فضول بود زودي اومد تو راه و تو گف ماها قاطي شد.يتاشونم خو خيال مكني بادش كرده بودن. اقدر قر و فيس داشت. تمام نقشامون برا تو راه آوردنش به شكست منتهي شد
. ديه بيبينت چه طر بود كه الهه هم نتونست بخندونتش. اون يتا دختره هم همش داشت گريه مكرد
.
قطار كه حركت كرد، سه تايي شروع كردم حساب دخل و خرج اين سه روزمون. اقدر شلوغ كردم و الا وی وشور کرد كه همكوپه ايهامونم ديه نتونستن جلوي خودشون رو بيگيرن و با ما مخنديدن. حتي اون دختره ي افاده اي.
بيچاره الهه هر چي اين سه روز پول نداده بود از حلقومش كشيدم بيرون. هی مگف این پولا که از من میسونت خوردن نداره خرج دکتر و مریضخونه مشه
ولی ما....

حساب كتابامون كه تموم شد بچا مخواستن شام بوخورن. ديدم تو كوپه بنه بو راه بيفته، برا همين رفتم رستوران. ولي رستوران پر آدم بود. تازه همه سرباز بودن. ديدم درست نيست برم بين اين همه مرد
.
داشتم برمگشتم كه يهو از يتا كوپا يتا پسرك ناخش گفت: پپپپپپپپپخ
. من خو همون جا حقش هشتم كف دسّش. ولي اين الهه همه ي چيزي كه رشته بودم پنبه كرد. آخه من عصباني يهو ديدم صدا خنده مياد. بله ديدم الهه خانم غش خنده هسن كه خيلي باحال بود
.( البته قبول دارم خيلي باحال بود ولي نباد خو جلو خود پسرك مخنديد)
تو كوپه كه رفتم خانم افاده ايه رفته بود خوابيده بود. اون خانمه هم هنوز داشت گريه مكرد. معلوم بود با يتا پسر جنگ كرده. آخه هي تيليفونش زنگ موخورد اون هم هي فحش مداد. خانم فوضوله هم هي گوشه كنايه ميومد كه شايد بفهمه چه خبره؟ ولي اينجا هم هيش كه استعداد الهه رو نداشت. يه طري باب حرف رو وا كرد كه خانمه همه چيزو گفت. بعدشم هي نصيحتو مكرد كه زودي شوأر(شوهر) نكنت.
مخصوصا كه شماها بنه دكتر بشد و .... ما هم ديدم ول نمكنه خو گفتم حالا كو شوأر و يه عالمه مسخره بازي در اوردم.
ولي خانمه ول كن نبود، حرفامونو جدي گرفته بود. الهه هم از رو نمرفت. شروع كرد يتا سخنراني خش و خوب در مورد ازدواج كه دوره زمونه بد شده و كسي گوش دراز!!! نمشه. هر وقت يه كسي اومد باد سريع خفتش كرد. تا بخواي بگي باد برام ايرو كني و اورو تغيير كني، پريده
. هر چي الهه مگفت خانمه جدي ور مداشت. بالاخره اقدر الهه چرت و پرت گفت كه خانمه گريش تموم شد. (دست الهه واقعا مریزاد. دختر مردم و از غصه در آورد.
)
سآآت حدود 2-1 بود. هنوز مخواسم گف زنم كه خانم افاده ايه زد به ديوار كه بخوابد ديه، چرا ايرو سرم ميارد؟، دست از سرم ور دارد....![]()
دوباره براي هزارمين بار يكي دعوامون كرد و مجبورون كرد بخوابم. حالا بدم نشد. صبح باد مرفتم سر كلاس.
سآآت 30/4 – 5 رسيدم. بعد سه روز همسفر بودن از هم جدا شدم. اين روزاي خوبم گذشت، ولي خاطرات زيباش هنوزم تو ذهن هر سه تامون هست.![]()
چند تا نتيجه گيري:
1- راست مگن تو سفره كه مشه دوستاتو بشناسي. دوستاي من هموني بودن كه خيالم مرسيد. پشتيبان و همراه تو همه ي لحظه ها.![]()
2- هر كه با الهه مره مسافرت چند تا نكته رو باد بيدونه كه يهو غافلگير نشه( بيشتر برا ماري خانم مگم كه بنه ني بلم از دست الهه در بره. هر طر شده يه جايي همراه هم مفرسمشون).
الف- هر وقت صداش مزني باد بيدوني جواب نمشنوي!!!!!!!!!
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خاطيري خوابه. صبح: الهه؟ خررررررررر، پفففففففففففففففففففف
ظهر: الهه؟ خررررررررر، پففففففففففففففففففففف
شب: الهه؟ خررررررررر، پفففففففففففففففففففف
ديه باقي سآآتا رو خودتون اضافه كنت.![]()
ب- راه رفتن لاك پشتي رو باد ياد بيگيرت. خاطيري همش مگه آروم تر راه برت، خسته شدم.( ديه از حالا به بعد گلين باره هم گرفته و بونش كامله)
ج- يك ماهي قبل سفر گوشتون رو به انواع موسيقي هاي مفسده دار عادت بدت.
د- به جاي دو تا دست 11 تا دست داشته باشد.![]()
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
يه تاشو برا كاراي خودتون. 10 تاي بقيه هم براي كارا و وسيلاي الهه.
ه- اگر شوكولات گيرون، آجيل، نون بربريو ... دارد و مخد تموم نشه حتما هفت تا سوراخ قايم كند. ولي اگه مخد دلشو به دست بيارد حتما اينا تو كيفتون باشه.
و....
3- اگر قراره كس خاصي رو بيبينت كه باش رودرباسي دارت هو مخد جلوش شخصيت حفظ كنت، اصلا همراه بيش از 2 نفر از بچاي ما نباشت. خاطيري چنان بي شخصيتتون مكنن كه ديه...( زياد تو اين مورد تجربه داشتم. واقعا تو اين زمينه ريسك نكنت)
4- تمام.
زندگی مرگ است بی دیدار خویش
کاش ما آدما میفهمیدیم یکی از همین ثانیه هایی که پشتشون رو به ما کردن و ما میدویم تا ازشون پیشی بگیریم, لحظه ی مرگ ماست و وقتی رفتیم دیگه دستی برای چسبوندن دلای شکسته نداریم.
با یک نگاه دل میشکنیم, با یک حرف آبرو میبریم, با یک دست خونه ی امن یک آدمو ویرونه میکنیم....
به خدا دنیا اینقدرا ارزش نداره. این دختر دیروز کنار من نشسته بود. با هم حرف زدیم. اصلا فکر نمیکردم امروز دیگه نباشه.
صعود قشنگه ولی نه روی استخوان های متعفن آدمای دیگه, مگه خدا خودش برامون نردبون نذاشته؟!
من میترسم, از کارای کرده و نکردم میترسم, کاش می تونستم بفهمم الآن کسی به حق از دستم ناراحته یا نه؟ کاش خدا همیشه توفیق بخشش رو بهم بده.
اگه من جای اون بودم با این همه گناه چی کار میکردم؟ چرا باید این همه آدمای کثیف زنده بمونن و از زندگیشون لذت ببرن ولی یک دختر ۲۰ ساله که پاکی از وجودش منشا می گرفت نباشه. کاش گناهام با این قطره های اشک از وجودم پاک می شدن.
قسم به خدای بالای سرتون اگه یکیتون از دست من ناراحته(البته به حق) بهم بگه. هر کاری برای راضی شدنش میکنم. اگه یک فردایی دیگه نبودم.....
حرف برای گفتن زیاد دارم ولی الآن نمیتونم بنویسم. لطفا برای همکلاسیم فاتحه بخونین....
خدا بیامرزتش![]()
![]()
طهران3
با اینکه معمولا بعد از نماز صبح نمی خوابم ولی اونقدر خوابم میومد که چادر نمازمو دور خودم پیچوندم و خواب رفتم(یادتون که هست؟ اون شب من پتو نداشتم!!!).
نزدیکای ساعت 7 سمیرا که تا صبح خوابش نبرده بود منو بیدار کرد. خیلی دیر بود. بلند شدم چایی گذاشتم. سمیرا هم تشک دست ساختمون رو جمع کرد. محبوبه و الهه هنوز خواب بودن. با اینکه سعی کردیم آروم کارا رو انجام بدیم ولی محبوبه به خطر سر و صدای ما بیدار شد. صدای موزیک الهه هم نشون میداد که اونم بیدار شده.![]()
من و سمیرا صبحونه رو آماده کردیم.
اگه اون روز صبح سمینار نبود همراه بچه های سمپاد میرفتیم توچال. ولی مثلا به اسم سمینار اومده بودیم تهران. وجدانمون نذاشت نریم سمینار.![]()
محبوبه ناهار خونه ی عمه اش دعوت داشت. قرار شد صبح همراه ما بیاد سمینار و از اون جا بره خونه ی عمه اش. الهه هم که با دختر خالش قرار داشت و هر چی اصرارش کردیم که لااقل ساعت 2-1 بیا که certificate رو بگیر گوشش بدهکار نبود. کلید خونه رو دادیم به اون و اومدیم بیرون.
اون روز قرار بود یکی از آقایون همکلاسی که اتفاقا مدت نسبتا طولانی با هم کار تحقیقاتی انجام داده بودیم بیان سمینار. ما نمیدونستیم باید چه رفتاری بکنیم. آخه قبلا که گفتم، خانم ها و آقایون توی دانشگاه ما رفتارشون از 2 تا غریبه هم غریبه تره. ولی ما تصمیم گرفتیم رفتار خوبی نشون بدیم. حتما همتون تجربه کردین که مثلا توی یک شهر غریب حتی وقتی میبینی یکی داره به لهجه ی یزدی صحبت میکنه با اینکه از نظر آشنایی با بقیه ی مردم برات هیچ فرقی نمیکنه ولی ناخودآگاه یک لبخند میاد روی لبات. حالا ماها چند نفر بودیم. تازه روز قبلش همه ی دوستامون رو دیده بودیم و زیاد حس غریبی نداشتیم ولی گفتیم ایشون تنها هستن. شاید خجالت بکشن که بیان جلو و زشته که ما مثل یک غریبه باهاشون رفتار کنیم پس تصمیم گرفتیم که حتما بریم جلو و سلام کنیم. اصلا هم انتظار نداشته باشیم که ایشون بیان جلو!
توی رست سمینار دیدیمشون و سلام کردیم. ولی بهتره رفتار ایشون رو توصیف نکنم!!! سمیرا خیلی ناراحت شد. باورش نمیشد که جواب رفتار مودبانش که فقط میخواست حق آشنایی رو به جا بیاره این باشه. ولی من پیش بینی میکردم و انتظار این برخورد رو داشتم برای همین هم زیاد بهم بر نخورد. بهش دلداری دادم. همون جا از محبوبه هم خواستیم که اصلا به کسی نگه که چی شد. آخه این چیزا تف سربالاست برای خودمون.![]()
بعد از رست، محبوبه باید میرفت. برای فردا توی نمایشگاه کتاب قرار گذاشتیم و خداحافظی کردیم.موضوعات اون روز سمینار عالی بود. شاید چون ما سرحال بودیم و بهتر گوش میدادیم به نظرمون جالب تر اومد.![]()
آخر سمینار رفتیم که certificate رو بگیریم. من خیلی از دست الهه کفری بودم. چون حتی یک زنگم نزد که چی کار میکنین. لااقل جواب SMS منو نداد که پرسیده بودم میای یا نه؟ آخه من کلا اگه از کسی چیزی بپرسم یا جوری حرف بزنم که به جواب نیاز داشته باشه حالا به هر صورتی، اگه جواب نده ناراحت میشم. برای همین هم تا حالا نشده به سوال کسی جواب ندم.![]()
هر جور قسم و خواهشی که فرض کنین به زبونمون اومد تا تونستیم مدرک اونم رو بگیریم. البته چیزی که الآن گفتم تا حالا به خودش نگفتیم و اونم با خوندن این متن قراره بفهمه(اینجا خصوصیه لطفا نخونید: الهه جون اصلا نیازی به تشکر نیست. تشکر نکنیا!!! فقط اگه بدونی من اون روز چقدر از دست تو حرص خوردم
)
بعد از اتمام سمینار به پیشنهاد سمیرا رفتیم یک رستوران باکلاس. خیلی شلوغ بود. وایساده بودیم که یهو سمیرا پرید بالا که نگاه کن، نصرتیه!!!. من که نفهمیدم چی میگه فقط دیدم یهو مردم پریدن جلوی در و شروع به عکس گرفتن کردن.![]()
نگاه که کردم چهرش برام آشنا بود. گفتم سمیرا این فوتبالیسته نه؟(آخه من زیاد فوتبال نمیبینم ولی سمیرا خیلی فوتبال دوست داره). سمیرا یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد که خودم حساب کارم رو کردم.![]()
آقای نصرتی با یک همراه درست اومد کنار ما وایساد که غذا سفارش بده( آخه ما هم داشتیم غذا سفارش میدادیم) اون آقایی که همراش بود یک نگاهی به ما انداخت که اومدم یک چیزی بهش بگم ولی جلوی خودمو گرفتم. مثلا انتظار داشت ازش یک امضا بگیریم یا حداقل یک سلام بکنیم!!!
اونا باقالی پلو با مرغ و روغن کرمانشاهی سفارش دادن.سمیرا گفت حتما غذاش خوبه که اونا سفارش دادن بیا ما هم همینو سفارش بدیم.
خداییش خوشمزه بود ولی اونقدر چرب بود که من نتونستم بیشتر از 2 قاشق از برنجشو بخورم.
غذامون که تموم شد حدودا ساعت 30/2 بود. حالا ظهر جمعه مگه ماشین پیدا میشد. بالاخره تونستیم یک ماشین دربست گیر بیاریم. واقعا خسته بودیم. فقط از خدا میخواستم الهه رسیده باشه خونه.
وقتی رسیدیم خونه هرچی زنگ زدیم کسی در رو باز نکرد. ![]()
من رو فرض کنین که از عصبانیت سرخ شده بودم. فقط میخواستم الهه رو ببینم. گفتم حتما خوابه. به تلفنش زنگ زدم. گفت: اِاِاِ رسیدین؟ من سر کوچه ام. الآن میام. 5 دقیقه ای که طول کشید تا برسه دم خونه داشتم فکر میکردم الآن باید باهاش چه برخوردی بکنم؟؟!!![]()
حدس بزنین چی کار کردم.............................................................!!!!!!!!
وقتی دیدمش بعد از سلام و احوال پرسی ازش خواستم در رو باز کنه. همین!!!(حالا خودتون بگین آدم به خونسردی و مهربونی من دیدین؟!؟!؟!)
هرسه مون خسته بودیم. نمازمون رو خوندیم و نشستیم جلوی تلویزیون. سمیرا هوس هندوانه کرده بود. ولی اون وقت روز کجا هندوانه پیدا میشد؟؟؟![]()
یه مقدار پرتغال و سیب توی یخچال بود. سمیرا و الهه اونقدر خسته بودن که نمیتونستن جم بخورن. چاره ای نبود، از جام بلند شدم چایی ریختم و برای بچه ها و خودم میوه پوست کندم. سه تایی یکی دو ساعت ساعت با هم گفتیم و خندیدیم.
وقت برای استراحت بیشتر نبود. بعد از ظهر میخواستیم بریم خرید. ولی اگه دیر میرفتیم برگشتمون هم دیروقت میشد. ساعت 5 از خونه رفتیم بیرون. تصمیم داشتیم بریم میدون ولی عصر.
ما که همه جا شانس داریم! اینجا هم یک ماشین گیرمون اومد که تا برسونتمون مقصد جونمون رو گرفت. یک پیکان که هیچ چی نداشت جز 4 تا چرخ، یک مقدار پارچه و فنر که یعنی صندلی بود(وقتی میگم فنر یعنی دونه دونه فنراش مشخص بود) و یک فرمون.
بدنه اش که داشت تو هم در میرفت. کفشم که سوراخ بود. رادیو و آینه و ... هم که فکر کنم به نظر راننده از مظاهر طاغت بوده و منافی منافع جمهوری اسلامی و باید به نوعی معدوم میشده. چون به نظر میرسید که جلوی ماشین طی یک عملیات انتحاری نابود شده و بعدا فرمون رو با آدامس چسبوندن. خدا دوستمون داشت که به مقصد رسیدیم.![]()
معمولا آقایون از خرید رفتن با خانما یک جوری در میرن، مگه اینکه.... (این رو نمیگم چون میدونم هیچ آقای متأهلی این متن رو نمیخونه). من اگه به جای این جور خانم ها بودم برای اینکه طرفمو ادب کنم تا قدر عافیت رو بدونه یه جوری مجبورش میکردم با الهه بره خرید! البته خداییش این دفعه زیاد گیر نداد که این کارشم دلیل داشت و بعد از خوندن ادامه ی متن خودتون میفهمین ولی یهو داغ دلم از سفر قبلی تازه شد.
توی سفر قبلی من و سمیرا و الهه و هپی رفته بودیم خرید. توی هر مغازه ای که میرفتیم با 2 تا کیسه میومدیم بیرون که البته هر 2 تاش برای الهه بود و دریغ از یک کیسه که دستای الهه رو لمس کرده باشه. فکر میکردی بارکش استخدام کرده. حالا فکر کنید ولی عصر به این بزرگی و هر مغازه 2 کیسه. دیگه دستامو احساس نمیکردم. تازه وسط راه یهو دیدم سمیرا و هپی نیستن. زنگ زدم که کجا در رفتین؟ گفتن ما ماشین گرفتیم و رفتیم پیش بقیه ی بچه ها تو هم بیا.با این حرفشون یک سطل آب سرد روم خالی کردن. آخه هنوز امید داشتم که یکی دو تا کیسه رو هم اونا بیارن.( الهی امید هیچ کی ناامید نشه!)![]()
گاهی یک بارم که الهه دلش واسم میسوخت و 2 تا از کیسه ها رو میگرفت وقتی وارد مغازه ی بعدی میشدیم و می خواست که پرو کنه دوباره میداد دستم.....![]()
بگذریم و برگردیم سر همین سفر!
توی سفر قبلی الهه یک نقره فروشی رو نشون کرده بود که یک دفعه دیگه بیاد ازش خرید کنه. من و سمیرا فقط خدا خدا میکردیم که در نقره فروشی رو تخته کرده باشن ولی زهی خیال باطل. همون جا بود بدون هیچ ذره تغییر!![]()
بعد از 1 ساعت 90 هزار تومن از اونجا جنس برداشت.حالا فهمیدین دیگه چرا توی هر مغازه ای نمیرفت؟؟؟ چون دیگه پول خرد براش نمونده بود. تازه هنوز یک روز دیگه باید توی تهرون سر میبردیم. پول خرد هممون روی هم 50 هزار تومن هم نبود. من یک چک پول 100 هزار تومنی هم داشتم که هیچ مغازه داری بر نمیداشت و میگفت پول نداره بقیشو بده. چاره ای نبود که توی یک بانک خردش میکردیم. حالا مگه تو این شهر بانک پیدا میشد. نه به ابوذر ما که از همه رنگ بانکی داره نه به این تهرون. تازه اگه هم پیدا میشد اونوقت شب که باز نبود.
قرار شد صبح قبل از اینکه بریم نمایشگاه یک بانک پیدا کنیم و چک پول رو خرد کنیم. مگرنه برای خرید کتاب پول نداشتیم.
سمیرا عجله داشت بریم خونه که سریال شهریار رو ببینه. اونم چه قسمتی!!!
تا ساعت 12 نشستیم دور هم آجیل خوردیم و حرف زدیم. بعدم الهه رفت خوابید. من میخواستم فیلم ببینم ولی دیدم سمیرا خیلی خسته هست، پس ترجیح دادم برم بخوابم.
اون شب هم بدون پتو خوابیدم چون یکی دست سمیرا بود، یکی الهه. البته یک پیشرفت داشتم. زیر سرم یک بالش بود.![]()
اون شب با اینکه خوابم نمیومد ولی به زور خوابیدم....
طهران2
سريع صبحونمون رو خورديم و آماده شديم. حدوداي ساعت 45/7 دقيقه از خونه بيرون اومديم. از همون جا سوء استفاده از لهجه ي من شروع شد.
چون هر راننده اي كه لهجه ي من رو ميشنيد سعي ميكرد بهمون كمك كنه. بالاخره پرسون پرسون مسيرمون رو پيدا كرديم. 20 دقيقه اي طول كشيد تا رسيديم به بيمارستان. حتما همتون اون جك بي مزه رو شنيدين كه يزديه ميره تهرون ميگه ببين چقدر سيلو اينجاست!
منظورم از تعريف كردن اين جك اصلا اين نبود كه اون ساختمون خيلي برامون عظمت داشتا!!! فقط از شباهتش با بيمارستان فرخي تعجب كرديم!!! فكر كنم معمار هر دو جا اسُا حسين گل كار باشه
.
يك عالمه راه رفتيم تا رسيديم به محل برگزاري همايش. خداييش صحنه ي بعدي رو كه شرح ميدم برامون تازگي داشت. آخه ما قبلا هم توي سمينارهاي ديگه شركت كرده بوديم ولي همه ي اونها به محيط فرهنگي ايران يك شباهت هاي ناچيزي داشتن ولي اينجا....![]()
وقتي در شيشه اي طبقه ي اول بيمارستان باز شد اولين قدمو توي سالن بيمارستان گذاشتيم. تا اينجاش چيز غير عادي اي نبود. يك عالمه دختر، پسر جوون و مسن با روپوش سفيد كه ميتونستن از آشپز و خدمتكار بيمارستان باشن تا دانشجو و انترن و دكتر. هر قدم كه به سمت سالن اصلي برميداشتيم تعداد اين سفيدپوشان كم ميشد و .... بالاخره وارد قسمت مربوط به سمينار شديم.
واي همه ي اونا همسن پدربزرگ، مادربزرگاي ما بودن.
البته از حق نگذرم يه چندتاييشونم هم سن و سال پدر مادرامون بودن
. اگه اونجا بيمارستان نبود و ساعتم 8 صبح نبود شايد شك ميكرديم كه اونجا يك مراسم عروسيه يا سمينار علمي. همه ي آقايون با كراوات و خانها هم كه همه تازه از آرايشگاه بيرون اومده بودن.
رفتيم به مسئول پذيرش حضورمون رو اطلاع بديم كه با يك صحنه ي كاملا عجيب روبرو شديم. حالا يا ما از ده رفته بوديم پايتخت يا اون خانم از مريخ اومده بود تهران!!! توي اون روز هر دفعه نگام به اون خانم مي افتاد به قول الهه برام غم دل بود.
من هيچوقت به حجاب و عقايد كسي اعتراض نميكنم چون اين موارد از خصوصي ترين مسايل يك آدمه. اينجا هم اصلا مشكلم حجاب اين خانم نبود،مد بي پايه اي رو كه رعايت كرده بود اونم توي يك محيط علمي برام جالب بود. مثل اين ميمونه كه رييس جمهور مملكت با يك تي شرت قرمز با خطاي زرد بره سازمان ملل سخنراني
( البته فكر كنم تا يك سال ديگه رييس جمهور ما اين بدعت رو بذاره از بس كه نترسه
)
حدوداي 9 سمينار رسميت پيدا كرد. من واقعا خسته بودم. اصلا نميتونستم چشمامو باز نگه دارم. سرمو گذاشتم روي شونه ي الهه و چشمامو بستم. اگه روم ميشد كه خوابم ميرفتم ولي....
30/10 وقت رست سمينار بود. از اينكه ميتونستم از جام بلند بشم خيلي خوشحال بودم. سه تايي رفتيم بيرون. من يك ليوان پر چايي براي خودم ريختم با يك نصفه كيك. وقت رست حدود 30 دقيقه بود. چايي كار خودشو كرد. واقعا سرحال شدم.![]()
نیمه ی دوم سمينار رو به خوبي گوش دادم. در مورد مسائل جالبي بحث ميكردن. ايندفعه الهه خوابش گرفته بود. مدام دم گوش من ميگفت بيا بريم بسه ديگه.
واقعا راسته كه هر چي قديميا ميگن حقيقته. شايد شما هم اگه پدر بزرگ مادربزرگتون خيلي مسن باشن توي دوران تحصيلتون بهتون گفتن نميخواد زياد درس بخوني، موهات ميريزه. نمود اين مسئله رو ميشد توي اين سمينار ديد. حتما ميگين منظورم چيه؟؟؟
نصف + 1 مرداي اين جمع كه البته سن همشون بالاي 50 سال ميخورد در حدود 100 تار مو هم نداشتن.
يكيشون كه خيلي جالب بود. حتي درزاي استخوانهاي جمجمشم پيدا بود. فكر نكنيد كه ماها هميشه اينقدر توجهمون به ظاهر افراده. توجه ما دليل داشت. يك از دوستاي ما به اسم سپيدبرفي به مرداي كچل ارادت خاصي داره( ناخودآگاه بهشون احترام ميذاره) نه تازه همه جور كچلي. كچلي كه سرش بدرخشه. نخنديد به خدا راست ميگم
. اين جور آدمي وجود داره. تو اون لحظه يهو من به ياد سپيدبرفي افتادم و سه تايي خيلي جاشو خالي كرديم.
حدوداي ساعت 2 روز اول سمينار تموم شد. از سالن سمينار كه دراومديم اول رفتيم كه نمازمون رو بخونيم. توي نمازخونه سپيدبرفي بهمون زنگ زد. ما هم شروع كرديم از يكي از اون آقاي كچل كه اتفاقا فرانسوي هم بود باهاش حرف زدن كه چون اصلا لهجه ي من ضايع نيست يهو يك خانم كه نميدونم وسط نماز توجهش به نمازش بود يا به ماها اومد جلو و چشماشو انداخت تو چشاي من و شروع به تعريف از يزد كرد و اينكه اگه اون فرانسوي رو دعوت كنين يزد با سر مياد. حالا من خنده ام گرفته بود ولي نميتونستم توي روش بخندم فقط خدا رو شكر ميكردم كه نفهميده ما در مورد چي داشتيم صحبت ميكرديم.
هر جوري بود ازش خداحافظي كرديم و اومديم بيرون.
قبل از حركت به سمت تهران سميرا به همه ي دوستاي مشتركمون خبر داده بود كه ما داريم ميايم و همه مشتاقانه منتظر ديدار ما بودن
. براي بعد از ظهر خوابگاه دانشگاه بهشتي قرار داشتيم. پس وقتي نبود بريم خونه براي ناهار. از بوفه ي بيمارستان ساندويچ گرفتيم و قرار شد تو بيمارستان يه جاي خوب پيدا كنيم و ناهارمون رو بخوريم و بعد بريم خوابگاه. توي محوطه ي بيمارستان يك جاي نسبتا خوب پيدا كرديم ولي چون در شأن الهه خانم نبود به ناچار از بيمارستان اومديم بيرون و شروع كرديم به پياده روي كه نكنه يك آباداني پيدا كنيم كه بشه توش ناهار خورد. ولي دريغ از يك علف هرز. الهه هم كه از صبح ورد برداشته بود كه من نميام خوابگاه و با دختر خالم قرار دارم، فرصت رو غنيمت شمرد و گفت من ميخوام برم خونه. سميرا هم اونقدر از دستش عصباني بود كه ناهارشو بهش داد و گفت برو.![]()
از همون جا راهمون از هم جدا شد. هيچ وقت اون صحنه اي كه الهه از ما دور ميشد رو يادم نميره. ما از يك طرف، اون از يك طرف ديگه
. نگاه هامون در هم تلاقي داشت و نميتونستيم چشم از هم برداريم كه سميرا گفت بسه ديگه، سوسول، بيا بريم.
يه صد قدمي كه جلو رفتيم به يك ساختمون كه اين يكي خيلي شبيه دانشگامون بود رسيديم!!! سر درش نوشته بود دانشكده پزشكي دانشگاه بهشتي. سميرا گفت بيا بريم تو دانشگاه ناهار رو ميخوريم و ميريم. اگه هم گير دادن ميگيم اومديم ديدن يكي از دوستامون( البته توي اون لحظه به ذهنمون نرسيد كه روز پنجشنبه دوست ما توي دانشگاه چي كار ميكنه؟!) رفتيم داخل. خدا رو شكر هيچ كي بهمون گير نداد. يهو تلفن من شروع كرد به داد و فرياد كه منو بردار. الهه بود. خدا میدونه چی شده بودکه الهه خانم از روي ناچاري به ياد دوستان افتاده بودن. وايساديم تا اومد.
نگهبان بهش گير داد كه خانم شما؟؟ اونم گفت آقا من دانشجو هستم
.(از اينجا به بعد در طول داستان يك قسمت سانسوري مشترك وجود داره كه پايش از همين جا گذاشته شد).
ناهارمون رو خورديم، بعدم يك ماشين گرفتيم تا خوابگاه. توي خوابگاه رفتيم اتاق پروين. كم كم همه ي بچه ها اومدن. همه هر جور بود خودشون رو رسونده بودن. خيلي حس خوبيه وقتي حس ميكني اين همه دوست خوب داري كه ميتوني توي يك شهر غريب بهشون تكيه كني. يك عالمه حرف زديم. ما از يزد گفتيم، اونا هم از اوضاشون توي تهران، از پاتوق هفته ي قبل سمپاد تو تهران و ... تو اون 4-3 ساعت كلي با هم خنديديم، حتي گريه هم كرديم. مرگ خانم افضل، باباي مريم، پرستار الهه كه از فاميلاي پروينم بود...، سكوت دل بچه ها رو شكست و همه يا گريه كردن يا سعي ميكردن خيسي چشماشون رو يه جوري مخفي كنن.![]()
بعد از ظهر همه با هم رفتيم پارك ملت. صحنه ها جالب بود. همه ي زن و شوهراي جوون!!!
كنار هم نشسته بودن. پروين هر كدومو كه بيشتر محو حرف زدن بودن گير مياورد و از خانمه خواهش ميكرد از ما عكس بگيره. اول دختره اونقدر بهت زده ميشد كه نميفهميد چي ميگيم ولي آخرش مجبور ميشد بياد و از ما عكس بگيره. خيلي خوش گذشت.( حرفايي كه اينجا رد و بدل شد جزء قسمتاي سانسوري ماجراست چون قابل بازگو كردن نيست) بعد 2-1 ساعت همه از هم جدا شديم.
محبوبه اون شب همراه ما اومد. قبل از رفتن به خونه رفتيم كه من و سميرا كفش بگيريم. همون جا من و محبوبه يك جفت كفش عين هم انتخاب كرديم. حالا براي چه استفاده اي بماند.
ديگه هوا تاريك شده بود و بايد برميگشتيم خونه. اونجا بود كه خود محبوبه فهميد بهتره آبرومندانه تا ما مجبورش نكرديم برامون شام بگيره
.
وقتي رسيديم خونه چون الهه خسته بود با سميرا دوتايي رفتن خونه. من و محبوبه هم رفتيم پيتزا بگيريم. جالب ترين اتفاق اون شب همبن جا افتاد. محبوبه منوي مغازه رو كه گرفت يهو زد زير خنده.
پرسيدم چي شد؟ گفت خاتون جون كي تا حالا اينجا پيتزا ميپزي؟؟؟![]()
امان از دست اين وبلاگ. نه كه من اسم كم داشتم يكي ديگه هم بهم اضافه كرده. بالاخره شام رو گرفتيم و رفتيم خونه.( از اين جا به بعد موزيك متن MP4 الهه هم رو به داستان اضافه كنين) من كه زياد نخوردم چون كلا از fast food خوشم نمياد. اون سه روز هم در حد يك ساندويچ خوردم. هميشه نون و پنيرم تو كيفم هست كه اگه گرسنه شدم مجبور نشم تنقلات يا fast food بخورم. (حرفاي اون شب هم سانسوريه. لطفا تقاضا نكنيد بگم)
توي خونه يك تخت 2نفره بود با 2 تا پتو و 3 تا بالش و چندتايي ملحفه. الهه كه به منوال گذشته رفت روي تخت و يك بالش گذاشت زير سرشو، خودشم رو توي يك پتو پيچوند و خواب رفت. ما 3 تا مونديم و 2 بالش، يك پتو و چند تا ملحفه. ميخواستيم محبوبه رو كه مهمونه بفرستيم روي تخت ولي پتو نداشتيم. ديديم سنگين تره روي زمين يا كاناپه بخوابه. با اون يك پتو و ملحفه ها يك تشك ساختيم كه محبوبه و سميرا اونجا خوابيدن. منم كه يعني صاحب خونه بودم و بايد آبروداري ميكردم بدون بالش و پتو رفتم روي تخت. ديدين ميگن كاخ ها در كنار كوخ ها. دقيقا همين بود. الهه با تمام امكانات و من...!!!![]()
اون شب از بس خسته بودم زود خواب رفتم....
طهران1
هفته ی قبل از مسافرت اصلا هفته ی خوبی برام نبود. یک سری افکار منفی و بیهوده که شرایط محیطی مجبورم کرده بود بهشون فکر کنم که متأسفانه همراه شده بودند با امتحانی که حتی یک صفحشو هم نخونده بودم. ولی خدا رو شکر که گذشت و به خوبی هم گذشت.![]()
بالاخره بعد یک هفته ی بد روز حرکت رسید. چهارشنبه 1387/2/11 یک روز پر مشغله برای من بود. صبح که به منوال همیشه دانشگاه، بعدم رفتم اقبال برای کارای جشن علوم پایه، بعدشم یک اتفاق پیش بینی نشده که مجبور شدم ۴ ساعت براش وقت بذارم که البته پشیمون نیستم و تا ۵ بعدازظهر درگیرش بودم. بعدم قرار بود برای مراسم عذاداری بابای یک از دوستام که شب قبلش توی یک تصادف فوت کرده بودن برم که چون اصلا هیچ چیزی برای سفر آماده نکرده بودم مجبور شدم کنسلش کنم.![]()
بلیط ساعت9/20 بود. من ساعت ۹ از خونه اومدم بیرون. خدا رو شکر به موقع رسیدم. بلیطا دست سمیرا بود. وقتی وارد سالن شدم سمیرا و الهه کنار هم نشسته بودن
. این اولین باری بود که دیرتر از الهه به جایی میرسیدم![]()
من که رسیدم سه تایی رفتیم توی قطار...
بالاخره قطار حرکت کرد اما بدون هیچ هم کوپه ای. خیلی خوشحال بودیم. بیشتر از این میترسیدیم که همکوپه ای بداخلاق گیرمون بیاد و مجبور بشیم تا صبح ساکت بمونیم. به ایستگاه میبد که رسیدیم صدایی شبیه حمله ی بوفالوها بلند شد.با گذشت هر ثانيه صدا نزدیک تر و بلندتر میشد. صدا تا پشت در کوپه ی ما اومد. سایه هایی پشت در ما حرکت میکردن که معلوم بود میخوان وارد کوپه ی ما بشن.
