تبليغاتX
یه کاسه آب، یه دنیا خواب

درود بر دموكراسي ايراني!

http://ghalamnews.ir/ هم فيلتر شد!
!! نوشته شده توسط خاتون | 20:58 | شنبه 1388/03/23

؟؟؟؟؟

بعضی حرفا خیلی روی ادم اثر می ذاره. حرفایی که به ظاهر اصلا اهمیتی ندارن ولی بدون اینکه کسی بفهمه تو رو داغون می کنه.

مثلا همین حرف شیما! ۲ ساعت از دستش ناراحت بودم، دقيقا ۲ ساعت، ولي بعد ديگه نه. هيچ ناراحتي ازش نداشتم. حتي كاري كردم كه اونم رو از عذاب وجدان در بيارم، ولي ۲ روزه هنوز ناراحتم. نميدونم از دست چي و از دست كي ولي از اين مي ترسم كه بايد از دست خودم ناراحت باشم و نيستم. شايدم هستم و نمي خوام به روي خودم بيارم!!!!

!! نوشته شده توسط خاتون | 15:42 | شنبه 1388/02/12

همين جوري!!!

امروز امتحانم عقب افتاد(البته با تصميم بچه ها نه استاد!!!) براي همين بعد از مدت ها اومدم وبلاگ گردي. همین جوری رفتم تو وبلاگ دولابی گروهی. نمیدونم چرا تصمیم گرفتم یه چیزی توش بنویسم( راستش وقتي ديدم اينقدر وقته هيچكي بهش سر نزده و چيزي ننوشته يه خورده دلم گرفت. حتی از اینکه خودمم user, password يادم نبود و مجبور شدم برم به نظرات خصوصيم سر بزنم و يه بار چك كنم دلگير شدم). دیوان حافظ رو به نیت یه شعر خوب برای نوشتن تو وبلاگ باز کردم، اين شعر اومد. ولي متأسفانه نشد وارد قسمت نويسندگان بشم. حكمتش رو نميدونم ولي چون قشنگ بود همين جا مي نويسم.


 
 

 
 

 

!! نوشته شده توسط خاتون | 14:27 | جمعه 1388/01/14

این نیز بگذرد

دیگه رسیدیم به آخرای تعطیلات. تعطیلات بدی نبود. خوش گذشت.

مخصوصا جشن ۱۱ فروردین. من از این جور کارای گروهی خیلی خوشم میاد، ولی متأسفانه توی رشته ای که درس می خونم این جور کارا برای بچه هاش تعریف نشده.

فقط یه کاری دیروز کردم که باعث شد آخر شب زیاد خوشحال نباشم.

خیلی ناخودآگاه این کار رو کردم. اصلا تصمیم نداشتم ولی شد دیگه.

از دست یکی ۶ ماه پیش ناراحت بودم ولی بعد از این مدت که دیدمش سلام نکردم.

از خودم ناراحتم که لااقل باید حق بزرگی ایشون رو به جا می آوردم ولی نشد. خوب حالا مهم نیست، دفعه ی بعد جبران می کنم.( البته به قول الهه چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی ولی شد دیگه).

همین که همه رو دیدم. دوستام، فرزانه که حاجی خانم شده، پروین، حتی همین ارشمیدوس خودمون که همون روز قبلش دیده بودم، روز جشن یه جور دیگه بود. همه چیز خوب بود. خوب خوب. از داشتن چنین دوستایی واقعا خوشحالم.

خدایا شکرت

خدا به دادم برسه که ۱۷ م امتحان دارم. هیچی هم نخوندم. دعام کنین.

پینوشت:  ساعت ۴۰: ۱۹ همین امروز: به خودم افتخار می کنم( دلیلش بماند برای خودم)

!! نوشته شده توسط خاتون | 11:11 | چهارشنبه 1388/01/12

يه سال ديگه

یه سال دیگه هم گذشت. سالها میان و میرن ولی...

امسال برای من سال نسبتا خوبی بود. با ادمای زیادی آشنا شدم که بعضیهاشون اثر زیادی روی زندگیم گذاشتن.

اولای سال بود که با ماری خانم آشنا شدم. هر چند هنوز نديدمش ولي دوسش دارم.

آشنا شدن با لطيفه يكي از اتفاقات بزرگ زندگي من بود. تأثيري كه روي زندگيم گذاشت برام باورنكردنيه.

و ده ها آدم ديگه اي كه تو اين سال باهاشون آشنا شدم و با خيلياشون هنوز رابطه دارم و با خيليهاشونم نه

توي اين يه سال آدمايي هم بودن كه از آشتايي باهاشون - چه اين سال و چه سالاي قبل- چندان راضي نبودم و خوشبختانه و يا متأسفانه تأثير بدي روي من گذاشتن. باعث شدن ديگه به هر آدمي نگاه مي كنم، انسان كامل فرضش نكنم تا اينكه خلافش بهم ثابت بشه. اينجوري حداقل هيچ وقت از گذشتم پشيمون نميشم

يه چيزا و كسايي توي بيمارستان ديدم كه به ايمانم به خدا كمك كردن. آدمايي خيليهاشون درمان شدن و خيليهاشونم....

مادري ديدم كه وقتي بچش داشت دنيا ميومد، بدون هيچ توجهي به دردش فقط خدا و حضرت ابولفضل رو آروم صدا مي زد. عشق مادري رو ديدم كه تو لحظه ي دردش، اروم با بچه اي كه داشت دنيا ميومد حرف ميزد و وقتي متولد شد، همونجا اسمشو گذاشت ابولفضل.

دختري ديدم كه به خاطر بيماريش ۲۰ سال از مادرش پيرتر به نظر مي رسيد و بزرگترين درد مادرش اين بود كه بچمو كجا ببرم؟ من تو خونه تخت ندارم كه جگرگوشمو روش بخوابونم، تازه هيچ كسم نيست كه كمكم كنه. من تنهاي تنهام!!!

مادري ديدم كه با نفت سوخته بود ولي نيومده بود بيمارستان تا بچش دنيا بياد ولي بعد از دنيا اومدنش ديگه نديده بودش و تنها آرزوش اين بود كه اونو ببينه و بتونه بهش شير بده و تنها چيزي كه خوشحالش مي كرد اين بود كه دردي نداشت و فكر مي كرد كه اين نشونه ي خوبي هست و خبر نداشت كه اين بدترين نشونه ي ممكنه.

هيچ كدوم از اون لحظاتي كه با دوستام خنديدم تكرار نميشه، اون لحظاتي كه شيما و ليلا ليواناي آبشونو روم خالي كردن و من نميدونستم چه چوري با اون وضع برم سر كلاس. لحظه اي كه خبر انتقالي شيما رو بهمون دادن، لحظه اي كه اختتاميه همايشي كه شب و روز براش زحمت كشيده بوديم به خير و خوشي تموم شد و ....

تمام لحظات تلخ و شيرين امسال گذشت و همشون يه عالمه خاطره برامون ساختن.

من كه همه ي اونايي كه بهم بدي كردنو بخشيدم. اگه منم به كسي بدي كردم لطفا منو ببخشه.

و يه خواهش ديگه، لطفا يادتون نره لحظه ي تحويل سال براي دوست از دست رفتمون "مريم"، پدربزگ سميرا و پدربزرگ بهناز يه فاتحه بخونين.

سال نو همگي مبارك

!! نوشته شده توسط خاتون | 9:33 | جمعه 1387/12/30
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی