تبليغاتX
یه کاسه آب، یه دنیا خواب

قضاوت

دیروز برای یک از بهترین دوستام اتفاقی افتاد که برام جالب بود. دوستم حق داشت ولی برخورد مناسب طرف مقابلشم یک اشتباه ۲۴ ساعته رو تموم کرد( الآن خبر آشتی کنون رو شنیدم خیلی خوشحال شدم و بلافاصله اینو نوشتم و اینجا گذاشتم)

البته اون ماجرا اونقدر بزرگ نبود که بشه به این متن ربطش داد ولی یک ایده برای من شد!

وقتی کلمه ی قضاوتو میشنوم اولین تصویری که توی ذهنم میاد یک ترازوی ۲ کفه ای زنگ زده ای هست که توی هر عطاری قدیمی میشه دید.

اون سنگای ترازو که معیار عقل ترازواند و و اون کفه های زنگ زده ای که جر و بحثشون با سنگای ترازو هنگام برخوردشون به هم صدای عدالتو ترسیم میکنه.

چقدر دردناکه وقتی حس میکنی به ناحق داری زیر سنگای ترازوی قانون های نوشته و نانوشته ی بشری له میشی و صدای شکستن استخوان های تنت میشه آهنگ دنیات و خودتم بهش عادت میکنی و لباتو میدوزی که نکنه صدات آهنگ زندگیتو عوض کنه.

از همه دردناک تر وقتی هست که خودت سنگ میشی برای دیگران و نمیدونی که سنگی. میزنی ریشه ی وجود یک آدمو میخشکونی. وقتی میفهمی که هرچقدرم با دستات براش آب بیاری دیگه دیر شده! دیگه ریشه ای نیست که بتونه جوونه بزنه.

دریاچه ی نمک با اون پرباریش هیچ وقت چیزی رو به ناحق تو خودش غرق نمیکنه و آسمون با اون دل بزرگش هرچقدرم دریا بهش ظلم کنه و قطرات آبی که حقش هستو براش نفرسته بازم اون میبخشه. هرچی داره میبخشه!!!

وقتی به گذشتم نگاه میکنم خیلی خوشحالم. من معصوم نیستم ولی هیچ وقت حرفی نزدم که دل یکی رو به ناحق بشکنه. همیشه یک باریکه ای برای برگشت جاگذاشتم و معذرت خواهی رو ریشه ی غرورم دونستم نه تبر اون.

ظلم کسی رو بی جواب نذاشتم و در عین حال همون جا بخشیدمش هرچند این کارو برای اون نکردم، برای آرامش خودم کردم.

جا داره بهم تبریک بگینا!

آخه شبی احساس سبکی میکنم

خیلی خوشحالم!!!

 

!! نوشته شده توسط خاتون | 3:10 | شنبه 1387/01/31

بخشش

آيا درسته همه ي خوبي هاي يه آدمو به يك بدي اون بخشيد؟؟؟

 لحظه هاي زندگي وقتي پشت هم قطار ميشن و ساعت ها و روزهاي عمر رو ميدزدند و اون رد پاي شيشه اي رو توي قاب هاي روي ديوار زندگيمون باقي ميگذارن خاطرات شيريني رو برامون زنده ميكنن كه حتي تلخ ترين اون ها الآن هم كه به يادمون مياد لبخنده كه رو لبامون نقش ميبنده.

آدمايي هر روز كنارمون رد ميشن و فقط بعضي هاشون رد پايي تو زندگيمون جا ميذارن. چه تلخ و چه شيرين اين، آدما بودن كه لحظه هاي زندگي رو برامون پر كردن، كه تهي بودن هيچ وقت نميتونه پله اي باشه براي آدم تا پا روي سكوي بعدي بذاره.

بخشش شيرينه. كينه قبل از اينكه راهي باشه براي انتقام هيزم آتش وجود خودمون ميشه كه تكه تكه ميسوزونه و تنها چيزي كه به جا ميذاره تنفره. تنفري كه لحظه هاي زندگي رو پر ميكنه و نميذاره وجودمون شكوفه بزنه تا شايد يك زموني يك شاپرك بشينه رو سرمون و عطر گل یاس زندگیمون رو پر کنه. تمام لحظه هاي شيريني كه يك آدم تو زندگي برامون ساخته با يك بدي نميسوزه، اگه ميسوخت ديگه هيچ آلبوم عكسي شيريني خاطرات رو برامون زنده نميكرد.

بدي هم يك بيراهه براي رسيدن به خوبي پس قابل گذشته! ولي هميشه براي من يك ولي ميمونه!!!

ولي مگه خدا همه ي خوبي هاي شيطانو به يك بدي اون نبخشيد؟؟؟ 

http://doulabi.wordpress.com/

!! نوشته شده توسط خاتون | 11:45 | پنجشنبه 1387/01/29

ایرانی به پا خیز

ای ایران ای مرز پر گهر
ایرانی به پا خیز
سایت گوگل نام خلیج فارس را به خلیج عرب تغییر داد اگر یک میلیون نفر اعتراض کنن این نام که افتخار ایرانه را برمیگردونه.
اعتراض خود را اعلام کنید
www.petitiononline.com/sos02082/petition_sign.html
لطفا به هر کس که خودشو ایرانی میدونه بگید.
                                                             جاوید ایران
!! نوشته شده توسط خاتون | 23:27 | جمعه 1387/01/23

عشق

تمثیل عشق برای هرکسی متفاوته، تا قلب پاکه و هنوز فرصتی برای سخت شدن و سنگ شدن پیدا نکرده مظهر عشق مادره. هرچقدر قلب سیاه تر میشه عشق کوچکتر و سطحی تر میشه ولی هیچ وقت، هیچ نمیشه.

                                     تا قلب هست عشق هم هست.

هر جسمی حرمی دارد و حرم، حرمت. حرمت عشق پرده ی حریر اشکی که خیلی راحت پاره میشه.

کاش یاد می گرفتیم اشک حرمت داره و هرگز حاضر نمیشدیم قداست حجاب چشم کسی رو زغال کرسیهای هوس کنیم.

                                               انسانیت شایسته ی وجودتان 

(این مطلب رو برای وبلاگ http://doulabi.wordpress.com/ نوشتم ولی دوستام خواستند توی وبلاگ شخصی خودم هم بذارم. امیدوارم خوشتون بیاد)

!! نوشته شده توسط خاتون | 22:13 | پنجشنبه 1387/01/22

یا حافظ شیرازی...

یکی از کتابایی که توی خونه ی هر فارسی زبان وجود داره دیوان حافظه. این کتاب یادآور خاطرات پاک کودکی هر ایرانی و هر شعر اون یادآور شکفتن یک غنچه امید در تاریکترین لحظه های زندگیمونه که با یک تفال به اون انگار راه کور شده ی زندگیمون باز میشه. نمیدونم چه سری توی کلام حافظ هست که باعث شده سر سفره ی هفت سین، در کنار کلام خدا برای ما حکم سین هشتم رو داشته باشه و اگه نباشه انگار ثانیه ها پیش نمیرن تا سال جدید رو شروع کنیم!

           ای حافظ شیرازی....

و به هر سنگ که آید نزدیک

بزند فالی و کسب نظری خواهد کرد

همه این است ولی

هیچ کس نیست که گوید نظر پروین چیست؟

یا که سهراب چه گفت؟

یا که در تنگ لب دوخته ی این شاعر یزد، لب فرخ چه بگفت؟

یا که فکر و نظر ایرج و سعدی چون بود؟

هیچ کس نیست که گوید با من

سهروردی چه کم از خیام است؟

ولی اما من نه

نه به حافظ نه ز آن

بلکه از لذت شعری که همه سهراب است

دوش خواندم از او

<<قایقی باید ساخت>>

گفت این را او صد!

قایقی ساخته ام و به دریای پر از موج دل انداخته ام

به امیدی که به شهری بروم کو سهراب

خبر از پنجره و نور و تجلی دارد

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

و به دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتی را بینم و بفهمم آن را

و چو سوغات به شهر دل خود راه دهم

در همین اندیشه رود را پیمودم

و به پشتوانه ی شعر و غزل ناب رهی

به سرآغاز همان شهر رسیدم من هم

شهرکی زیبا بود

دست من در دهن بازشده ماند و زمن

آمد این گفته به ساز

<<پشت دریا شهری است

قایقی باید ساخت>>

                                                   خاتون

!! نوشته شده توسط خاتون | 16:8 | سه شنبه 1387/01/20

سُک سُک بالاخره منم رسیدم!!!

بالاخره منم رسیدم:

خیلی وقت بود که می خواستم افکارمو با همه تقسیم کنم ولی یه وقتایی پیش میاد که تنبلی خودشو پشت بهترین بودن مخفی می کنه(حالا اینکه معنی این جمله فلسفی چیه بماند تا شاید یه زمانی توضیح دادم!)

توی روزگاری نه چندان دور مغبچه ای بودم تو دیر نویسنده ها، همون موقع ها بود که به خودم جرئت دادم یه خورده نوشته هامو منظم تر کنم و شیرینی شعر و هم زیر دندونام مزمزه کنم، ولی همون طوری که خیلی از آدما هرچه سن تقویمیشون بیشتر میشه استعدادشون آب میره منم وقتی سیب نیوتون خورد تو سرم و به یکی از بزرگترین آرزوهای کوچک دنیا یعنی قبولی تو دانشگاه رسیدم به جای اینکه قانون جاذبه ی کلام رو کشف کنم چند تا گنجشک دور سرم پرواز کردن و بیهوش شدم.

تو دانشگاه نه دیگه کلاس انشایی بود و نه استاد ادبیاتی که مشوقم باشه.

ولی تصمیم گرفتم دوباره دست به قلم بشم. اینه که از این به بعد این وبلاگ کلاس انشامه و شماها هم استادامین. خوشحال میشم بهم نمره بدین!

اگه حال زندگیم رو بخواین دارم تو مکتب دکاتیر! شاگردی میکنم تا شاید اگه خدا بخواد یه زمونی بتونم محرم دل و جان خیلی ها باشم.

آرزوهای زیادی تو زندگیم دارم، آرزوهایی که به قول دوستام از آرمانم بالاتره. گاهی خودم هم ناآمید میشم و فکر می کنم چرا من به هیچ آرزویی نمیرسم؟! ولی همیشه تو تنهاییام یادم میاد که همین بودنم و همینی که هستم بزرگترین آرزوی یه روزایی از عمرم بوده و همیشه خدا رو شکر می کنم.

برای خیلی ها سنگ صبور بودم، ولی هیچ وقت نتونستم سنگ باشم. خیلی وقتا اشک دوستام از چشم من جاری شده و لبخندشون بهترین لحظه ی زندگیم بوده. هیچ وقت نفهمیدم به خاطر این موهبت باید خوشحال باشم یا ناراحت، ولی خدا رو شکر میکنم.

هرگز نتونستم از کسی متنفر باشم، هیچ وقت نتونستم برای انتقام نقشه بکشم، البته قبول دارم که خیلی ها رو اذیت کردم ولی نه از روی قصد ولی اینم بگم که هیچ وقت از کارام پشیمون نشدم، نه اینکه از ناراحتی کسی لذت برده باشم ، نه، کلا هیچ وقت پشیمون نمیشم چون عقیده دارم کاری که تموم شد، شد دیگه کاری نمیشه کرد و عادت کردم قبل از هر کاری همه ی فکرامو بکنم تا....

بگذریم اینارو گفتم که بگم منم یکی هستم مثل همه اونایی که هر روز تو خیابون از کنارتون می گذرند و اگه ازشون بپرسی ساعت چنده؟؟!! وا میایستند و ساعتشونو نگاه می کنند، بهتون جواب می دن و در جواب تشکر شما لبخند می زنن و میرن. میرن تا شاید یک روز دیگه که معلوم نیست کی می رسه از کنار شما رد بشن و از شما ساعت بپرسن و شما جواب لبخند آن روزشونو با یک لبخند بدین

!! نوشته شده توسط خاتون | 14:43 | یکشنبه 1387/01/18
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی