تبليغاتX
یه کاسه آب، یه دنیا خواب

ما هم بنا به مصلحت و کوه نشینی و خلوت چند روزمون تصمیم بر این گرفتیم که از تضادها و بعضی دیگه گرفتاریای ناگهانی که تو این دو هفته اتفاق افتید و باعث ناراحتی بعضی آشنایان و بیشتر از همه خودم شد بیرون بیایم و..... بسم الله

اول از همه انشاالله محبوب جون امتحانتو خوب داده باشی و شبی هم به سلامت برسی یزد. از یه طرف .....(سانسور) که اقدر زودی کلاسات تموم شده و از یه طرف دیه کاراتو جور کن و در پی تهیه ی کوپن باش که جمعه مخم برم در( البته چشم آب نموخوره)

دوم الهه خانم با زبون خوش کارتا برا جمعه درست کن مگرنه من دوباره مرم تو حال عصب و اینا و اوخ خودت میدونی و ....

سوم ماری خانم سفر به خیر. ایشاالله خوش بگذره. طبق درخواست خودت یه لیست نه چندان بلندبالا از سوغاتی های مورد نیاز تهیه شده که به صورت خصوصی برات مذارم. لطف کن همشو تمام و کمال بیار مگرنه و اینا....( البته به خدا با الا هماهنگ کردما. من تنهایی خو میدونی....)

چهارم طبق خواسه ی دوستان بنه شد یتا خاطرای خش دوره پیش دانشگاهیا بنویسم ولی بیش خودوم فکر کردم که شروع به خاطره نویسی کل مدرسم بکنم که تو دفتر خاطرات زندگیم ثبت بشه. شاید برای خیلیا جالب نباشه ولی برا همه بچای خودون شیرین ترین دوران بود. تا حدی که هنوز هیچتامون از جمع بچای دبیرستان دور خو نشدم هیچ نزدیک تر هم شدم.

اصا نفهمیدم به چه تندی و تیزی شدم سال بالایی مدرسه و باسی مشسم برا کنکور موخوندم. قبلناش وقتی مگفتن این دختره 17-18 سالشه مگفتم چقدر گنده. آرزومون بود بشم 18 ساله که به اصطلاح مستقل بشم. ولی حالا 21 ساله هم شدم و هنوز نه بزرگ شدم و نه......

یتا خشیای پیش دانشگاهی که آرزشا داشتم این بود که مجبور نبودم برم صف. مثلتا مجبورون نمکردن برم که بیشینم درس بوخونم ولی چه آتیشایی تو همین یه ربع که نمیسوزوندم. مجلس شعر و آواز و ....( دیه خودتون تا تهشو برت).3روز تو هفته هم خو تعطیل بودم.

یتا دیه تحولات سال پیش کیکایی بود که مدادنو. ولی نمیدونم دست کدوم ابرقدرتی تو کار بود که همیشه به ماتجربیا میوه ای مدادن و به ریاضیا شکلاتی. یخده وقت که گذشت دیدم نا نمشه این طر سر کنن. بنه شد یتا قبل زنگ تفریح بره و سبدای کلاسا رو عوض کنه. ولی از اون روز همیشه 2 تا کیک کم میومد. آخه هیش که یادش نبود کلاس ما 2 تا بیشتر از اون کلاسن. هر چی هم اعتراض مکردی که بابا کمه همه مذاشتن سر فرحناز که اون همشا موخوره. همش زیر سر این سپیدبرفی بود آخه اون باس سبدا رو جابجا مکرد ولی به این نکتش دقت نکرده بود.

زیستون آقای شاه ولی بودن. من یکی خو درصد کنکورمو مدیون ایشونم. کلاساشون عالی بود. به خصوص از وقتی فهمیده بودم که با اون سیبیلاشون فوتبالیستم بودن. چقدر بچا سر این قضیه خندیدن( خدا ببخشتمون. البته خودشون بخشیدنا. همیشه مگفتن این چیزا طبیعیه، من یتا مبخشم)

فیزیک آقای موزه کش بودن. چقدر این الا مسخرش کرد و بیشش گفت " کفش کن". مرد خوبی بود. خاطره تو کلاسش زیاد دارم. مخصوصا من یتا که یتا خاطره خش برام جا هش که تا عمر دارم وقیتی واکسن و آمپول مشنوم یادش مکنم( حالا بعدش مگمتون)

شیمی آقای پور روستا بودن. البته بچا بیشتر از این که با ایشون خاطره داشته باشن با آقای ایزدپناه دارن. خاطیری 99% بچا آقای ایزدپناهو معلم خصوصی گرفته بودن. دیه آقای ایزدپناه با اون لهجه  و کرداراشونم خو معرف حضور همه به خصوص سمپادیا هسن( خیال نکنم جشنی تا حالا تو مدرسه برگزار شده باشه و یتا نمایش از کارای ایشون توش نبوده باشه)

ریاضی آقای امیرچقماقی بودن. چقدر بابت منصور سلطانی گف مزدن و ما هم مخندیدم. دیه آخرای سال که شده بود قضیه تکراری مگفتن ما هم زورکی باس مخندیدم مگرنه ده بار دیه تعریف مکردن. شهرت "سوسی" نماد پیش دانشگاهی تجربیم خو از کلاس اوشون شروع شد( جا داره همین جا برای آمرزش روح سوسی یتا صلوات بفرسد. حالا این که سوسی کی بود باشه برای بعدا)

زبانو خانم سید ابریشمی بودن. من یکی دوسشون داشتم ولی بچا باهاشون نمساختن. چراشو بماند راز بین ما بچای تجربی اون سال.

زمین آقای کلانتری. عوضیکه بگم بیچاره اون مگم بیچاره ماها. نمیدونم چه طر بنه بله دونه دونمون سر پل صراط بگذرم( مخصوصا تو محبوبه خانم. خدا کنه جلو من نباشی که بنه گیر بیفتم)

بالاخره رسیدم ادبیات فارسی جناب آقای راستی. چه مرد نازی بود. هنوز بحثش در مورد "کاسه و نیم کاسه" یادمه. البته من باش مخالف بودم. اون مگفت درسش نیم کاسه زیر کاسه هه. دلیلشم این بود که مگفت کاسه رو پسکی ملم، زیرشم نیم کاسه ملم. ولی من مگفتم مگه باکیمونه که کاسه رو پسکی بلم. خوب مثه آدم ملم، توشم نیم کاسه ملم.

از راهنمایی که پا تو مدرسه هشته بودم خانم صالحی- مدیرمون- مگفت شما بیش فعالت. انواع صفتا و اسمای خشم رومون هشته بود – تاتار،مغول و ...-

دیه تو دبیرسان خو دو گروه تجربی – ریاضی شده بودم و هر چی نخبه ی خرابکاری بود اومده بود تجربی تا حدی که بعد یتا از کارای خیلی عادیمون که نمیدونم چرا برا مدیر جدیدمون اقدر عجیب اومده بود طی یه جلسه ی فوری تصمیم بر این شده بود که کلاس تجربی رو بیارن پهلوی دفتر مدرسه که نکنه این طر بیتونن کنترل کنن اینم زهی خیال باطل.

اینا رو گفتم که یتا ذره شهرت بچا و کلاس ما رو بیدونت که دیه وقتی یه چیزی تعریف کردم یا یجا ما رو با هم دیدت تعجب نکنت و نگت چرا اینا این طرن.( تو این زمینه بد نیست به مسئول انتظامات 11 فروردین یادآوری کنم که پارسال که اقدر جنگو کردت دیدت این کارا ریشه در گذشته داشته؟ حالا نمخواد عذاب وجدان بیگیرت ما عادت داشتم)

حالا برگردم سر ماجرای اصلی:

سه شنبا روز کتاب گرفتن بچای پیش بود. زنگ مدرسه که موخورد یه صدایی تو مدرسه بلند مشد که اگه تو اون لحظه قیامتم مشد کسی نمفهمید. یتا مسابقه ی دوی مارتن سر کتاب گرفتم از طبقه ی بالا به پایین برگزار مشد که هر موجود زنده ای که سر راه شرکت کنندا قرار مگرفت بی شک ترجیح مداد خودش بره رو به قبله بخوابتو زندگی رو بدرود بگه. تازه یتا مانع بزگم سر راهون هشته بودن. همون کیکایی که گفشو زدم. بیبینت که باس در عرض 10 ثانیه سبد کیکا با ریاضیا عوض مشد، هر که هم پا از کلاس در مذاش یتا کیک برمداشت و به مسابقه ادامه مداد. خاطیری معلوم نبود وقتی برمگرده چیزی براش مونده باشه یا نه.

ساات اول ما ادبیات داشتم و ریاضیا فیزیک با آقای صدر داشتن.

این آقای راستی اقدر نجیب و باکلاس بود که به جا سلام مگفت"درود"( دیه خودتون عمق فاجعه رو برا ماها درک کنت) ما هم خو رومون بر نمیومد که جلو این طر آدمی مثه همیشه باشم. اقدر سکه و سامون و خش مشسم سر کلاس. ولی حیف که ساات کلاسشون بد بود. نمشد این سیاست و حفظ کرد. آخرش چهره ی واقعیه ماها رو مشد.

جلسه اول که تموم شد و زنگ خورد یهو بیچاره از همه جا بی خبر با هجوم بچا مواجه شد. اقدر تعجب کرده بود که دهنش وامونده بود و با چشای غلمبه به سیل بچا نگاه مکرد.

بعدش که بچا اومدن سر کلاس همه فهمیدن چقدر زودی خودونا نیشون دادن. قرار هشتم بر این که این دفعه صبر کنم وقتی استاد پاشون رسید تو دفتر مسابقه رو شروع کنم. برا همین یتا کیشیک مداد که تا پای آقا به دفتر رسید فرمان حمله رو بده. حالا از شانس ما از هفته بعدش که بنه بود همه عاقل معقول رفتار کنن، آقای صدر و آقای راستی خیال مکنی درن تو دشت  یاس قدر مزنن و گفا عشقولانه بیش هم مگن. آروم آرومک با هم مرفتن تو دفتر . البته برا ما فرقی نمکرد صدای شلیک گلوله که میومد حمله شروع مشد.

                                                                  یادش به خیر

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05ساعت 22:9  توسط خاتون  | 


من به یه نتیجه ای رسیدم.........................!!!!!!!!!!

هر کی میتونه خلاف اونو به من ثابت کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 21:5  توسط خاتون  | 


خدایا من که نشونیتو فراموش کردم و اون قدر ازت دور شدم که توی تنهاییامم به یادت نمیفتم اما نشانی ام را برای تو می نویسم که هر وقت دیدی تنهام و همه فراموشم کردن تنها کس تنهاییام باشی:

درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 22:11  توسط خاتون  | 


۲ ساعت پیاده روی تو هواي امروز بعدازظهر، تنهاي تنها چقدر لذت داشت. تمام ناراحتي ها رو از ياد برد. كاش مثل طلوع و غروب خورشيد يه ساعت مشخصي توي شبانه روز از آسمون پاكي ميباريد كه همه ي ناراحتي هاي روزتو ميتونستي زير اون پاك كني و فرداش يه روز بدون كينه و ناراحتي رو شروع كني.

ولي همين چكه هاي گاه گاه بارونم لذتي داره كه....

خدايا شكرت

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 19:57  توسط خاتون  | 


نازد به خودش خدا که حیدر دارد

                                          دریای فضایلی مطهر  دارد

همتای علی نخواهد آمد والله

                                            صدبار اگر کعبه ترک بردارد

 

تولد حضرت علي و روز پدر رو به همه و مخصوصا آقايون جمع( كه البته فكر نكنم هيچ كدوم پدر شده باشن)تبريك ميگم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 23:48  توسط خاتون