خدایا یعنی اینا کی بودن؟؟؟
یهو در کوپه باز شد و یک ۷-۸ تا خانم با هیکلای مردانه پشت در نمایان شدن. ماشاالله چه سروصدایی داشتن. همشون میخواستن بیان توی کوپه ی ما. ما سه تا اونقدر متعجب بودیم که هیچی نمیگفتیم و فقط بهت زده بهشون نگاه میکردیم. همهمشون هیچ جوری تموم نمیشد تا بالاخره رییس قطار اومد. بلیطاشون رو نگاه کرد و به هر سختی بود بهشون فهموند که فقط جای سه تاشون توی این کوپه هست و بقیه باید برن یه کوپه ی دیگه.
یه خورده صداها خوابید. البته فقط یه خورده چون فکر کنم اون سه تا همکوپه ای ما اصل صداهای اون جمع بودن. باورم نمیشد همکوپه ای بدتر از ما هم پیدا بشه!!!
یه خورده که به صداهاشون عادت کردیم شروع کردیم به بحث خودمون، آخه قرار بود من یک متن طنز برای جشن علوم پایه بنویسم و از الهه و سمیرا خواسته بودم در مورد ویژگی های خاص هر کدوم از بچه های کلاس نظرشون رو بدن. هرچند الهه همکلاسی ما نیست ولی خوب فکر کنم بهتر از همه، بچه های ما رو بشناسه
. ما غرق بحث بودیم که یهو یک ظرف پر از آجیل اومد جلوی رومون؛ که بفرمایید،ما هیچ کدوم بر نداشتیم ولی همین یک ظرف آجیل باب آشنایی دو گروه بود. ما گفتیم دانشجوی پزشکی هستیم و برای یک سمینار میریم تهران. اون سه خانم وقتی کلمه ی سمینار رو شنیدن گفتن اتفاقا اونا هم دارن برای یک سمینار میرن تهران، ولی اگه بگم چه سمیناری فکر نکنم بتونید جلوی خندتونو بگیرین. دقیقا همون کاری که ما نتونستیم بکنیم. سمینار یک روزه ی پرخوران گمنام! ![]()
یه خورده در مورد این سمینار و انجمنی به همین نام که اونها از اعضای اون بودن پرسیدیم. فکر کنم زیادی ازشون حرف کشیدیم آخه یهو مثل ماشینی که بنزینش تموم شده باشه و رانندش باعجله دنبال پمپ بنزین میگرده، مغزشون به دستاشون فرمان داد که زیپ کیفاشونو باز کنن و هر سه یک بسته آجیل از اون کیفای کوچیک! بیرون بیارن.
من از تعجب دهنم باز مونده بود. گفتم مگه شماها رژیم ندارین ؟؟؟ گفتن چرا ولی آجیل مشکلی نداره
. تئوری جالبی داشتن. میگفتن طی این سالهای چاقی به این نتیجه رسیدن که اگه با لذت و به آرامی غذا بخورن چاق نمیشن. چند دقيقه اي بيش طول نكشيد كه اون كيسه هاي بدبخت خالي شدن.
من که هیچی نمیگفتم آخه فکر بعدشو میکردم که اگه دعوا بشه ما سه تایی با هم حریف یکیشونم نمیشيم.
ولی سمیرا ول کن نبود اونقدر انجمن پرخوران گمنام رو تو سرشون زد که ساکت شدن.
اتفاق جالب دیگه ای توی قطار نیافتاد فقط مشکل اساسی این سه روز من و سمیرا که از همینجا خودشو نشون داد MP4 الهه بود. خدایا نمیدونم اون عذاب ما بود یا ما عذاب اون. ولی فکر کنم اولیش به واقعیت نزدیکتر بود. آخه هرچند ما بهش زیاد غر میزدیم ولی دریغ از یک ثانیه خجالت کشیدن که شاید خاموش کنه. تازه اونقدر به ماگفت غم دل که دهنمون رو بست.
ما که از پس الهه که تازه با اون سه تا خانم هم همراه شده بود بر نیومدیم به قول پریناز( یک از همکلاسی ها) افتادیم تو خودمونو شروع کردیم به شعر خوندن و تنها نفرینی که میتونستیم بکنیم این بود که الهی ششت ورم کنه(=پنومونی بگیری که یک نوع سرماخوردگی شدیده). ![]()
ولی این کار فرهنگی ما هم زیاد طول نکشید. صدای موسیقی الهه با صدای دوستای جدیدش کوپه بغلی رو وادار کرده بود یه جوری به مابفهمونن که اگه نخوابین....
ما هم اجبارا در سکوت قطار!!!! دراز کشیدیم و ساکت شدیم.
نزدیکای صبح سمیرا من رو برای نماز صبح بیدار کرد. پا رو که از قطار بیرون گذاشتیم با نم نم بارون مواجه شدیم. من مست بوی اطلسی های ایستگاه شده بودم که با همراهی رطوبت ناشی از چکه های بارون طراوت خاصی به روحیه ی آدم میداد.مخصوصا اون سیل عظیم آدمایی که برای نماز میرفتن به سمت نمازخونه حس همراه داشتن و برام تازه کرد. نمازمون رو خوندیم و برگشتیم.
ماجراهای شب گذشته رو فراموش کرده بودیم که یهو در کوپه باز شد و یه خانم مسن هرچی از دهنش دراومد(البته باادبانه) به خاطر سروصدای شب قبلش گفت
. البته ما عادت داشتیم آخه نشده با هم جایی بریم و یکی به خاطر سروصدا دعوامون نکنه.
حدودای 5/30 رسیدیم تهران. به منوال همیشه سبک ترین چیزا دست الهه بود و سنگین ترین چیزا بین من و سمیرا تقسیم شد. یک تاکسی گرفتیم و رفتیم به سمت سه روز از بهترین روزای زندگی...
بي عنوان
من امشب خوردم. نمي خوام كم بيارم ولي به قول يك از دوستام گاهي بايد بين بد و بدتر يكي رو انتخاب كرد.
نميدونم از مسئوليت شونه خالي كنم و مثل بقيه بشينم كنار گود و فوق كاري كه بكنم انتقاد بي اساس باشه يا اينكه خودمو به نفهمي بزنم و به كارم ادامه بدم؟؟؟
نميدونم!!!
به قول حضرت حافظ: چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
خیلی وقتا میشه با یک سری آدمایی روبرو میشی و فکر میکنی با بقیه آدما از قماش خودشون فرق دارن. میتونی به چیزی که میگن اعتماد کنی هر چند احتیاجی به اون آدما نداری ولی خوب آدم در کنار آدم معنی میشه. ولی ساعت ها و روزهای زندگی هستن که بهت نشون میدن اصالت هیچ کس به این راحتیا تغییر نمیکنه و باید بقیه زندگیت بیشتر دقت کنی. همه ی آدما ارزش اعتماد و صداقتو ندارن!!!
ولی هر چند تا سنگ سنگین زندگی تو سرت نخوره هیچ وقت برات درس نمیشه و هردفعه که از این آدما ضربه میخوری یک جوری خودتو راضی میکنی.
من همیشه تو این موقعیت ها که کم هم نیستن این بیت شعر یادم میاد:
من از روییدن خار سر دیوار دانستم
که ناکس کس نمیگردد بدین بالانشینی ها!!!
درسته که همین تجربه های زندگین که زندگی رو میسازن ولی...
شورش
چند روزم هست که یک تصمیم تازه گرفتیم.
هیچ دختری نباید سرتاپا مشکی بپوشه
فعلا داریم روی مقنعه(کلوته در لهجه یزدی که هنوزم در بین پیروان دین زرتشت که به زبان دری حرف میزنن رایجه) کار میکنیم.
خیلی وقت بود به این مسئله فکر می کردم. خودمم همیشه سعی میکنم رنگی بپوشم ولی چیزی که ترغیبم کرد به یک رسم تبدیلش بکنم حرفای یکی از بچه ها بود.
این خانم تازه از آمریکا اومده. یک دختر جالب با عقاید جالب. الآن ۲۸ سالشه و ۶ سال آمریکا پزشکی خونده ولی الآن اومده کنار ما بچه های ترم ۶ نشسته.
برخلاف تصور حجاب نسبتا خوبی داره. و همیشه رنگی میپوشه.
وقتی ازش دلیل اومدنشو به ایران رو پرسیدیم گفت از معنویت اینجا خوشم میاد. تازه گفت شاید یه زمونی چادرم بپوشه ولی از رنگ چادر خوشش نمیاد.
میگه شما دخترای ایرونی رو که با آمریکایی ها مقایسه میکنم کلا افسرده اید. حرفاتون کاملا با اونا فرق داره. اونا همیشه از شادی صحبت میکنن ولی شماها ....
(ولی البته فکر نکنم من و دوستامو بگه آخه اگه ما یک ذره دیگه بخوایم شاد باشیم باید بیمارستانو روی سر مریضاش خراب کنیم
)
درسته که پابرجا موندن خیلی از محدودیت ها تقصیر خودشونه مثلا کسی که به اونا اجبار نکرده مشکی بپوشن خودشون خودشونو مقید به یک قانون نانوشته که معلوم نیست کدوم میرزا بنویسی از قرآن یا هر جای دیگه برداشت کرده کردند ولی به هر حال این محدودیت ها فکر اونام رو تحت تأثیر قرار داده.
الآن شاید از خیلی دخترا که بپرسی میگن مشکی قشنگ تره یا حتی با حرفام مخالفت کنن. آخه شده یک رسم. مثلا سلام کردن تو دین ما خیلی خوبه ولی حالا اگه توی دانشگاه ما به یک همکلاسی پسرمون سلام کنیم هزارتا فکر میکنه و اگه اونم سلام کنه فکر میکنی قراره از عاج فیلش بیفته یا ... و این فرهنگیه که جا افتاده و منم اعتراف میکنم با این که از هیچ حرفی نمیترسم خوشم نمیاد بهشون سلام کنم چون بعد از چند بار واقعا فکر میکنن خبریه. ولی این مسئله کاملا اشتباهه. آخه ما که ۷ سال باهم درس میخونیم و بعدا هم همکاریم یک سلام به هم بکنیم چی میشه؟؟؟؟
( باب ادب عرض کنم همیشه تو این کارا- منظور سلام کردنه- باید آقایون پیش دستی کنن)
البته به نظر من دین باعث این مسایل نشده بلکه مفسران دین (حالا یا خواسته یا ناخواسته) این مشکلاتو به وجود آوردن.
من به دخترا حق میدم.آخه همه ی آدما قدرت مقابله ندارند( البته منظورم این نیست که من شجاعما!!!
فقط یه خورده زیادی توی هرچیزی دخالت میکنم) باید یکی هلشون بده.
شاید اون یکی، من و دوستام باشیم. و این کار از یک کلاس کوچیک توی بیمارستان فرخی شروع بشه و به کل ایران برسه(البته قول میدم وقتی رییس جمهور شدم حتما برای آقایونم کاری بکنم پس حتما یادتون باشه بهم رأی بدینا
)
شاید به نظرتون این کارا خیلی کودکانه باشه ولی به نظر من از همین جاها باید کشور رو پیشرفته کرد. قبل از پیشرفت تکنولوژی باید آدمایی که قراره اون تکنولوژی رو به وجود بیارن پیشرفت کنن که پیشرفت یک آدم هم نیاز به سلامت روانی داره و دیگه با این پیشرفت علم کسی نمیتونه تأثیر این چیزای کوچیک رو توی زندگی تکذیب کنه.
به امید اینکه همه ی آدما یک قدم حتی خیلی کوچیک در جهت بهتر شدن بردارن.
خاتون


